دگر صدای زنگ ،زخانه ها نمی آید
دگر حالِ خوب، ز کوچه ها نمی آید
دگر کسی را، با حالِ کسی کار نیست
دگر عشق ومحبت زدل ها نمی آید
گر چند صباح افتادی، بگوشه و کنار
برخیز، کسی بسراغِ اُفتاده ها نمی آید
برو برای خودت،کاروآبرو داری کن
که قوم و خویش برای رها نمی آید
دست به کمر بزن،با یاعلی برخیز
گمانم دگر کسی بسوی گدا!!!!نمی آید
تو تاتوانی ،با مهرو بامحبت باش
گمانم که مهرو محبت بسوی ما نمی آید
دگر زمانه دگر گون وعوض شده است
به گمانم کسی برای رضای خدا نمی آید
برو ای( ولی )به درگه حق ناله و زاری کن
بگمانم کس به خاطر تو، پیش ما نمی آید
ولی الله قلی زاده
آمدم شعر بگویم که نشد
آمدم در دل شب نغمه سرایم که نشد
آمدم قصه بسازم که نشد
آمدم در دل شب نور بپاشم که نشد
آمدم خنده ای باشم به لبت که نشد
آمدم آمدنم بهر تو باشد که نشد
فاطمه سادات موسوی
غریب و تنها و بی پناه شدم
تبعیدی ِ مجاورِ یک پادگان شدم
سیلابِ زمستانه ات ،شکوه بهارانه ام ربود
بیهوده گشته ام ،چشمانِ تو سهمِ من نبود
برای من شیراز و تهران چه فرق میکند
وقتی شبیه مادرم ،غصه را درشب،
چون سفره پهن میکند
دیروز گذشت و حرمتم پخشِ زمین شد
امروز همچنان ،هجمه ها زخم زبان شد
گاهی بَلاکِشِ هرچه حرفِ نارَوام
گاهی هم پیاده اما در مکتبِ شمام
گاهی خودم را بین ِ دیگران رها میکنم
پر غصه می شوم ،اما، عشقِ رفته ام هم، تعارفِ نامحرمان نمیکنم
گیرَم که آن شب تورا به بزمِ شراب و شادی کشاندَمت
فردای ِ مستی ات روا نبود با دیگری ببینمَت
سپیده امامی پور
ماه تقریبا
به نیمه آسمان رسیده بود که من ،
به ابتدای کوچه رسیدم
مثل همیشه ،
قدم زنان تا انتهای کوچه می رفتم
تا به خانه برسم ،
اما امشب ،!
با شبهای دیگر فرق داشت،
کوچه رنگ پاییز نداشت،
صدای خش خش برگی
شنیده نمیشد،
انگار کسی، رد پای پاییز را
حتی از لابه لای درخت ها
برداشته بود،
انگار
هم صحبتی، و یا
هم دردی را گم کرده بودم،
امشب ،حتی،،
صدای قدم زدن خودم را نشنیدم ،
دلم ،برای او تنگ می شود
حتی برای تک تک برگ های
تُرد و زیبایش
که فرش راه می شدند،و من،،
فقط به عشق انها
هر شب با خودم قراری می گذاشتم
تا دست دلم را بگیرم
و با او،،،
در سکوت نمیه شب
صدای عاشقانه ی پاییز را بشنوم،
صدایی که انگار
مرا به ارامشی دعوت می کرد،تا ،
با خرد شدن،
و لح شدن هر برگ
به من مسکنی بزند
تا....
فردایی دوباره و قرار عاشقانه ی دیگر ،
محمد علی معصوم زاد
دلم تبعید می خواهد
به خود از رای آدمها
پناه ماه و ابر مهر
به خلوت در پس هر اشک که از سوز قضاوت ریخت
شکست هر سکوت و غم بدست عطر بارانی
به مرز ساحل و دریا
نسیم سرد پاییزی
غروب و نم نمک چشمک ستاره در شبان هنگام
نوازش های بیوقفه
ز باد و آب و موج مهر
نه همدردی پر از از زخم رازداری
نه عیبی بر کسان آیی
مگر آیینه می بیند؟
دلم تبعیض می خواهد
ز اقبال سیاه خالی از امید
به کنج عاری از حیله
صفای بودن یک عمر پر از شوق و شعور و شعر
نوازش بر دلم دست خدا باشد
و اندک خوشی احوال تا فردا
مگر این بغض خواهد مرد؟
پرم از اشک طوفانی
دلم یک قهر طولانی صلحآمیز می خواهد
به خود از حسد آدمها
به دور از کینه و نفرت
به دور از حس شرم بودن انسان
وفای گرگ درنده
حیای زاغ
و قدری طاقت قمری
به دور از واژه تغییر
دگرگون کردهی تردید در امید
شبیه نبض باران خورده یک دشت که فردا نیز خواهد سوخت
شبیه خنجر نیرنگ بر گلوی صدق قربانی
مگر تزویر خواهد مرد؟
به وقت ترس و حرص و ناجوانمردی
دلم تبعید می خواهد
سفر در قلب تنهایی
میان هر چه انسان نیست
محمدرضا علی پور