کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

دوباره دیدم عشق را در نِگه خوش‌نگار

دوباره دیدم عشق را در نِگه خوش‌نگار
دمید هزار و یک غزل از آن نگاه بی‌قرار

ز بوی جانفزای او شکفت هزار هزار بیت
که شد فضای جان من هوای دلخوش بهار

شکوفه زد دلم ز او چو لاله در کنار کوه
ز باده‌ ی حضور او ، شدم رها ز روزگار

ز موج خنده‌اش وزید نسیم سبز زندگی
شراب خوردم از لبش شراب ناب از انار

مرا ز بند غم رهاند گرفت به آغوش خویش
چو نغمه ای که می‌رهد از بدن ظریف تار

به بوی زلف دلکشش، دلم شکفت همچو گل
به رنگ شادمانگی، چو صبح خالی از غبار

نوای مهر بخش او چو رود در دلم نشست
ربود از این سرای غم، مرا به عالم قرار

سجاد ممیوند

دریا آرام است.

دریا آرام است.
اما آرامشش از طوفانی می‌آید
که در اعماق می‌جوشد
و هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود.

سکوت او، صدایی‌ست که شنیده نمی‌شود
اما در جان رسوب می‌کند.
و خروش پنهانش
درس خاموشی به جهان می‌دهد.


من در برابرش هیچم.
اما این هیچ بودن
دریا را کامل می‌کند.
چنان‌که بی‌کرانگی
جز با مرز شناخته نمی‌شود.

دریا فلسفه‌ای‌ست بی‌کتاب:
آرامش و طوفان یک چهره‌اند.
هر موجی که می‌شکند،
چیزی در خود می‌سازد
که به مرگ لبخند می‌زند.

نیچه اگر بود، می‌گفت:
آری گفتن به تقدیر
همان خندیدن دریا به نیستی‌ست.

و من می‌دانم
آرامش حقیقی،
همیشه در دل جنگی خاموش
ریشه دارد.

راضیه هاشمی

دیشب در خواب بی‌پناه،

دیشب
در خواب بی‌پناه،

بی‌ سایه‌
یافتمت

نگاهت
که مثل بارانِ بی‌هوا
بر تن خسته‌ام می‌بارید

لبخندت
آغوشی بود
که از دلِ خسته ‌ی شب
صبح را می‌ساخت.

گفتم:
بمان...
که دلم
از دلتنگی
دیگر جانی برای قهر ندارد.


علیرضا مذهب

به چشم تو چراغی هست کز معنا نشان دارد

به چشم تو چراغی هست کز معنا نشان دارد
که از لبخند شیرینت رهی تا بی‌کران دارد

ز لبخندت نسیم نو به هر کوی و خیابان است
نوای مهر در این خاک رازی جاودان دارد

اگر امروز فانی شد، غمت در دل نمی‌میرد
که لبخند تو در فردا چراغی بی‌زمان دارد

حقیقت را به جز عشق تو نتوان باز بشناسم
که این افسانه‌ی پنهان حقیقت در بیان دارد

ز ظلمت نوری می‌رسد، به تبعیدم رهایی هست
که تبعیدم به جز یاد تو نقشی در جهان دارد

در آغوش دو دیده پرتو مهتاب می‌درخشد
که در اندوه تاریخم سحرگاهی عیان دارد

ز گیسویت نسیمی رفت از ویرانه‌ی غم‌ها
که هر دیوار خاموشی سرودی در نهان دارد

به ققنوس نگاهت سوختن کاری‌ست آسان‌تر
که خاکستر اگر گردد دوباره آسمان دارد

اگر در دشت نومیدی زمستان سایه افکنده‌ست
بهار از دست‌های تو هزاران ارغوان دارد

دل من با تو می‌خواهد به سوی عرش پر گیرد
که این پرواز از آغاز بالی در کمان دارد

تو می‌خندی، جهان یکباره رنگ زندگی گیرد
که لبخندت برای مردمِ میهن امان دارد

مهرداد خردمند

نذر ناتمام

نذر ناتمام

پدرم دعا می کرد
مادرم اشک می‌ریخت
و من
میان این دو آسمان
معلق بودم

نه آن‌قدر سبک
که پر بگیرم
نه آن‌قدر سنگین
که زمین مرا بخواهد

نه در دعا گم می‌شدم
نه در اشک
جهانی در من
دعا می‌خواست
و جهانی دیگر
گریه
و من
میان هر دو
فرو می‌رفتم
بی‌صدا.

و زمان،  
مثل برگ های پاییز،  
بر سرم می‌ریخت.  

پدرم هنوز در دعاهایش  
مرا می‌جُست،  
مادرم در اشک‌هایش  
گُمم می‌کرد.  

و من—  
نه آن سوی سکوت،  
نه این سوی فریاد،  
تنها  
در آستانه ی هر دو ایستاده بودم،  
پاهایم ریشه در خاک نیایش ها،  
سرم در باد گریه ها.  

شاید زندگی  
همین میانه بودن هاست:  
نه پریدن، نه افتادن،  
نه تمام شدن، نه آغازشدن.