ز سودای دلم، فارِغ، جهان است هنوز
مست و مِیخوارِ توام، عشق، نَهان است هنوز
جز اشکِ دلم، هیچ نمانده، به خیال
در دل، به وصالِ تو که جان است هنوز
آن حضرتِ عشق، پدرم بود و کنون
در سیر اَزَل بی کَران است هنوز
آن عَبد، که رِضا بود، در حِکمتِ او
خاموش به حُکم و، وِردِ زَبان است هنوز
در خاک که نه، آینهی خونِ من است
نامش، به نَفَس، رازِ نَهان است هنوز
آن لبخندِ خَموشش، گُذَرَم داد ز شَر
آن مهرِ پُر از نور، اَمان است هنوز
سِپَرِ دعای او، نفسِ جان من است
در خلوت شب گَرم اَذان است هنوز
ابوالفضل نعمتی اصل
غم را هم دلنشین میکند؛
دوست داشتن ات
وقتی نمیتوانم
هر روز
سر بر شانههایت بگذارم
و در گوشَت
ترانهی عشق بخوانم.
ای جاودانهترینم،
باور کن
دوست داشتنَت
پرندگان اندوهم را
از کوچ،
باز میدارد.
سیدحسن نبی پور
با عشق، صلیب بر شانههای بوسهات کشیدم
دار شدم در آغوشت _
و قاصدکی
میان طنابها رقصید
که نفهمید:
مرگ یعنی تو را نداشتن.
سیدحسن نبی پور
ماییم و غم و حسرت دوران جوانی
شیدایی و مجنون پریشان جوانی
وقتی که تویی مظهر اسماء الهی
کفر است و یقین معنی ایمان جوانی
پیش از تو خدا روی زمین راه نمی رفت
وای از شب جولان خدایان جوانی
تن داده به عشق تو به این تن دل و جانم
جانم به ستوه آمده از جان جوانی
منظور من از سیر و مقامات تو بودی
خاک دو جهان بر سر عرفان جوانی
ما با تو رسیدیم به دریای حقایق
ماییم و لب ساحل خفقان جوانی
ارشاد احمد تاج پور
من از خود افتادم
نه چون زمین لغزید،
که چون «من»
دیگر تعریفی نداشت.
تو آمدی
و هستی، دو تکه شد.
تو را دیدم
و فهمیدم:
وجود،
پیش از تو
توهّمِ یکتنهگویی بود.
و خدا؟
فقط مونولوگی بلند بود
در تاریکیِ بیپاسخِ خویش.
تو،
نه واژه بودی
نه سکوت
تو
انکارِ خودِ زبان بودی؛
در لحظهای که معنا
خودش را نمیشناخت.
تو نیامدی
تو، شدّتِ رخداد بودی
که هستی را
پاره کرد.
و من
فروریختم
در امرِ دیگری.
از تو نپرسیدم:
«کیستی؟»
فقط گفتم:
با تو
چه را
از دست میدهم؟
و خدا
فقط تماشا کرد،
چون فیلسوفی خسته
که میبیند
دو حضورِ بینام
با نگاهِ بیدلیل
زمان را اختراع میکنند.
من شعر را از دست دادم
تا تو را بفهمم.
و تو
هرگز نفهمیدی
که بودنات،
مرزِ سوگواریِ من
با خویش بود.
حوا...
تو آغاز نبودی
تو شکاف بودی،
در نظامِ بستهی یکتایی،
که از نگاهت
در من
فروپاشید.
سعید رضا لیریایی داودی