بهار در رگهایت جاری است
تابستان بر پوستت میرقصد
پاییز در نگاهت میریزد
و زمستان
در سکوتی که بین دو نبضمان جا مانده
دوستت دارم
آنقدر که فصلها از حساب زمان محو شوند
حسین گودرزی
پرندهای که قفسش را
به آسمان ترجیح میدهد
مرا به یاد تو میاندازد
که در حصار تنگِ عشقت
تشنه ی اسارتم
حسین گودرزی
نتها روی خطوط حامل میمیرند
اما آهنگی که از نبضِ تو میآید
در فضای بین سکوتها جاودانه میماند
دوستت دارم
آنقدر که سکوت را به آواز تبدیل کنم
حسین گودرزی
ای دلداده ی شیدایی
در یک دلتنگی سکوت خیال
در پی محبت نجوا می کنم
من عاشق باران و دریا
پرواز خیالم در آسمان آبی
تبسم امید را خاطره سازی می کند
سرنوشت ....افسون دلدادگی مان را
خاطره کرد...حسرت دیدار
لحظه ایی مرا تنها نگذاشت
ای جاذبه نوازشگر اشتیاق
آیا توهم پرنده سپید را در آسمان یافتی؟؟
راز پنجره را فقط عاشق ها می دانند
روشنایی سکوت آلود .......نجوا گر دست ها
سوگتد نامه نوشتن ..که تورا فقط ستایش کنند
فرحناز ناصری
در عهد عهد وفایی ندیده ام ندیده ام
ز طعام عشق جز هجر نچشیده ام نچشیده ام
نداشته ام آهویی ز تصویرش به صیدگه
به هر طرف که دیدمش دویده ام دویده ام
ز ناز و غمزه اش ابرو کج نکرده ام نکرده ام
به باغ حرمان غمش چمیده ام چمیده ام
مرا مرید خاصگی مدار امل سکینگی
رندم و پرده رخ خصال را دریده ام ،دریده ام
بردیا حق بین