کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

یک روزنه ،که به لبخند سر زده

یک روزنه ،که به لبخند سر زده
یک باغِ گل، که به دورش چَپَر زده
از کوچه یی، پُرِ از شوق بودنت
تا سمتِ تو ، همه اش بال و پَر زده
مستانه تر، پیِ دیدارت آمدم
با هر قدم ، ضربان بیش تر زده
هر ثانیه ، تن و دل سخت در جدال

جان میدهم ،  سرِ  تو باز سرزده
باز آ که من، پرِ اصرار و خواهشم
از ترسِ شب ، دلِ تنگم به در زده
دریا که نه، به دو چشمِ ترَت قسم
این روسری،گرِهش را نظر زده
می آیی و، به حریم لبانِ من
چون آتشی، که به تن بی خبر زده

#مطهره  احمدی

چه دستی آتش در رگ‌هایم ریخت

چه دستی آتش در رگ‌هایم ریخت
که ناگهان عقربه‌ها
مثل پرنده‌ای زخمی
در میانه‌ی آسمان ایستادند؟

من در میانه‌ی تب،
به مرز روشن و تاریک رسیده بودم،
جایی که جفت‌شدن ساعت‌ها
نه نشانه‌ی نظم
که رمزی برای عبور است.


دریچه‌ای در دیوار جهان ترک برداشت،
و از شکافش نسیمی خزید،
چنان که انگار آسمان،
ریه‌ی خسته‌ام را به تنفس دعوت کرد.

موهایم تکان خورد،
نه از باد،
که از دست نامرئی‌ای
که قرن‌هاست در انتظار نوازش من ایستاده است.

گر گرفته بودم،
اما در آن خنکای ناگهانی
حس کردم شعله،
فقط نقابی از نور است،
و خنکی،
روی دیگر آتش.

ساعت، دیگر چیزی نمی‌سنجید؛
نه گذر روزها
نه فرسایش شب‌ها.
تنها مرا به بازی ابدیت کشاند،
جایی که زمان
مثل آبی روان،
در مشت نور فرو می‌ریزد.

آنجا دانستم:
ایستادن عقربه‌ها،
شکستِ ماشین جهان نیست،
دعوتی‌ست برای آن‌که
روح، از بندِ استخوان برخیزد
و در بی‌کرانگی
خانه‌ی تازه‌ای بیابد.

لادن تجا

نمی دانم که می دانی ....

نمی دانم که می دانی ....
زمین گرد است و بازیگر !
هزاران نقش می سازد
همان گردون صورتگر !

به یادم آید آن روزی
که در چشمم نگه کردی
به من گفتی تو عاشق شو !
بزن بر کشتی ات لنگر!

به چشمت خیره من ماندم
که جادوی تو را بینم
به دل گفتم نگاهش کن !
عجب رند است و افسونگر !

مبادا مکر او گیرد ...
گریبانت به روزی... لیک
اگر او راستگو باشد
چه جادویی! چه جادوگر!

به دریا من زدم دل را
همانگونه که تو گفتی
ولی افسوس موجش شد
همان طوفان ویرانگر !

چه ایامی که من مردم
شدم زنده به یک لبخند
در آن خاموشی برزخ
گناهم شد ملامتگر !

دل من در وفاداری...
ولی تو در پی دیگر
چنان دلمرده ام کردی
که حرمان شد نمایانگر !

من اما بارها گشتم
به دنبال نگاهت باز
همان لبخند رازآلود
چو بوتیمار خنیاگر !

دگر در قلب من مرده
اگر عشقی به روزی بود
تو می آیی ولی دیگر
منم آن رند حاشاگر !

یقینا باز می گردی ....
پشیمان از دورویی ها
نگاهت در پی لبخند
من باشد تمناگر !

ولی در کوچه های تنگ
در آن شهر پر باران
نه لبخندت اثر دارد..
نه حتی لحن خواهشگر !


زیبا کشاورز

آسوده برو حال دلم روبه خزان است

آسوده برو حال دلم روبه خزان است
دلتنگی و غم رسم دل خون جگران است

آسوده برو شِکوه ی من از دِگران است
نُقل دهن دور و برم زخم زبان است

آسوده برو صبر من اینبار زیاد است
هرچند که بیچاره دلم بس نگران است

آسوده برو حرف من و سایه بر آن است
این صبر که من میکنم افشردن جان است

محمد نظری

من از یک شهر دور

من از یک شهر دور
از ساحل مرداب
می آیم
درون سینه ام
آهی است
از نیلوفر عریان
که پژمرده
برایم جاده بنمایید
دیگر انسان نمی خواهم!
که این موجودِ
فریاد های بی مانند
رگ زیبای باغی را
نه از جنس تبر ببرید
همه دست می زدند آنجا
کسی با مرگ
یک زیبایی خلقت
مگر اینگونه می خندد!؟


شهاب الدین وفایی