من کیستم؟ یک زن که دنیا را نفهمیده
در خشمِ توفان، عمقِ دریا را نفهمیده
نقش زن از روزِ ازل، روی زمین بوده ست
اما جهان انگار، معنا را نفهمیده
زن بود و عشق، آغازِ خلقت بود و زیبایی
اینجا بشر ، حتی زلیخا را نفهمیده
از خونِ دلها مان فقط یک داغ شد دنیا
اسرارِ ما، رازِ اهورا را ، نفهمیده
هر دیدهای زن را نبیند، کورِ مادرزاد؛
از عمقِ جانش، نورِ تقوا را نفهمیده
دل بارها میسوزد، اما شعلهور مانده
دستِ کسی، نورِ مسیحا را نفهمیده
زن در سکوتش کوه وحی است، آستانش نور،
بغض و جهالت، طورِ سینا را نفهمیده
آیینهها لبریزِ تکرارند و او چشمش؛
در خویش، جز تردیدِ آیا را نفهمیده
از درد گفتم، خنده آوردند بر لبها
این خاک، بغض نسلِ حوّا را نفهمیده
شب با تمامِ وسعتِ خود در دلم افتاد
اما کسی تعبیرِ رؤیا را نفهمیده
دلگویههایم را به باران گفته بودم، لیک؛
باران چرا «تصمیمِ کبری» را نفهمیده ؟
حتی قلم وقتی زنانه مینویسد؛ شک...!
یعنی قلم، امضایِ «ایما» را نفهمیده
از من فقط یک شعرِ ساکت ماند و تقویمی
آری! زمانه حرفِ #دیبا را نفهمیده...
زهرا عبدی
گفته بودی آنقدر عشقت ز دل افزون شده
زین غمت لیلی نشانی واله و مجنون شده
التماسم کردی و گفتی دو دستم را بگیر
وصلتی کن با دلم، چشمان مستم را بگیر
آنقدر اصرار کردی باورم شد، عاشقی
در میان عاشقان دارای عشق صادقی
دست در دستت نهادم تا شوم دلدار تو
حلقه ای زَر گون نشانم، زین منو و پیمان تو
گفته بودی عشق بازم، زندگانی میکنم
با دلت هر روز و هر شب هم زبانی میکنم
از چه رو عهدت شکستی و نماندی با دلم
طالعم شد زنده مانی ، در اتاق خانه ام
یاد دارم آن زمانها گریه کردی در برم
گفتی ای جذابِ نایاب تویی تاج سرم
عشق رنگینت برفت و گیسوانم شد سپید
بی صدا رنگین کمان رفت و دلم شد ناپدید
خستگی بر قلبم افتاد و دلم پر تیر شد
غنچه بشکفته دل در جوانی پیر شد
حال ماندم بی تفاوت بر تمام عهدها
با تعجب بنگرم بر طالع خوش بخت ها
کار دل دیگر تماست بسوزان قلب را
تا به یارییت ببینم سهل و آسان مرگ را
دیگر این دل بر کدامین عهد و پیمان رو کند
بر کدامین عشق باور ،یا که عطرتش بو کند
از خدا خواهم که بد عهدی، کند عاشق تو را
آن زمان دانی خدایت، میزند ساکت تو را
توحید تکاور
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
گفته بودم بعد از این هرگز نیندازم نظر
دیدمش وز یاد بردم قصه های پیش را
گرچه او باطل بگردانده همه عمر مرا
من به نسیه داده ام کل دل درویش را
مشکل کار من از سمت دلم آید پدید
ورنه کی افسون کند این ذهن نیک اندیش را
همچو روزی ساطع و شیدا ز حالم آگه است
از چه کس آموخته این گوهر تفتیش را؟
ماهان خلیلی
خاطراتت عذابم میدهند
ماندهام در تنهایی خیال
هر دم
برای سایهات
در وحشت کسوف تو
نمازی میخوانم
از مقابلم کناری برو
چرا که
سایهات
مانع دیدن هور آسمان است!
علیرضا ایمانی فر
باد، نامِ مرا از یادِ روزگار پاک کرد
تنها تو
با نفسهایِ گُل سوختهات
نقشم زدی بر لوحِ زمان.
تشنه
توفانِ تنِ تو را در سینه حبس کرد
من،
پَرِ پروانهیی در کورهی عشقِ تو…
ذوب شدم،
پَر زدم،
آسمان شدم.
حسین گودرزی