چه نفسها که در این سینهی بیمار شدی
چه دعاها که نکردم تو پرستار شدی
رفتی و عشقِ مرا بردی و خوش باش عزیز
گفته بودی که فقط با دلِ من یار شدی
پشت لبخندِ تو صد قصهی پنهان دیدم
تو بگو راحت و آسوده و بیدار شدی؟
شبِ من با غمِ رفتن به سحر وصل نشد
تو سحرگاه ، همان بیخبرِ زار شدی
ماندهام در دلِ این کوچه که شاید روزی
باز گردی و بگویی که خریدار شدی
من هنوزم به همان پنجره چشمم مانده
تو همان قاصدکِ رفته به دیوار شدی
باز اگر شعر بخواهی بنویسم با شوق
تو بگو باز بگو! شاعرِ تکرار شدی
هدیه مرادی
عاشقی باشد و من باشم و تو نه چه کنم؟
گر روی با دگران با دل تنها چه کنم؟
گر دلم را بدهم دستِ دلت بشکنی اش
نازنینم گوی من را که شکسته چه کنم؟
گر نمانی در برم تا که روی با دگری
اشکِ تنهایی و مرگِ این جهان را چه کنم؟
مرهمِ زخمِ دلم جز در آغوشِ تو نیست
گر مرا پس بزنی،زخمِ دلم را چه کنم؟
آتشِ عشقت اگر دست بر ندارد ز دلم
بعدِ تو من این دلِ سوخته ام را چه کنم؟
دردِ بسیاری کشیدم بهرِ هجران تو یار
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم؟
خوانده ام شعری که عاشقت کند جانِ دلم
گر نشکند قفلِ دلت با شعر هایم چه کنم؟
ستایش احمدی
شاعرت باشم، تمامِ مشکل آسان میشود حتما
ببین با شعر من ،درد تو درمان می شود حتما
دلِ تنگت اگر گاهی هوای تازه می خواهد
تمام واژه های من، غزلخوان می شود حتما
سر و سامان ندارد شاعر اما ، تا خدا خواهد
پریشان حالیت با من به سامان می شود حتما
دو چشمانت ،ردیفِ دستچینِ چای لاهیجان
نَنوشَد شاعری، شعرش پریشان می شود حتما
اگر آنچه به دل دارم ،میان شعر خود گویم
اشاراتِ میان شعر ؛ فراوان میشود حتما
کنارِ گوشِ من جای اذان، نام تو را گفتند
بگویم شعر باب میلت عصیان می شود حتما
زهرا سادات
آغاز من از لحظه ی دیدار تو اغاز شد ای عشق
ان لحظه که چشمم به جمال روشنت باز شد ای عشق
از پای در اورد مرا تیر زمان در گذر خویش
ان تیر که از سوی تو امد پر پرواز شد ای عشق
از خواب و خور وخواسته و مصلحت خویش گذشتم
تا جان و تن و دل پی فرمان تو سرباز شد ای عشق
بستند به رویم اگر این خلق در لطف و عنایت
از دولت لطف تو به رویم چه دری باز شد ای عشق
با شیوه ی خود جلوه نمودی پر از رمز و اشاره
شد مخزن اسرار هر ان محرم این راز شد ای عشق
کس واقف سر تو نشد این که چرایی و چگونه
هر کس به طریقی که تورا دید سخن ساز شد ای عشق
چون مولوی و حافظ و سعدی و سنایی و نظامی
سر در قدمت هرکه نهاد ست سرافراز شد ای عشق
یحیی رشیدی
باز صدای نفست، پر شده توی کوچهها
زیر بارون، دل من، همنشینِ بهونهها
بوی عطرت وسطِ کوچه منو میبره دور
خاطراتت مث بارون میچکن رو تنِ نور
با تو هر لحظه پر از عطرِ گلِ نسترنه
بیتو دنیا فقط از حس های خوب، دم میزنه
بغض من نبضِ سکوته، تو صدامی همیشه
نقش لبخند تو هر شب، مگه خوابم حالیشه؟!
ساعتام بیتو فقط تکرار بیتاریخیه
روز و شبهام شبیه سایه ی بی تکلیفیه
هرچی لبخندِ تو بود از دل تنگم کوچیده
دلِ من بعدِ تو با گریه به یادت جوشیده
چشم من منتظرِ خندهی بیدغدغهته
همهی شوق دلم خیره به اون منظرهته
اومدن واسه تو راهه، بیا دل گیره واست
آسمون بیتو فقط دلهره میگیره واست
هر شب از خاطرههات شعله به جونم می شونه
عکسِ تو رو دلِ من تا تهِ دنیا می مونه
من هنوزم وسطِ شعله، تماشات می کنم
تهِ خاکسترمم ، رو به نگاهات می کنم...
زهرا عبدی