کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

می‌پیچی مثل نقشی نامرئی

می‌پیچی
مثل نقشی نامرئی
روی پوستِ هوای اتاقم
رگ‌های خاموش دیوار
از سرانگشتانت
روشنایی می‌نوشند

شیشه‌ها
که سال‌ها خوابِ یخ زده داشتند
با هر دمِ تو
ترک می‌خورند
انگار درونشان
پرنده‌ای اسیر
به سمت آسمان صدا می‌زند

تو فقط می‌دمی
و من
در میان هزار تکه‌ی شفافِ تنهایی
انعکاس تازه‌ای پیدا می‌کنم
شکلِ من و تو
بی‌مرز
بی‌دیوار


زهراامیریان

شما قبل از ازدواج

شما قبل از ازدواج
در پشت در هستید
وقتی ازدواج می کنید
در باز می شود
یا به بهشت وارد خواهید شد
یا به جهنم


بهمن نوری قاضی کند

شب چو از راه رسد بی تو شکستم حتمی ست

شب چو از راه رسد بی تو شکستم حتمی ست
با غم و بغض گلوگیر نبردم حتمی ست

و همین ترس که یک روز نباشی پیشم
وهم است، ولی آلت قتاله مرگم حتمی ست

آن به دور از همه در جمع غریبانه منم
که به رویای حضور تو جنونم حتمی ست


امید ارژنگی

چشمان تو

چشمان تو
گاه مرا به قعر دریا می‌برد
گاه به اوج آسمان.
گاه نجات میدهد،
گاه به اسیری می‌کشاند.

کجای قلبم نشسته‌ای،
که نه در اوجم، نه در قعر؟
عجب رنگی ست
رنگ عاشقی
رفت‌وآمدی بی‌امان
تا به آوای «دوستت دارم»...

داود شجاعی

خوشا دفتری ، باز میشد دری

خوشا دفتری ، باز میشد دری
چه میشد اگر بستگی ها نبود
به هر کس کمی آرزو میرسید
نه پوچی ، نه غم ،خستگی ها نبود
خیال سر از عشق آسوده تر
هراسان پیوستگی ها نبود
محبت عبوری به دل میزد و
در اجبار وابستگی ها نبود
چه میشد که احساس هم ، پایه بود

جدایی ، جفا ، دستگی ها نبود
سقوط غزل ، یک تن مبتذل
علمدار شایستگی ها نبود
و گل تنگ و اندیشه اش باز تر
پر از زخم دلبستگی ها نبود...

فرزانه فرح زاد