بغلت امن ترین حال قشنگی است
که دل
عیش این گونه
به بیداری و در خواب
به هر لحظه و هر جا و به تکرار
زتو شعرترین شعر فقط میخواهد...
حسین گودرزی
کاش بیایی
تمام روزهایم طعم جمعه گرفتهاند
تلخ،
و ماندهاند در گلوی اندوه.
کاش میآمدی،
که این آشوب جهان را
با لمس حضورت
به شیرینی برگردانی.
جهان
زهر ریخته در جام ساعتها
تکرار شنبههاییست
که حتی امید را فراموش کردهاند.
اما شوق دیدارت
روی گلبرگ های باران انتظار
بر سنگفرش خیس قلبم به زیبایی
نظاره گرند
سمیه مهرجویی
تو میخندی و لبخندِ تو در باغم شکوفاست
خدا با شوقِ لبهای تو لبریزِ تماشاست
قدم بردار، تا شعر از نگاهت جان بگیرد
که خطی روی خاکِ خستگان، نقشِ مسیحاست
لبت خشمیست پنهان در لباسِ انحنایی
که در لبخند تو هم فتنهای دیگر هویداست
صدای گام تو افتادنِ برگ است در باد
که حتی ریشه هم با شوق میلرزد، چه زیباست
چنان آهسته میآیی که شب در خواب گم شد
و بعد از تو در این بنبست، دائم عشق تنهاست
به چشمم جز تو چیزی نیست در تقویمِ دنیا
تمامِ فصلها با نامِ تو رنگیست و شیداست
میانِ گیسوانت باد هم خاموش و سرد است
هوا لبریزِ عطرِ اضطرابِ یک تماشاست
تو را چون شبنمی بر برگ حس کردم از آغاز
و از آن لحظه طعمِ زندگی پیداست، پیداست!
تو میآیی، و با هر گام، شعر آغاز گردد
صدایت در دلِ تاریکِ شب، چون موجِ دریاست
نه پنهانی، نه چون افسانهای در وهمِ تاریخ
نگاهت مثلِ آیینه، ولی در عمق، رؤیاست
مهرداد خردمند
به منِ سال خورده ای فکر میکنم
که سال های دور
خاطراتش تیر می کشند
علیرضا عزیزی
در دل،
خانهای هست
که عشق
هرگز آن را ترک نمیکند.
خاموش میشود، شاید؛
اما نمیمیرد.
گاهی
دستت را بر سینه میگذاری
تا تپشی گمشده،
صدایی آشنا،
از لابهلای نبضها
به یادت بیاورد:
هنوز هم آنجاست
پنهان،
بیادعا،
زنده.
چشمهایم را میبندم
و تصویرت را
در آینهٔ تاریک دل
جستوجو میکنم.
کِی رفتی؟
چگونه؟
بیهیچ صدا...
و من
جا ماندم
در گوشهای
که نامش خاطره بود.
تو رفتی
و مرا
از قصههایت
پاک کردی
من را،
همان بانوی ساکتِ روایتهایت...
طیبه ایرانیان