کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

حقیقتی تلخ

حقیقتی تلخ
پشت پرده ها،
با چهره هایی دروغین
و لبخندهای پر فریب،
در سایه های سنگین
پنهان از نگاه،
نفس می کشد،
و ماهنوز در آینه ها
دنبال خود می گردیم.


دکتر محمد گروکان

یه صفحه از کتاب ِ تو باز مونده

یه صفحه از کتاب ِ تو باز مونده
همون کتابی که روی میز ،کنار فنجون قهوه ت جا مونده

یه گوشه اش عاشقانه بداهه نوشتی
یه گوشه ی دیگه ولی گلایه هاتو به خدا نوشتی

من که دلم رفت واسه دست خط ِ تو
واسه جزوه‌ های خسته
واسه دردا وَ غم های تو

کاش به جای اینکه زل میزدی به دیوارای سرد
حرف میزدی و میگفتی چی تو دلت هست

کاش بی‌دلیل، بی‌خبر، بی‌صدا نمی رفتی
مثل خواب اومدی، مثل رؤیا نمی رفتی

بعداز تو اینجا همه چیز نیمه جونه
مثلا همین من ، همین نوار کاستی که نمی خونه

دیگه حتی لب به چای نزد لیوانی که روش حساس بودی
شاید اونم مثل من فکر می کرده عاشقش بودی


آرزو حاجی طاهروردی

چشم بگشا که تو را خواهم برد

چشم بگشا که تو را خواهم برد
تا نسیمی که ز لبخند تو جان می‌گیرد

تا بهاری که ز آواز تو خوشبو شده است
تا افق‌هایی که از نور تو روشن‌ شده اند

همره شبنم گل، نرم و آرام بیا تا برویم
تا دیاری که صدای تو ترنم دارد

با نگاهت شب تاریک مرا روشن کن
تا سحرگاه که از عشق تو لبریز شود

دست در دست تو آن سوی خیال
تا طلوعی که ز احساس تو رنگین گردد.

چشم بگشا که تو را خواهم برد
تا طلوعی که ز چشمان تو روشن‌ شده است

نور مهر از نفس گرم تو آغاز کند
هر سحر در دل شب، عطر تو را ساز کند

هم چو مهتاب که آرام به شب می‌تابد
با تو شب از همه تاریکی خود افتاده

لحظه‌ها از تب رویای تو جان می‌گیرند
در حضورت همه شب‌ها به خزان می‌میرند

با تو بیداری شب‌ها همه گلریزان است
بی تو هر لحظه‌ی من از تب شب لرزان است

سایه‌ها در گذر از موج نگاهت روشن
با تو این فاصله‌ها پاک شوند

تا نسیمی که ز گیسوی تو شب می‌پیچد
راز هستی به نگاهت همه دل می‌بندد

چشم بگشا که تو را خواهم برد
تا حقیقت همه از آینه‌ی چشم تو بیدار شود

با تو شب در دل آغوش سحر خواهد زیست
باز خورشید ز چشمان تو روشن شده است

مهر از نور دلت ساری شد
لحظه‌ها از تب نام تو همه جاری شد

چشم بگشا که تو را خواهم برد
در تو پیدا همه‌ی لحظه‌ی من، بی‌جنبش

همچنان مست نگاهت به تو من پیوستم
در تو آن گمشده‌ ی خود همه پیدا کردم

با تو جاری است امید و نفس فردایی
نور می‌تابد از آن خنده ی تو در رؤیا

با تو شب ها همه روشن شود از تاریکی
لحظه‌ها از تو به امید رهی می یابند

در حضورت همه شب باز شود بیداری
با تو جاریست امید،ای همه ی رویایم

چشم بگشا که تو را خواهم برد
با تو این نغمه‌ ی شب باز به گوشم آید

من تو را خواهم برد، تا ببینم نوری
با تو سرشار ز امید و سراسر سوری

باغ دل با نفس ناز تو پر باران است
با تو جاری همه شب از نفست باران است

سبزی چشم تو دریای خیالات من است
با نگاهت همه‌ی هستی من نورانیست

باز کن چشم مرا تا که ببینم صبحی
در تو پیدا همه‌ی لحظه‌ی من

همچنان مست نگاه تو، به تو پیوستم
در تو گمگشته ی خود را، همه پیدا کردم

محمدرضا گلی احمدگورابی

حیف آن نرگس زیبا که زمن پنهان است

حیف آن نرگس زیبا که زمن پنهان است
سینه ام را غم او تا به سحر مهمان است

رفت و من ماندم و تنهایی شب های فراق
شمع من بی رخ او در گذر طوفان است

در جوار رخ او هستی من معنا شد
بعد او در نظرم هست و فنا یکسان است

کی رود از دل من گرچه که از دیده رود
دیده از دل چه خبر کز غم او ویران است

چون به مهتاب شبانگه ز فراقش گویم
ماهتاب از غم من تا به سحر گریان است

روی دیوار دلم حک شده نقش رخ او
دیده لیکن پی اش آواره و سرگردان است

گر به ظاهر ز رهش راه دگر پیمایم
این مپندار که دل کندن از او آسان است

صبحدم ژاله گلبرگ گلی با من گفت
زندگی شام وصال و سحرش هجران است

ای نسیم سحری گر که ز کویش گذری
گو چرا در نظرش گوهر من ارزان است

من که صاحبدلم اینگونه پریشان احوال
این همه جور و ستم عادت مه رویان است

حسین صاحبدل

میان برگهای خاطرات

میان برگهای خاطرات
تو نوری پشت هر صفحه پیدا
وجهان بیرون از تو
محو و بی صدا ست

سیدحسن نبی پور