کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

مشک‌افشان، مست‌کنان

مشک‌افشان، مست‌کنان
باده‌ی دو نرگسش، سرمست‌کنان
چون صراحی در دستمان، خنده‌کنان
آمدی که بشوی معنای سرگذشتمان

صاحب بزم تویی، عزم تویی
اشک تویی، درد تویی
جامه‌ی زرین بر تن مسکین تویی

دربند منم، حزن منم، غم منم
سرور تویی، شاه تویی، ملک تویی

صاحب دل، دلدار تویی، مطاع تویی
مطیع منم

بیش برو، نزدیک بیا، دور نشو، اینجا بمان
ای صاحب شعر و شورمان

کیمیا دانش بیات

من با شانه ای خیس

من با شانه ای خیس
میان التماس بی صدا
در سقوطی کش دار
ایستاده ام
نامم را هیچ کدام نمی دانند
اما
پوست آب
ذهن براده های نابالغ
دستانم را
غرق آغاز می کند
هر دستم
نیم رخ نصف النهار
گلوگاه تاریکی معلق
در هیچ است
و درست مثل آواره ای
بی غسل
نماز موج خواهش می خواند
تا چشم های در گل مانده
میان هزاران مشت گمشده

پناهنده ی آب شود

فروغ گودرزی

ترکِ قرار کردی و بردی قرارِ من

ترکِ قرار کردی و بردی قرارِ من
پس صبر می‌کنم؛ که همین است کارِ من

باید که مرگ، عشقِ مرا باورت کند
از تربتم دمی که بر آید شرارِ من

بس حسرتِ وصال، که بردم درونِ گور
پس گورِ آرزوست؛ نه این که مزارِ من!

این‌سان که انتظار کشیدم تمامِ عمر
ایوب صبر کرد، چنان انتظارِ من؟

من باشم و قلم به کف و صفحه در برم
آن‌گه رقیب، دم بزند از نگارِ من؟

رفتم زِ خاطرِ تو چنان که نبوده‌ام
«یادت به خیر؛ یارِ فراموش‌کارِ من!»*

عیب از من است؛ گرچه تو بدعهد بودی و
ترکِ قرار کردی و بردی قرارِ من


اسماعیل مومنه

در امتداد برکه‌ای ساکت،

در امتداد برکه‌ای ساکت،
سنگ‌ها راز سکوت را در دل دارند،
کاج‌ها خم شده‌اند
نه از خستگی، بلکه از احترام به لحظه‌ای ناب.
ماهی‌ها، رقصان در عمق بی‌نیاز،
نه فلسفه می‌خواهند، نه پاسخ
تنها بودن کافی‌ست.

برگ‌ها گوش سپرده‌اند به نجوای باد
و ذهن،
آرام و رها،
در این گوشه‌ی مه‌آلود پارک،
با پرهای خیال، اوج می‌گیرد.

مکان کوچک،
اما آغوشی برای بزرگ‌ترین اندیشه‌ها،
جایی‌که سکوت
پُرتر از فریاد است،
و هر نگاه،
قطره‌ای‌ست از شعر نانوشته.


هایکو
نجوای شب
برکه در آغوش ماه
اندیشه بیدار


سیجو
هر برگ که رقصان افتد بر خاکِ سپید،
چیزی در دل شاعر شکوفه می‌زند؛
در سکوت شب، شعر آهسته متولد می‌شود.


محمدرضا گلی احمدگورابی

هر بوسه‌ات پلی می‌شود

هر بوسه‌ات پلی می‌شود
از غارِ "بودنِ محض"
به شهرِ "شدنِ انسان".
من،  ،
در حوضچه‌ی نگاهت غرق گشتم،
تا زنگارِ هزاران نقشِ از یاد رفته
از پوستِ زمان بزداید.


حسین گودرزی