با من رویابافی نکن.
رویاهایم،
همچون آتشی خاموش،
زیر خاکستر ماندهاند.
با من از عشق بگو،
که در کدامین سرزمین،
به انتظار خمیدهاست؟
با من از انتظار بگو،
که چگونه دستهایم،
زنجیرِ اوست؟
با من از تاریکیِ ناقصِ شب بگو...
که روزِ بینقصِ او،
طلوعیست که به پایش میمیرم.
با من از خودت بگو؛
که بینقصیات را،
در همین نقصها ستودم.
طیبه ایرانیان
رخنه در جانم نمودی و نشستی بر دلم
ریشه کردی در تن و کاشانه و آب و گلم
خانه در آوارگی دارم چه می دانی ولی
گشته ای جغرافیای مرز حق و باطلم
تا نهادی تاج خوشبختی سر دلداده را
سایبان از شعله دارم، شمع بزم محفلم
از همان روزی که لاف مهربانی می زدی
جز غم آوارگی دیگر چه کردی حاصلم
غرق امواج پریشانم در اقیانوس و باز
چون حبابی می کشی تا انتهایی ساحلم
کوهی از سرگشتگی دارم بروی شانه ها
تا کجا باشد مسیر کوره راه منزلم!
بال پرواز مرا از آسمان دزدیده اند
من همان افتاده در دامی چنین ناغافلم
علی معصومی
نه از من تو نه تو از من سوا بودن سزا باشد
نه نای تاب دوری در من و تو بی نوا باشد
نه سقفِ جستجو روزی رها کردی سراغم را
نه رفت از یاد هر دو آیتی که بین ما باشد
چگونه گم شود آشوب دل در شط شب وقتی
سحر چشمان تر رسوا نمای ماجرا باشد
به ماهی که خیالش میچکد بر خواب نیلوفر
چرا بی واهمه بوسیدن گل ناروا باشد
من و تو آن چراغیم از سرشت شعلهٔ شیدا
که در قاموسمان رسوای خاموشی بجا باشد
عادل پورنادعلی
دیشب از درد صبح و غم نان و
هجر خوبی
تاب مرا با خود برد.
گفتی به من هی
چون می زنی بر سینه ی یاس؟
بر در اشک؟
بر دل غم؟
بر خیز و دل دار بر دل کودک خرد
باز دل تاریک شب و بخت سیاه
و تصویر پاره ی روز
بدون قاب
مرا با خود برد.
گفتم امشب فالی بزنم
تماشایی بکنم
آمدن صبح و رفتن شب.
صبح نشد
شب ماند و
فکر ستم همسایه
مثل گرداب
مرا با خود برد.
باز گفتی لعنتی کن
بر دل سیاه شیطان
هشدار
نکنند تیره به غم صبح سفید!
صبح ما تیره شد و
حسرتی بهر جواب
مرا با خود برد.
گفتی این رسمش نیست
رسم تاریکی شب را
نده پاسخ به سیاه.
گر بخوابی فردا
زود سحر خواهد شد.
کوره امید سحر
در دل شب سر زد و باز
مثل شب های دگر
نغمه ای به گوش بیچاره نوازش ها کرد.
چشم دل سنگین شد
صلح آمد تا روز دگر
و انتظار فردا شد و
خواب مرا با خود برد.
سحر غفوریان