با چه بیان حمد تو گویم شها
با چه قلم از تو نویسم مها
پهنه گیتی بود عرصه ات
گوش به فرمان همه در سایه ات
ای همه جان و جهان در یدت
قوای عالم همه در خدمتت
ملک زمین و آسمان سروری
نور تو از نور فلک برتری
نظم جهان همه ز اقتدارت
گردش روزگار ز ابتکارت
گر که شود کل درختان قلم
آبهای دریا، شود جوهرم
کی می توان نگارش صفاتت؟
تا چه رسد احصا شدن کمالت؟
حسین محمود
در عشق تو من چو مُرده بودم
دل داده و جان سپرده بودم
در هردو جهان ز شوقِ کویت
جز روی تورا ندیده بودم
چون از لبِ تو نمی شدی سیر
کامِ دل خود گزیده بودم
در هر مژه صدهزار نرگس
از روی تو خیره دیده بودم
در کوی دلت به هر زمانی
صد راه بیازِموده بودم
تا روی چو آتش تو دیدم
هر خرمن صبر سوخته بودم
چون از تو جدا شدم، به هردم
با دردِ تو آرمیده بودم
در عشقِ تو نیستم گریزی
چون من ز حیات رَسته بودم
لیک از همه خلق دل بریدم
بر بوی تو دل رمیده بودم
امیرمهدی جعفری
پرسیدند اگر برای من خیری نباشد؟
گفتم:
اگر بودنیست
که خیری در آن هست،
بگذار
بیدرنگ برسد
و دل،
قرار بگیرد.
و اگر
نصیب من نیست
خیرِ او،
آنگاه
خودت
در دلش خیری بساز،
و باز،
او را
سهم من کن.
مازیار ارجمند
ازبحث و جدل پرسش و پاسخ بگذر عاشق اوباش
هروقت شده روز و شب و شام و سحرعاشق اوباش
مگذار فریبت بدهد عقل که از عشق حذر کن
در محضر معشوق زخود هم بگذر عاشق او باش
گفتم ثمرعشق چگونه ست بفرمود که بی عشق
از آدم و عالم نبود هیچ ثمر عاشق او باش
دنیای غریبی ست چو درآن خبر از عشق نباشد
از عشق هر آنکس که بیاورد خبر عاشق او باش
معشوق همه جاست همین جا و هرآنجای که بینی
هر جا که نهی پای از او هست اثر عاشق او باش
دنیا چقدر خوب و قشنگ است چه زیبا همه رنگ است
آورده تورا داده به تو چشم و نظر عاشق اوباش
دنیای شگفتی ست پر از راز و پر از رمز و اشاره
با چشم دلت خوب به دنیا بنگر عاشق او باش
از بوسه ی خورشید و نظر بازی ماهش به شب و روز
از چشمک زیبای ستاره مگذر عاشق او باش
از چشمه و ازرود روان تا لب دریاش گذر کن
با بوی بهاران چو پرستوی سفر عاشق اوباش
از سایه و آب خنک و میوه ی انگور گرفته
تا سیب و انار و به و صد گونه دگر عاشق او باش
با نم نم باران غزلخوان غزلی خوان و به رقص آ
آهسته چنان برف سبک بال بپر عاشق او باش
از منظره ی باغ گل و سبزه و صحرا و بیابان
ازکوه و کمر این همه لذت تو ببر عاشق او باش
مائییم و جهان و سفر عمرکه تکرار ندارد
چون از سفر عمر نداریم حذر عاشق او باش
شادی کن و خوش باش که فرصت به تو دادند کمی چند
از فرصت شادی و خوشی پس مگذر عاشق اوباش
یحیی رشیدی
غروب آفتابی پنهان
پشت قدمهای زنی
که به ایستگاه قطار میرفت
و گوشوارههای نیلوفریاش
که از تلالو زمان
با بالا آمدن پرچم سفید سوزنبان
فرار میکردند.
ژالهی غم
در مردمکهای حدقهزدهی
مردی که به تصویر لهشدهی
کودکی زیر آوار در تهران زل زده بود.
و پایکوبی موجهای سیاه شِیْتِل
در خمیدگی شانهی زنی
که به صندلی کناری تکیه زده
و آدامس میجوید؛
نقش انارهای سرخ کلاه مسافر کناری
او را به مهمانی روش هشانا ی سال گذشته میبرد.
لبخندی بر لبانش گل میاندازد
و قطار شتاب میگیرد
برای رساندن او
به خانه.
آسیه پرهیزی