کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بر قلم من دست بردم تا نویسم نامه ای

بر قلم من دست بردم تا نویسم نامه ای
نامه ای از نای جان و شعر و اندک چامه ای
بر خط اول نوشتم ای عزیز دل سلام
ای عزیز دل سلام و جان فدایت والسلام
بر خط دوم بِبُردم دست تا حرفی زنم
سینه و این قلب را پیش رُخت آتش زنم
من نمیدانم چرا دست و قلم شد بی تکان
بی تکان بر خط بماند و سرد شد تا استخوان
دست لرزید و قلم خط سیاهی برکشید
قطره اشکی برچکید و نامه را آتش کشید
اشک افتادش به خط و واژه ها درهم شدند
خط و واژه،عقل و دل،شمشیر روی هم شدند
تا که دستم خواست بر آن خط نویسد جمله ای
اشک دیگر بررسید و بر خطوطش حمله ای
دست و بازو را بگفتم بر قلم شاهی کنید
آن قلم را با دلم در دفتر همراهی کنید
ای عزیزدل به هر حِیلت که شد کردم شروع
دست را گفتم نویسد برخط دیگر شروع
خط دوم چون به اشکم خیس بود و پُر زِ آب
برخط دیگر قلم بردم که شد حالم خراب
واژه های تلخ و شیرین در درون سینه ام
سینه پر درد اما خالی وبی کینه ام
دست گفتش پس تو هم بر چشم گو
اشک ها را بس کن و بر بغض خود برگیر خو
چون که از چشمت به هر دم قطره ای بر من چکد
واژه ها بی واژه ها حتی قلم بر من خُلد
سوختم در آتشی کز اشکِ خود افروختم
هرچه گفتم عاشقم، بر خاکِ خود اندوختم
در درونم یک صدایی دائما گفتا نگو
چون که او نامه نمیخواند تو هم حرفی نگو
این همه سال عاشقی حتی گُلَت میلی نکرد
یک نگاهی سوی خیل واژگان تو نکرد
من بر او یک نعره ای از عمق جانم برزدم
گفتمش خاموش شیطان من ز او عاشقترم
تو چه میدانی که عشق بین ما از جنس چیست
جنس این تک عاشقی در عالم هستی یکیست
چون غباری گَشت شعرم، رفت بر باد هوا
آنچه ماند یاد تو بود و یک دلی غرقِ دعا
چشمِ من راه تو را هر شب نظر دارد، ولی
خواب دیدارت نمی‌آید، خدا داند، چرا!
نامه‌ام را باد بُرد و نام تو در او بماند
هیچ کس آن نامه من را برای او نخواند
گفتمش ای دل، دگر بس کن زِ این سودای خام
گفت: عشق است ای رفیق، این درد را درمان کُدام؟
بوی یادت ماند در این سینه چون مُشکِ ختن
ای امیدِ رفته از من، بازگرد ای جانِ تن
سوختم با هر نفس، در آرزوی دیدنت
کاش بودم در کنارت مثل آن پیراهنت
دفترم خاکستری شد، این دلم روشن هنوز
بر لبم نام تو جاری‌،بر لبم آن لب بدوز
گر به روزی نامه‌ام را باد بر دستت رساند
بوسه‌ای بر آن بزن ، یعنی دلم آرام ماند


جوادذبیح

بـر پرتـگاهِ آرزوهایـم ولی، پـرواز ممکن نیست

بـر پرتـگاهِ آرزوهایـم  ولی، پـرواز ممکن نیست
آشوب از پایانم اما،لحظه یِ آغاز ممکن نیست

حتی خـداهم پرده از سیمایِ خود اینبار بردارد
بی تو بر این ویرانه جان، اعجـاز ممکن نیست

وقتی میـانِ استخــوانـم خانـه پــُر کــردی
درجانِ من پنهان شدن چون راز ممکن نیست

یک  دم به دور از هر هیاهو  عاشقت بودن
در قصــه یِ دو عاشـقِ لجبـاز ممکـن نیست

مـن نَپشیمانــم از این  تکــرارِ بی خــوابی
درخواب هم دیدن تورا همباز ممکن نیست

با آن که تا مــرزِ فغـان  در خاطــرم هستی
اما از این دیـوانه ات، ابــراز ممکن نیست



ساناز زبرشاهی

همه جا تاریک است

همه جا تاریک است
حتی روزهای من نیز تاریک اند
باید شمعی پیدا کنم
باید امیدوار باشم به روشنایی


بهمن نوری قاضی کند

ممنونم از همه‌ی آن‌هایی که رفتند

ممنونم
از همه‌ی آن‌هایی که رفتند
و درِ خانه‌ام را برای همیشه بستند

ممنونم
که با رفتنتان
آینه‌ای جلوی صورتم گرفتید
تا ببینم
شما هرگز در قاب ما جا نمی‌شدید

نه در خنده‌های مادرم
نه در سکوت شب‌های پدرم
نه در چشم‌های برادرم
نه در بوی نان تازه‌ی خواهرم
شما حتی بوی ما را هم نمی‌فهمیدید

ممنونم
که حالا می‌دانم
رفیق باید
وقتی نام خانواده‌ام می‌آید
لبخندش عمیق‌تر شود
نه اینکه نگاهش سرد و غریب

باید وقتی از خانه حرف می‌زنم
یاد خانه‌ی خودش بیفتد
نه اینکه دنبال بهانه بگردد
تا زودتر برود

ممنونم
که رفتید
و جای‌تان خالی ماند
جای دقیق یک دوست واقعی

حالا
وقتی باد از کوچه می‌گذرد
بوی شما نمی‌آید
بوی آدم‌هایی می‌آید
که هنوز نیامده‌اند
ولی می‌دانم
وقتی بیایند
بوی نان تازه می‌دهند
بوی خانه می‌دهند
بوی ما می‌دهند


سامر حمیدی

کار یک کاه کجا خَلق خطر بودن است؟!

کار یک کاه کجا خَلق خطر بودن است؟!
وانگهی کوه شود جمله ضرر بودن است

اگر از قطره‌ای آرام چو دریا شود
همه جا بحر شود مانعِ بر بودن است

سیلِ بی‌بندِ خروشان همه را در بَرَد
قطره اما گل را شبنمِ تر بودن است


صحبتم کوه و کمند و بحر و آب نیست
درد ما را دگران، تنگ نظر بودن است

مهدی جیبا