سکوت مبهمی بین من و تو خانه کرد
اشک آمد در میان چشم تو، بیتوته کرد
گفتمت این غصه را حسی بنام
خنده ای کرد در میان اشکها گفت
عشق اگر نامی من مجنون پی ات لحظه ها را میدوم
فریبا صادقی
نشد باشم، مگر وقتی شبیه هیچ گشتم
ز خود بیرون شدم تا در خودم پیچیدهتر شم
زمین را زیر پا حس کردم آن دم که فرو ریختم
که شاید بیستونتر، محکم و پابرجاتر شم
شکستم تا بفهمم استواری چیست در من
فرو رفتم به ژرفا، تا بر اوجش گذر شم
به هر مرزی رسیدم، مرز تازهای صدام کرد
شدم بینقشه، تا در مقصدی بیپایتر شم
نه آغازم، نه پایان، بلکه آن بینابینم
که باید از میان هر دو، یک بیچشموتر شم
جهانم را تهی دیدم، پُر از معنا شدم ناگه
که با هر بیمعنایی، شاید آگاهتر شم
نشد باشم، مگر وقتی شبیه هیچ گشتم
ز خود بیرون شدم تا در خودم پیچیدهتر شم
عذرا هندالی
روزهایی چه قشنگ
شب هایی چه دراز
وقت هایی وهم انگیز
سایه هایی رعب انگیز
من در این اعجازها
این خطوط پی در پی
که چنگ روحم را
نجوا میزند رازآلود
همه حجم انبوهم را
که افتاده در دخمه ی نمور
فریاد میزند خواب آلود
میروم تا مرزهای کاغذی زردآگین
تا انتهای وهم شیرین قدیم
پنجره باز است به باد
برف قیراندود می بارد
بذر اندوه ضخیم
در تن انجماد زمین می کارد
مرگ من خاموش است
روح من سرگردان
فوج باد وحشی و پیچیده روان
در میان شاخه ها و برگها
میدوم لای پرده های خاکستری
گم میشوم در مه بیخبری
هنگام وضوح چهره ی رود حریر
وصل سیماب های نقره فام مهتاب
بر ذره های معلق در هوا
میپرم روی این طره های رقیق
میروم سوی عطر زمین
میبینم چه اسیر
در همه ازدحام پیچاپیچ
توی یک روز بارانی
زیر یک چتر گیاه
رسته از خاک سیاه
می خرامم توی خواب
می خرامم توی خواب
پرواز راد
جمعهها در کوچهی دل، درد نم میبارَد آه
سایهی بیتابیام با موج غم میبارَد آه
دل به دیوار سکوتِ جمعهها پوسیده است
خلوتِ بیرهگذر، بیراه و رَم میبارَد آه
چای سرد و خستگی، ماندن کنار پنجره
در دلِ بیچشمِ شب، بیمتهم میبارَد آه
مردی افتادهست تنها در دل آیینهها
با سکوتی گنگ و تار از گَردِ حَرَم میبارَد آه
نامهای بیپاسخ از دیروز، در مشت خیال
روی برگِ شب، نگاهت با قلم میبارَد آه
رفتی و در من جهان، بیمادری را زیسته
هر نفس با اشک و اندوهِ دَمبهدَم میبارَد آه
دست تو بود آن پناهی در هجومِ بیکسی
بیتو حتی آسمان هم بیکَرَم میبارَد آه
عکسهایت مانده بر دیوار، اما جای تو
سفرهها بیدست و بیلبخند و غم میبارَد آه
ای امیدِ رفته از روز و شبم، بازآ که باز
کوچهی جان در غیابت دردِ نَم میبارَد آه
مهرداد خردمند
از بس که نگاهم به در و بر لب بام است
انگار که هر روز مرا روز صیام است
،،
پروانه عشق تو نداند که این شمع
عمرش چو من دلشده هم رو به تمام است
،،
من مست سیاه حَب چشمان تو لیکن
انگور لگد خورده چشم تو حرام است
،،
جیرجیرک بُغضت ترکید بَسکه صدا کرد
این جُغد بد آهنگ صدایش چو دَمام است
،،
تب دارم و تنگ است نفس در غم دوریت
بیمار توام گرچه بگویند که زُکام است
،،
از پشت مزن بر کمرم خنجر خود را
شمشیر به رو بسته ام آری به نیام است
،،
من دلخوش از آنم شنوم ازتو سلامی
در کیش تو پایان نمازت به سلام است
،،
دم می کند آدم در این شرجی و گرما
بویت بدمد چمپای خوشبوی چرام است
،،
پیغام فرستاده که این جمعه میاید به تماشا
ماهم تو عیانی چه حاجت به پیام است
،،
زنجیر به گردن فکنم تا که بدانند که حاجی
در بارگه شاهی تو مثل غلام است
عبدالنبی اکبری