جنگ منی، چنگ به جانم بزن
ناخنِ آتش به دهانم بزن
او که هراس از دل دوزخ نداشت
در قفسِ شعر من آتش گذاشت
آمدهام مثل درختی کبود
شعله بزن، شعله بزن، بر وجود
پاره شد از سینه نفس های من
خسته شد از گریه قفسهای من
من به خودم قاتل جانم شدم
زخمی بیصبرِ زمانم شدم
بر لب من زخمِ دعا مانده است
بر دل من داغِ خطا مانده است
هیچکس از حال من آگاه نیست
غیرِ همین سایه که همراه نیست
هر که مرا دید پشیمان گذشت
از دل من لرزِ زمستان گذشت
جرم من این بود که جانم تویی
بیتو جهان نیست، جهانم تویی
تیغ تر از باد شدم، می برم
ریشه ی هر ترسِ جهان میدَرَم
من به تمنای خودم زخمی ام
از دل این شعله تو می فهمی ام
اینهمه آوار، از آنِ من است
اینهمه خون، ردِّ زبانِ من است
نام مرا از نفسِ خون بخوان
مردهترین شاعرِ مجنون بخوان
آخر این شعر، همان لحظهایست
که نفسِ آخرِ دل خسته ای ست
از دل و از سینه و از استخوان
شعله زدم، شعله زدم بیامان
محمد خوش بین
بیا امشب، به دیدارم نگاهم کن
بگیر از دست من پیمانه را، از غَم حکایـت کن
بیا بنگر زمینی را که خشکیدهست لبهایش
زِ رنجِ بیشمار ما، تو هم امشب روایت کن
ببین آنسوتر از ما، شهر محتاجِ باران است
اگر همدم شدی با ما بیا قدری رفاقت کن
جهان سرشارِ شور و رنج و فریادِ پنهان است
اگر دیدی که انسانیت گم شد، قضاوت کن
شرر افتاده بر جانِ زمین، غمها نمایان است
رخ زردِ چکاوک گر به خون آغشته دیدی، شفاعت کن
پسِ این بیصداییها صدایِ ناله میآید
فرو بند چشم خود نامردمی ها،را شماتت کن
قَدَح بشکن، سبو سرکش، علاجِ رنجِ انسان کن
که در مستیِ قدحنوشی، گهی مردانه جرأت کن
کمی دیوانگی باید، که دل دنبالِ اعجاز است
چو ثابت گشتی از عشقش، بیا امشب ارادت کن
صدیقه جـُر
من به ساز روزگاران رقصانم چو بید
حالتم همچون مستان شبانه در دام نبید
هر زمان لرزان مانند برگی در خزان
تیپا خوردۀ روزگارم مگراز ما چه دید
شمع سرد هستیم در مسیر تند بادِ حادثه
شعله ور گاهی و خاموش در طوفان سدید
در میان جمع یاران مانده ام زار وپریش
احساس را کشته اند وقلب ها مانند حدید
باز پائیز و اندوه برگهای جدا از شاخه ها
یاد ایام بهارانی که پرستوها میدادند نوید
عبدالمجید پرهیز کار
نگاهِ دلبرانهای برایِ دل بهانه شد
که از کمانِ ابروش به عاشقی کمانه شد
به خط و خالِ صورتش، دلم فریفت عاطفه
که بعدِ رفتنش چنین در پیِ او روانه شد
ز رقصِ زلف و دامنش به سازِ باد جلوه داد
که قلبِ ما از این طَرَب دلی پُر از ترانه شد
چو در دلم نشست او، مرا ز خود گسست او،
برفت و این گسستگی دو صد در این میانه شد
رفیقِ نا رفیقِ دل که عشق نام خود نَهَد
به اعتیاد میکشد هر آنکه خود جانانه شد
چو بغضِ گریه ماندهام، نه بشکنم، نه راندهام
میانِ مرگ و زندگیست، رهی که دل شبانه شد
سپیدهیِ سحر بیا، که عافیت به تن رسد
دلی که گاهِ عاشقی، نقیضِ هر فسانه شد
از عاطفت نشان مجو، اگر رُخت نهفته ماند
که خاکِ خشکِ عشقِ تو سرایِ این جوانه شد
مصیب حیدری
وقتی که دلم در طلبت گشت بدهکار
پرداخته جانم به تنت ، دلبر هم یار
هرچند بخشکید ز تو چشمه احساس
مهتاب برون آمد ازین قلب من انگار
تا حسن جمالت بدرخشیده شبی باز
احوال مرا خوش نکند بی تو سزاوار
برخیز و بزن چرخ درین چرخه بیرحم
چون ارگ بم آورده مرا زیر خود آوار
تنها شدم و نیست نشان از خلل روح
باید که بیایم سفری سوی تو این بار
آوخ ، که درین قائله ها قافله ات رفت
چون یوسف مصری ز بیابان پر از خار
زندان لبت ، کاش که جامم ببرد کام
تا مست شود چشم تو در هر نت گیتار
دلتنگ ترین لحظه بگویم که کجا بود ؟
آن جا که همی شهپر تو گشت پری وار
پرواز کن و باز بیا خسته شد این آه
یک بار نفس در نفس آور چو خریدار
با شوق بزن تیشه برین ریشه چو فرهاد
آن قدر که مجنو ن بدود در پی دلدار
اینک که هم آنک و تماما تو شوی ژرف
در عمق دلم ساحل دریاچه ی خونبار
گفتند : مده دل به دل باد بدین فصل
طوفان که بپا خواست بشد عشق پدیدار
امروز که از چشم تو افتاده ام ای اشک
مژگان سیه ناوک و قلب ، نقطه ی پرگار
افروز ابراهیمی افرا