انگشتانم را به حراج گذاشته ام
پاهایم از دویدنهای بیهوده قلم شده،،
بابا کجایی ببینی؟
که سیاه شده سپید دفتر میراث این نسل از کار افتاده ،
از قصهٔ تکرار مردی به نان قسم داده ،
وقتی قلم شده پاهای من
به جستجوی ردپای تو
بر صفحهٔ
همین پیاده رو ها.....
عادل پورنادعلی
عاشقی درد است
درمانی ندارد
عاشقی سخت است
آسانی ندارد
عاشقی هجران است
رسیدن ندارد
عاشقی دیوانگیست
عاقل ندارد
عاشقی آوارگیست
جایی ندارد
عاشقی غصه وغم دارد
ولی غمخوارندارد
عاشقی طوفان است
آرام ندارد
عاشقی آغاز دارد
ولی پایان ندارد
عشق من یکدانه است
همتا ندارد
یوسف فیروز
کلیم کاشانی میفرماید (در سبک هندی):
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
در جواب غزل ( شیوه ی وقوعی):
آبم بشست رخت و لباس و دوان گذشت از بس که رود اشک کنارم روان گذشت
آن خار خار در مژه ات سرمه ی چشم است در من به چشم خویش ز قهرت همان گذشت
هر فتنه فهم کردم از غم تو در تصورم
در من یزید هجر تمام از گمان گذشت
زین آفتاب روت زان نُقلِ لب که داشت
سوزِ حسد ز مغز رطب از استخوان گذشت
تیغی که ظلم کین تو بر زخم دل رسید تا ضعف رگ رسانده ز حد توان گذشت
هر پرده بوده در میان ز جامه تا به تن
در هم درید تا دسترس جان از آن گذشت
موی دوست به دست تو دلا آن زمانه بود
گذشت آنکه داشتیم کنار آن زمان گذشت
از فقر ما ز ناز به شاهی رسیده است
آن شهریار کز خبر مردمان گذشت
از پستی عشقش چمن وار خاکی ام
آن سرو در هوا که سرش زآسمان گذشت
آن روز گریه دید به دو دیده ام رقیب
در روز قهر گو که کنارش چه سان گذشت؟
چونست حال ما بیخود در غم فراق؟
روزی به سال گشت بر من چنان گذشت
باید گذشت از هوش که بی احتیال دوست
نتوان ز فوج سیل غم بی امان گذشت
گفتست: ز من برید چشمش ندیده است
چشم گو که دیده بود! بیمآر از آن گذشت
بردیا حق بین
نامت ز لیلی میگذشت، چشمَت ز مجنون بیشتر
دل بردهای از هر نظر، از خضر و افسون بیشتر
در خندهات شیرین شدم، در قهرِ تو فرهادتر
کوهی شکافم تا شوی، با ناز و افسـون بیشتر
با من چه کردی ای نگاه؟ کز شوق و اشک و آتشم
دیوانهتر از هر جنون، بیتاب و مفتون بیشتر
دستت کمان، چشمت کمین، لبخندت آرامِ جان
از تیر عشقت زندهام، در دل، جنون بیشتر
لیلی اگر یک قصه بود، تو قصهای بیانتها
در هر قدم تکرار شد، شوقِ تو، مجنون بیشتر
ابوفاضل اکبری
خواب دیدم که شبی سوی تو می آیم باز
باغ خانه پرِ عطر گل مریم شده است
بی تو این سینه پر از غصه و غم خواهد شد
زندگی در نظرم عین جهنم شده است
گونه ام خیس و نگاهم همه گریان چون ابر
مثل این است جهان ،بازمحرم شده است
خانه ی دل شبِ تاریک و هوا سرد از غم
از فراق تو چنین قامت من خم شده است
تا توبودی به لبم خنده شکوفا می شد.
رفتی و غم به دلمیاور و هم دم شده است
لیدانظری