کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ای نگارم

ای نگارم
بازهم
دیدگان
بی خواب
دیوار ، دیوار
تصویری از اوهام
درقاب
ابر هایِ تیره
سوی تا سوی
پرده گاهِ آسمان
بیتاب
در دلِ خاموشِ شب
یک رنگ
بی رنگ
تیرگی ها
سرد ، سرد
راه
پنهان
جوی ها
خشک ،
خشکیده
تن بی آب
گل ، میانِِ غنچه ها
نشکفته
شاید مرده
هیهات
حرفی نیست
واژه ها
نابسته بر لب
مانده در نجوایِ یک تردید
آمدن
بودن
نبودن
یک سراب
گام ها
در هم
پیش و پس
رفتن
نرفتن
هیچ ، هیچ
دشت ها
تشنه
وارو گشته در خشکاب
گندمزار
خشکزار
پشت در پشت
زرد
وارو گشته در تنوارِ خود
پر درد
خاک آلود
دیدگانم باز
دوخته بر پهنگاهِ آن دیوار
بر قاب
نقشِ رویایِ من آن تصویر
آن دورها ،آن دورها
آن دور
پاسخی هم
نیست
جمله ها
پژواکِ آهِ یک نفر
در خواب
و من
بی خواب


جمشید أحیا

وقتی عاشق می‌شوی

وقتی عاشق می‌شوی
مادر می‌شوی
نه به زایش تن،
به زایش نام.

قلب
از تقویمِ پیشین می‌افتد
و زمان
در سینه
آیینِ دیگری می‌گیرد


مهی سپید
از دهانِ نخستینِ نفَس برمی‌خیزد
می‌پیچد میان قلب و ریه
جایی که
ایزد باد
هنوز بی‌نام است
و تن
دعای فراموش‌شده‌ای را
به یاد می‌آورد


نَفس
میان گلو و چشم
قربانی می‌شود
دو محراب لرزان
برای رازی
که راه خروجش
خون نیست
روشنایی‌ست


عاشقی
شکستن دایره‌هاست
وقتی «من»
در آتشِ آیین می‌سوزد
و اشک
از فرمان خرد
می‌گریزد؛

خشک می‌شود،
در جام‌های سنگی حافظه
انباشت می‌شود،
و ناگهان
فوران می‌کند
چون چشمه‌ای
که به نام کهن خود
پاسخ داده است


و من
اکنون
در میانه‌ی آتش و آب ایستاده‌ام
عاشق ذراتِ پراکنده‌ی آفرینش،
عاشق خویشتنِ تکه‌تکه،
عاشقِ تو
بی‌تصاحب،
بی‌قربانی.


زن
نقاب ماه را برمی‌دارد،
مرد
زرهِ خورشید را زمین می‌گذارد،
و از پیوندِ این دو
در شبِ نخستین
انسان
زاده می‌شود


شیوا فدائی

یک امشبی را بی تجمل ها بــــه سر کن

یک امشبی را بی تجمل ها بــــه سر کن
در پیش چشم  دیگران کم جلوه گر کن

چشمی گشا بنگر بــــــه مردم  تا  بدانی
بــــــا همدلی این شام یلدا  را  سپر کن

هم درد،  هم نوعان خود باشد مروت
کاشانه ات را  یک شبی هم بی ثمر کن

بیداد قیمت ها بـــــــرد هوشت ز سر را
با قند و چایی هم شود امشب سحر کن

باید که بــــــــــــــــا ظالم نمایی کارزاری
در کـــــــــار خیرت دیگران را همسفر کن

مظلوم بــــــــــا ظلمت ندارد قید و بندی
پیکار کن،  پیکـــــــار خود را هم نظر کن

دارد سعادت آنکه بــــــــــــــر دردی بنالد
در  ناله هایت  فکـــــــر فردایی دگر کن


سعادت کریمی

نه سایه‌ای، نه صدایی، نه شانه‌ای باقی‌ست

نه سایه‌ای، نه صدایی، نه شانه‌ای باقی‌ست
شبی‌ست سرد، که حتی ترانه‌ای باقی‌ست؟

دلم به هیچ پناهی نمی‌برد آرام
در این هجومِ سکوت، آشیانه‌ای باقی‌ست؟

تو رفته‌ای و جهانم تهی‌ست از معنا
در این خرابه، مگر واژه‌خانه‌ای باقی‌ست؟

به هر طرف که نظر می‌کنم، غمی پیداست
کجاست آن‌که بگوید نشانه‌ای باقی‌ست؟

شکسته‌ام، نه به دستی، نه با نگاهی نرم
به تازیانه‌ی تقدیر، شانه‌ای باقی‌ست؟

نه خواب مانده به چشمم، نه خواب‌گاهی گرم
در این هجومِ شبِ سرد، خانه‌ای باقی‌ست؟

به باد داده‌م این دل، به دستِ بی‌رحمی
بگو، در این شبِ تار، عاشقانه‌ای باقی‌ست؟

تو رفته‌ای و دلم را غبار برده به باد
در این غبار، مگر هم‌زبانه‌ای باقی‌ست؟

و من هنوز به یادت نفس‌نفس زده‌ام
بگو، در این شبِ بی‌کس، بهانه‌ای باقی‌ست؟


حمیدرضا خواجه

دلم امواج می خواهد..

دلم امواج می خواهد..
صدای باد ، روی آب دریا را
و حس سایش شن ها
به انگشتان پاهایم
دلم احوال ساحل های دریای خزر
امواج کوتاه‌اش
و رفت و آمد مرغان دریایی
به روی بامِ ماهی ها
و بوی نای بندر های رشت و
بوی چایی های گیلان را
دلم بوی نَمِ چالوس می‌خواهد
صدای ناله‌ی ارواحِ امواجی
که مردند سال‌ های دور
به دهلیز عمیق گوش ماهی ها
صدای روح دریا را
به گورستانِ شن های کهن
پیرانِ آب دیده
دل من آه میخواهد..
دلم آن آهِ سنگینی
که خفته در میان سینه ی ساحل
صدای گریه ی آن زن
زنی خسته
که شوی اش بود ماهی گیر
و خود شد صید ماهی ها
جگر بر سیخ میزد باد بر منقل
برای خرجیِ آن طفل نو پایش
نگاه حسرتش نقش بر آب
چون آرزو هایش
دلم داغِ دلش خونین
دلم داغ دلش را خام می‌خواهد
دلم رویا ، دلم دریا ، دلم یک خلوت تنها
برای گریه ای مواج می‌خواهد
صدای باد ، روی بامِ دریا را
دلم امواج می خواهد..


مهدی بکتاش