کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

نامم را صدا کن

نامم را صدا کن
آن‌گونه که باد،
نامِ برگ را می‌داند
و آب،
نامِ سنگ را
بی‌آنکه گفته باشد.

نامم را صدا کن
نه از روی عادت،
نه چون نشانی بر درِ خانه،
بلکه چون آواز پرنده‌ای
که از سینه‌ی جنگل برمی‌خیزد
و به شانه‌های من می‌نشیند.

نامم را صدا کن
چنان‌که باران،
بر برگ‌های نوشکفته
بی‌پرسش می‌بارد،
و برگ،
در سکوت،
شنیدن را یاد می‌گیرد.

از تو شنیدنِ نامم،
نه فقط آرامش است،
که روشنایی‌ست
تسلیمِ شیرینِ بودن
در آغوشِ صدایی
که مرا می‌شناسد
بی‌آنکه بخواهد مرا تغییر دهد.

نامم را صدا کن
تا جهان،
از نو
معنا یابد،
تا لحظه‌های نرسیده
در صدای تو
جاری شوند
و من،
از نو
متولد شوم.

نامم را صدا کن
تا برگ‌ها،
با هر قطره،
به تو گوش بسپارند
و من،
در میانشان،
خودم را بیابم.

نامم را صدا کن
نه چون کسی که مرا می‌شناسد
بلکه چون کسی که مرا می‌سازد
با هر هجای لطیف،
با هر مکثِ روشن،
با هر لرزشِ صدا
که از عمق بودن برخاسته.

نامم را صدا کن
و بگذار
بارانِ تو
بر خاکِ من
ببارد
تا ریشه‌هایم
به سمتِ تو
قد بکشند.


محمد رسول بیاتی

ای یادگار بی کسی

ای یادگار بی کسی
آرامش و دلواپسی
روزای بارونی کجان؟
هنوز برام مقدسی

هنوز برا تو آشنام‌؟
هنوز برا تو لایقم؟
باید بگم اینو ولی
من که هنوزم عاشقم


(رفتی تا برج عاشقی
رفتی تا اوج آرزو
می رسه به دلت صدام؟
می رسه موج آرزو؟)

مثل یه شبنم رها
خیمه زدی تو سرنوشت
وقتی کنار من‌ بودی
دنیای دل بود و بهشت

من تو رو دیدم و دو بال
تا انتهای _آرزوت_
عشق تو رفتنی شد و‌
مونده که جای آرزوت


(رفتی تا برج عاشقی
رفتی تا اوج آرزو
می رسه به دلت صدام؟
می رسه موج آرزو؟)

زهرا گودرزی فرد

در شبِ سیاهم،

در شبِ سیاهم،
کورسویِ زردِ وجودشان را
از دست می‌دهم.

پژواکِ سرخِ وجودت را
بر رویِ تنم
می‌خواهم...

حرکتِ وسواس‌گونه‌ی موهایت را
بر شانه‌هایم،
حرکتِ سریعِ چشمانت را
بر عمقِ روحم
می‌خواهم...
می‌خواهم...

می‌خواهم،
پیش از اسیر شدن،
پیش از اسیرِ قطارِ افکارم شدن،
و پرواز
به تاریکیِ بی‌لبه و ژرف،
صدایِ خنده‌ات را
لمس کنم.

کمرنگ شدنت،
پررنگ شدنِ نبودنت،
کم‌صدا شدنِ خنده‌ات،
پُر‌صدا شدنِ صدایی جز تو...
نمی‌خواهم.

تبدیل شده‌ای به نیستی،
نمی‌توانم
به امواجِ حرکتِ مژه‌هایت
در افکارم،
هستی ببخشم...

من،
صدایِ کاغذِ مچاله‌شده‌ای هستم،
نورِ صدایِ بادی گذرا،
جسمی خسته،
که با قطارِ نیستی،
در دریایِ سکوت
شناور می‌شود...
شاید
به‌دنبالِ هستیِ درونِ
صدایِ امواج...

پوریا شهیدی فر

این منم تنهاترین منظومه ی نفرین زده

این منم تنهاترین منظومه ی نفرین زده
تلخ چون جغرافیای این جهان دین زده

هفت شهر عشق را میخواستم پیدا کنم
حال و روزم را ببین در این تن آیین زده

باغ بی برگم درختانم همه خشک اند در

زیر استبداد تو با قامتی چوبین زده

یاس و شبنم لاله و آلاله هایم جان سپرد
در حضور خاطراتت صورتم را چین زده

کوه پر دردی که همواره فراموشش نشد
زخم دار از سرزمین بابکی افشین زده

شور بختی شاعری شرمندگی شرم آوری
همچو ایرانم در آتش در جهانی شین زده


مهرداد آراء

برقی از چشمش جهید و در دل من جا گرفت

برقی از چشمش جهید و در دل من جا گرفت
یک نگه او کرد درمن عالمی معنا گرفت

آتشی رقصنده آمد شد درختی عاشقش
سوخت وانگه تا بغل واکرد آتش را گرفت

ماه زیبا رو در آمد شب در آغوشش کشید
تا گلی وا شد نسیمی عطر از آن گل وا گرفت


باد آمد روی دریا رخ نمود و عشوه کرد
باد آمد موج و طوفان در سر دریا گرفت

تاکه آمد در دل دیوانه ی مجنون نشست
شد جنون و جای لیلی دامن صحرا گرفت

تا که هرکس بهره ای از او برد در این جهان
پیش هرکس جور دیگر جلوه ای زیبا گرفت

شد معما هیچ کس چون پی به معنایش نبرد
هرکسی اندازه ی درکش از او معنا گرفت

هر کسی را قسمتی در این جهان قسمت شده
سهم خود را می توانی بیش و کم اینجا گرفت

شد پدیدومابقی یک یک رسیده بعد از آن
بعد از آن هرکس رسیده در وجودش پا گرفت

عشق بود عشق بود عشق از روز ازل
جوهری بود ووجودش شکل در دنیا گرفت

عشق بود و عشق هست و عشق باشد بعد از این
ذره ای از عشق جانان آمد و جان را گرفت

یحیی رشیدی