کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

برف می‌بارد

برف می‌بارد
به سوی آسمان
از کنار پلک‌های کهکشان
و چه تاریک تر از هر شب یلدا آمد
و جهان با شب او آه چه معنا دارد.
برف نقش می بندد و ردّ پایش
مانده بر دیوار باد
و چه نقشی است
که تقویم ندیده در خواب

سایه‌ای از نام او‌
بر شانه‌ی سبز درخت، افتاده‌است.
شاخه حتی هم نمی‌داند
چرا از نو شکوفه داده است

هرکجا با من قدم زد
گل‌ شکوفا شد به عشق
و به یک باره شد او شاعر خاک
شاعر نغز پریشانی باد


زهرا روحی فر

در خلوت شعرم، تو شدی بیت نخستین

در خلوت شعرم، تو شدی بیت نخستین
هر واژه به عشق تو زبان باز گرفتند

بهزاد غدیری

من بر نازبالش سنگی زمان

من بر نازبالش سنگی زمان
در بستری از خزه های خاطره
بجای خویشتن آرمیده ام
تا دور از دیدگان تنهایی
به ژرفای پرسش بودنم رسوخ
و تمنای تن های دیگر را
در به در پاسخ فردا کنم
در گذر آشتی کنان اکنون
تن ها را با تنهایی شان همنشین
و الفت دیرینه با خویش را فریاد کنم
ای پرنده ی مهجور در بهشت
برتری بخش خواهشی اینچنین را
ملازمت خویش در جهنم اینک


تورج امیری

در جستجوی یادت

در جستجوی یادت
در کوچه پس کوچه های ذهنم
به فراسوی باورم رفتم
آنجایی که نبودی
و پنداشتم که هستی
تو را هر لحظه
در پشت پنجره
اتاق رو به خاطراتم می دیدم

خاطرات گمشده در زمان
شاید تسکین دهد
سینه شرحه شرحه ام را
تا نبودنت را حس نکنم
گاهی ترنم نگاهت
زمانی مهر دستانت
اندکی محبت مهتاب به شب
مرا به وجد می آورد

خاطرات گمشده در زمان
همان خاطرات نداشته با توست
همیشه تنها بودم
خنده‌های مهربان تو
مرا به خاطر تنهایی ام
به یاری گذشته نشاید دور می برد
آن زمان که تو را نیاز داشتم
و نبودی ببینی آشفته بودنم را

خاطرات گمشده در زمان
تصورات شیرینی بود
از دیدار پنهانی
در زیر درخت اقاقیا
و زمزمه عاشقانه
برگ های زرد خزان
در زیر پای آمدن تو

بیا با هم بخندیم
تو هرگز نبودی در خیالم
و من هر شب با تو
خاطره ای نو داشتم
و بگذار تا بگریم
و بیاندیشم که چه زیباست
خاطرات گمشده در زمان

سبز بودم
با اندیشه به وجود آمدنت
به درختی پاییز زده شدم
تنم به خواب طولانی رفت
با نداشتن تو که هرگز نبودی
روحم به پرواز درآمد
و چه نکو خردی بود
آن درویش زاهد
که گفت
خوشا به حالت
که خاطرات تصورات خیالی ات
در مرور زمان گمشده است

نمی دانم که
غمگین باشم که نیامدی
تا طعم دلچسب عاشقی را بچشم
یا دلگیر باشم
با طلوع نکردن ماه عاشق شدنم
شب سیه من بی معنا شده است
ولی خوشحالم
که خاطرات بی تو بودن
در گذر زمان گمشده است

خاطرات گمشده در زمان
همیشه تلخ نیست
گاهی باید باور کرد
خاطراتی نبوده که
در زمان گم شده باشد
نیک روزگارم که
عاشق نشدم
که خاطراتش را
با مرور زمان
از یاد ببرم
یا گم شود


حسین رسومی

سهم تقدیرم همینست ،

سهم تقدیرم همینست ،
یا خودم وارونه ام ؟
هر که با او صادقم
خنجر به پشتم میزند..
ریشه میگیرم به دور از
چشم بی رحم خزان
تا بهاری میرسد
آفت به رشدم میزند...

فرزانه فرحزاد