پایمان در خاک و سر بر آسمان می ساییم
دل به دنیا بسته ایم و بس بجان بیماریم
خضر راه ما کجایی زیر و رو عالم کنی
پرده ی ظاهر دری و عالم معنا کنی
قالب الفاظ جا ماند ز سرگردی ما
مردمان دیوانه پندارند مجنونی ما
نی سلام و نی درود و نی عسل،نی نیشکر
سرکشی و شوری ما را ندارد هیچ اثر
مردمان بیچارگان ماندند با ما چه کنند
بینوایان برکه اند از موج دریا بیخبر
بهرام غنی پور
برف میبارد روی خاطرهها
من فنجان داغی در دست دارم
و تصویر تو را در بخار آن میجویم
تشنه ی گرمای نگاهت
در این سرمای بیپایان
دوستتدارم
آتشی زیر برف
حسین گودرزی
درختان بیبرگ
اسکلتهای زیبای انتظارند
من تشنه ی سبزی لبخندت
در این جهان یخزده
دوستتدارم
بهاری که خواهد آمد
حسین گودرزی
بینهایت باش
به عشق قدم بگذار
با تمام خاطرات خستهات
درد را مصلوب کن
شعر دوختهام برایت
تن کن
برای روزهایی
که جهان
قد دلت نیست
با من
از خودت بیرون بیا
من
دکمهی آخرِ این شعرم
جایی نزدیک قلبت
که اگر باز بماند
نفس
سخت میشود
و اگر بسته
بینهایت
از یقهات
سرریز میکند
نازنین رجبی
سرمای صبح گاه
استخوانها را میفشارد
من تشنه ی آغوش گرمت
در این یخبندان
دوستتدارم
پناهگاهِ وجود......
حسین گودرزی