کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

مقابلم ایستاده

مقابلم ایستاده
مثلِ کابویِ هفت تیر کِش
در غربِ وحشی؛
آینه،
نگاه کن
اشک اشک
آنقدر از چشمانِ اشکی یک دنده
ریخته شده ام
روی جسدهای خودم
راه می روم
راه می روم
راه در من
راه می رود
راه می روم
راه می روم
همه ی درهای محترم
به روی من که هیچ
به روی خودشان هم
بسته شده اند
دلم هوای تازه می خواهد
راه می روم
راه...
راه...
راه راهِ پریشان
شبیه تن پوشِ یک اعدامی
که باید لباسِ زندانی بعد باشد
راه می روم
کشتی وایکینگ ها
در سینکِ ظرفشویی پهلو گرفته
تا رویای آزادی را
به تاراج ببرد
راه می روم
خانه که خانه نیست
سرزمینِ عجایب است
روحِ لشکر لشکر،سربازِ سرگردان
از تلویزیون کانال زده اند به اَزل
دلم هوای تازه می خواهد
کلیدِ حلق آویز از دیوار
تراژدی عجیبی تری بود
به زیر دوش آب شیرجه می زنم
میان تنهاییِ عمیقی غرق می شوم
و به این فکر می کنم
از دردِ کدام ماهیِ افتاده در تور
دریا سر به صخره ها می کوبد؟؟؟

پژمان بدری

چـشـم‌هـایـت، مـحـرابِ مـن اسـت؛

چـشـم‌هـایـت،
مـحـرابِ مـن اسـت؛
آنـجـا کـه
در سـجـاده‌یِ نـگـاهـت،
تـمـامِ کـفـرِ جـهـان
بـه زانو درمـی‌آیـد.
مـن در انـحـنـایِ ابـروانـت،
قـبـلـه‌ام را گـم کـرده‌ام؛
تـا ثـابـت کـنـم
بـرایِ عـبـادت،
نـیـازی بـه دیـوار‌هـایِ سـنـگـی نـیـسـت.
کـافی‌سـت
پـلـک بـزنی،
تـا مـن
در رکـوعِ مـژگـانـت،
هـزار سـال
بـه خـوابِ قـنـوت بـروم.

سیدمجتبی حسینی

تکیه داده‌ام به دیوار

تکیه داده‌ام به دیوار
با دهانی باز
لامپ خاموش را نگاه می‌کنم.
خمیازه می‌کِشم و خودم را می‌کِشم؛
پس چرا خستگی‌ام در نمی‌رود؟
تنها چیزی که یادم هست
دیدن تو در خواب بود.
زورِ دستِ راستِ من
بیشتر از خودم است؛
چیزِ عجیب، همین است.
در خواب، مثل اکنون
دست به قلم برده بودم
مانده بودم با چه آغاز کنم.
صدایی از پشت آمد؛ برگشتم
تو را دیدم؛
با همان لباسی که دوست داشتم.
آری، این تو نیستی؛
این مغزِ دیوانه‌ی من است که توهم زده هست.
تو هیچ‌وقت آن لباس را نپوشیدی.
شاید این تنها رحمِ تو به من باشد؛
چون می‌دانستی با دیدن تو
در آن لباس و در واقعیت
خواهم مُرد.
عطری که در سرمای زمستان،
با آن‌که سرما خورده‌ام،
با هر دَم حس می‌کنم؛
این بوی توست؟
نه، این بو برای من است.
نشستی و با آن چشم‌ها نگاهم کردی.
تنها چیزی که در دنیا
می‌توانست اختیار را از من بگیرد،
همین بود.
تمام وجودم بی‌اختیار بود؛
هرچه تلاش می‌کردم
نمی‌توانستم هیپنوتیزم نشوم.
مردُمک چشم‌هایت تونلی بی انتها
می‌چرخیدم و می‌چرخیدم
این چشم‌های تو بود؟
آری، اما دیگر نمی‌توانم ایستاده نگاهت کنم.
پرسیدی:
مرا دوست داری؟
این صدای تو بود؟
نمی‌دانم؛ و نمی‌دانم که چه می‌دانم.
هیچ صدایی از من نیامد.
تمام وجودم
برای سکوت به درد آمد.
نگاهم کردی از تعجب؛
حس کردم، ترسیدی و در دل گفتی؛
نکند این دیوانه
دست از عشق من بردارد.
می‌خواستم بگویم: نه، مگر ممکن است؟
نمی‌توانستم بگویم.
دیوانه‌ای که خودش می‌بُرَد
اما نمی‌توانست بدوزد
آیا این من بودم؟
نه، می‌دانم که این من نیستم.
از روی صندلی بلند شدی.
می‌خواستم دست‌هایت را بگیرم،
اما نتوانستم.
آیا من نمی‌توانم؟
می‌توانم، اما در برابر تو ناتوانم.
رفتی و اشک‌هایم بی اختیار شد.
به سمت برگه برگشتم و دیدم
در میان هزاران جمله‌ی من
قطره اشکی جوابِ مرا دوست داری؟
را پر رنگ کرده است؛
آری، مگر می‌توانم نداشته باشم؟


محسن غفاری پور

نسترن، عشق دلم، جای تو در گلدان است

نسترن، عشق دلم، جای تو در گلدان است
روی گلبرگ دلت، اشک همان باران است

قهوه ی تلخ قجر، می‌خوری و میدانم
فال زیبای تو در، عمق دل فنجان است

گرچه گیلاس لبت عشق، پر از شیرینی ست
نوبر میوه، به وقت خود تابستان است

ابرویت خط شکسته، و لبت نستعلیق
نقطه ی خال لبت، حسرت خطاطان است

سمت این ساحل تشنه، تو نیا می‌میری
سمت دریا تو نرو، عشق دلم طوفان است

درد من گرچه شده حاد، ولی می‌دانم
لب سرخ تو، برای لب من درمان است

من که سخت است جدا، از تو شوم زیبارو
تو جدا می‌شوی و یار، ببین آسان است

آنچه که ارزش آن، هیچ شده در چشمم
عشق من،حدس بزن،فکر بکن، آن جان است

شد بهار دل من، سردتر از فصل خزان
شد زمستان دل من، موقع یخبندان است

رضا روزگر

عقل و عشق را آن‌که در اضداد دید

عقل و عشق را آن‌که در اضداد دید
بی‌شک از ظاهر فرو افتاد دید

عقلِ ظاهر خود چو اهواءِ تن است
کآن خیال و وَهم، گاهی رهزن است

عشق آن‌جاست از خُودی آید بُرون
نه چو احساس و چو غلیانِ دَرون

عقل و عشق هم‌سو، به بالا می‌روند
از ضمیر تا عرشِ اعلی می‌روند

عاشقِ عاقل چو قربانی شود
عقلِ اندر عشق چون فانی شود

نعمتِ عقلی که داد «حَیِّ ودود»
از طریقِ عشق، دَریابد شُهود

عاشقِ بی‌عقل، کی مَجنون شَود؟!
عاقلِ بی‌عشق، کی در خون شَود؟!

این دو بالِ عقل و عشق، اعجاز بین
روحِ شاهد را تو در پَرواز، بین

هر که گوید این دو هم ضد هم‌اند
گو ندانست در حقیقت باهم‌اند


شاهد روحانی