بوی گل و دلدار ، ازروی وفا می رسد
نازکم کن گُلا ، دلدار و صفا می رسد
هرچه گل آورده ای، بپایِ دلداربریز
بوی گُل وسوسن و، عِطر ونوامی رسد
گل داوود بیار ، سرخ وسفیدی بکار
تویی همیشه بهار، عشق ودوا می رسد
گل بنفشه ببین ،چه خرد وریز وتمیز
هر گل آورده را، بوی صبا می رسد
گل سرخ وآبی،نماد عشق وباقی
هرگل پرپر شده ،بوی دوا میرسد
یادِگل لاله و، سرخی عشقش ببین
یاد شهیدی زعشق،بوی وفا میرسد
ای نسیم سحری، به وَرز به روی (ولی)
بوی عشق وامید،ازسوی خدا میرسد
ولی الله قلیزاده
من اگر دست دلم را به تو تقدیم کنم
تو به گرمای نفسهات، نوازش بلدی؟
شب اگر خسته شوم از همه بیرحمیها
تو برایش بغل و بوسه و خواهش بلدی؟
من اگر شعر شوم در دل شبهای غریب
دوست داری که به چشمان تو تعبیر شوم؟
بوسهات را بده، ای شاعر احساس دلم
قبل از آنی که از اندوه و غمت پیر شوم
بوسهات را بده، ای واژه به لب ماندهی من
بلدی شعر شوی، در دل این سطر غریب؟
میسرایی به نگاهت غزل دلتنگی؟
غزلی مملو از آه و تهی از صبر و شکیب
من اگر حسرت دیدار تو را قاب کنم
بلدی چشم شوی، غرق تماشا بشوی؟
من اگر بغض شوم در دل شبهای جهان
بلدی همدم این شانه ی تنها بشوی؟
کاش یکبار فقط حکم کنی، مال توام
بازیات را شده با آس دل آغاز کنی
بلدی چایی لبخند بریزی با شوق؟
بلدی موی پریشان مرا ناز کنی؟
بلدی بوسه بپاشی و مرا نقش کنی؟
همچو مجنون بشوی عاشق لیلای دلم؟
بلدی شانه شوی وقت فرو ریختنم؟
یا که مرهم بشوی روی ترکهای دلم ؟
بلدی کوه شوی و به تو من تکیه کنم؟
بلدی قصه ی عاشق شدن آغاز کنی؟
تو که همسایهی هر ثانیهی سخت منی
بلدی پنجرهای سمت دلم باز کنی؟
پریناز رحیمی
به قواره ی گل می ماند،
عشق.
کوچک و لرزان ـ
خیس و خوشبو!
دلشوره ی شکوفه ای در برفم بی تو.
علی احسانی زاده
کرد خورشید چشم خود را مست
شد زمین چون بت پیاله به دست
شد نسیمی روان به جانب دشت
بر دل بلبلان ترانه نشست
شد ترانه، چو صور اسرافیل
زنده کرد آنچه را به عالم هست
باد پیچید لای شاخه ها چون مار
خش خش برگها سکوت غم بشکست
لشکر سبزه چون به ره افتاد
هیچ جای زمین ز سبزه نرست
شد بهاران! بهوش ای یاران!
باده بنیاد هرچه عقل، گسست
سر «پیمان » فدای خوبان باد!
یادگاری ز روزگار الست!
حسین جباری
نشستم یه گوشه، کنارِ خودم و خدا
نه امیدی، نه دعا، فقط یه مشت چرا !
به دلم گفتم: خب، ما چیکارهایم؟
گفت: یه مشت خاطرهایم،
بیسر و بینقشهایم!
گفتم: چرا زندگی اینقدر لوسه، بیرنگ؟
گفت: چون سهم ما همیشه بوده دل تنگ
نه صحنههای عاشقانه پر رنگ
گفتم: ته این قصه چی موند برامون؟
گفت: یه دنیا خستگی، یه مشت زخم تو استخون!
گفتم، این دنیا همیشه یه شکل نمیمونه،
یه روز نوبت ما میشه، از دلِ شب مثل یه آفتاب میمونه!
اگه یه روزی برف تابستون بیاد،
و خَر از رو پل رد نشه بیاجازه،
منم میخندم میرقصم
مینویسم شعر باز
دل گفت: منتظر بمون...
شاید یه روز نوبت ما شد،
ولی اون روز، دیگه ما نبودیم!
ایمان همتی