جغرافیای صبوری
چشمانت مرزهای جهاناند،
که در نگاهت پناه گرفتهاند.
در عمق چشمت
اسبی میدود
بیآنکه خاکی جابهجا شود،
اما هر گامش نسیم تازهای میسازد.
سکوتت، فریاد اصالتیست،
و در همین سکوت، امید جوانه میزند.
بمان…
پلک نزن؛
ایستادن تو
تنهاترین شکوه است،
و در همین ایستادن
آیندهای روشن جا گرفته است.
مریم نقی پور خانه سر
در انتظارِ تو
شبگاه
آنگاه که با تلنگرِ مهتاب
به شیشه های پنجره
بیدار می شوم
رویایِ من
آن خوابِ ناتمام
گویی
نگارم
نشسته کنارِدر
آنگاه
آنجا که نورِ ماه
تابیده
از پنجره
افتاده بر کنارهً دیوار
شبگاه
صدایِ پایِ تو
پژواکِ یک ترانه
آهنگِ یک نوازشِ نرم
پشتِ پنجره
آوایِ باد
پیچیده در شاخه هایِ اقاقی
****
در
باز می شود
آنگاه
رویایِ من از راه می رسد
مهتاب
دامن کشیده
سوی تا سوی
اتاقِ کوچکِ من
شبگاه
روشن ترین
اتاق
می شود
آن خوابِ ناتمامِ من
در خاطرات من
آنگاه
نقش می شود
رویایِ من
نشسته
کنارِ من
آن سو
پشتِ پنجره در حیاط
گل های کوچکِ میخک
دانه ، دانه
باز می شود
آنجا
در انتظارِ تو
شبگاه
چشم ها باز
بویِ تو
همراهِ باد
اینجا
کنارِ من
آنگاه
رویایِ من
آن نقش
رخسارِ ماه
در آینه تصویر می شود
شبگاه
من هستم و آیینه و مهتاب
رویایِ من
کنارِ من
نگاه
می شود
بُگذار بگویم
نگار می شود
در های بسته
دوباره
باز می شود
آنگاه
یک بوسه
داغ و آتشین
شاید
دوباره باز
شعرِ دیگری
جمشید أحیا
کس ندیدم به جهان، شهره به (شیدا) یی خویش
عوضِ گریه کنم خنده به رسوایی خویش
بس که از نوعِ بشر، دیدهی من دیده جفا
به دو عالم ندهم، گوشهی تنهایی خویش
سرِ انگشتِ ندامت نگَزَد آنکه گُزید
گوشهی امنِ رضا را، به توانایی خویش
فارغم از غمِ ایام، به امدادِ جنون
وای من، گر برهم از غمِ دانایی خویش
اجرم این نوگلم اتراست که چندی باشد
از تو یارب بگرفتم، ز شکیبایی خویش
علی اصغر یزدانی
در هزارتوی دانش
گامهای نخستینم را
بر پلههای ابریشمی
برمیدارم
تا از شاخه ی لبخندت
شکوفه های مهربانی
بچینم
سبزی چشمانت
جنگلیست از شفق
که قلب بی قرار
زمین را
با زمزمه برگ هایت
آرام میسازد
انگشتانت که باران را
به دانه های الفبا
می کارد
و
سفال وجودم
در مشت های بارانت
نقوش نور میگیرد
و
به جام روشنایی
بدل میشود
حکایت های کهن را
بر برگ های زمان
مینویسی
سبدهایمان
از میوه های الفبا
لبریز است
که هر دانه آوازیست برای
رویش ریشه ها
مثل مادری که شبانه
واژه های نا تمام گهواره را
میسراید
قلم هایمان
در دستان تو
به شاخه های تسبیح
تبدیل میشوند
و در هر دانه
آسمان تقدیر
به ریشه های زمین
میرسد
و
شکوفه میزند...
صبا حاجی بابایی
در قاب پنجره ی خاک خوردهیامروز
خشک و بی جاناست
تصویر دنیای ما
سیاه پوش ها
قار قار کنان
با دلی لبریز از
سنگ ریزه های تیز
صدای فریاد سکوت بار
شکم های گرسنه را
جار می زنند
درختان پر بار و استوار دیروز
مردان بی بار و پژمرده ی امروز
شده اند
و
آبی خروشان ،
لبخند های عاشقانه را
فراموش کرده
و
لبان بی طاقتش
پر پر زنان
تشنه ی کمی آب
است
ای ماه تابان آسمان
تماشا کردن این مناظر
کافیست
منظره ی امروز
تماشایی
نیست
اینک قاب پنجره ی انتظار
در تمنای تپش های
روییدن تصویرک هایی
تازه و معطر است
زمان
زمان تولدی دوباره
است
صبا حاجی بابایی