دل ندارد طاقت این حجم از تعویق را
زودتر بردار از من ، حالت تعلیق را
"چشم در راهم تو را " ، کی می رسی بانوی عشق
حل کنی فرمول این تشویش و این تفریق را
خط چشمان تو بدجوری به هم پیچیده است
خط و ربط کهکشان و نظم نستعلیق را
با نگاهت می شوم هر لحظه زخمی، ذات عشق
آفریده جای مژگانت گمانم تیغ را
حکم شرع و دین کجا ؟ شلاق مژگانت کجا
کی پذیرد قاضی القضات این تطبیق را ؟
از خماری بودن آدم، به من هم می رسد
خمره و خمخانه کو ، ساقی بده ابریق را
شاعری مستم و احوالم قمر در عقرب است
با وصالت شاد کن این مست بی توفیق را
محمد علی شیردل
دلم،
تهماندهی سیگاریست
در نیمهشبِ ایستگاهی سرد،
که کسی برای رفتن
حتی
به پشتِ سر نگاه نکرد.
تو رفتی،
و عشق
مثل شعلهی آخرِ کبریت،
پیش از روشنشدن
خاموش شد.
تنهایی،
با یک فنجان قهوهی تلخ
و بوی ماندهی عطر تو،
نشسته است کنارم
و هی میپرسد:
"چرا نشد؟"
نشد...
نه برای اینکه نخواستیم،
برای اینکه دنیا،
گاهی
فقط یک سیگار است
در باد.
عرفان بسکابادی
در آن پایه های خاکستری کوه ها
آن وسعت مأیوس مکان
چهره ی ابدی سکوت را میبینم
وزش بادهای نارنجی گرم
سقوط ابرهای ارغوانی سرد
حیرانیت روح وحشی من
که گمگشته و سرگردان در وجود
ولرم و سبک چون پرهای مرغ کویر
در هوا شناور و منتشر است
در این بی رنگی وصف نشده ی فضا
شن ریزه های داغ بی تفاوت
در ریه هایم اجتماع میکنند
هنگام تلخ نوشیدن هوا
درد سلول های درونم شورآساست
این کرانه های بن بست گونه ی پایانی
این حجم اندوه ساکت منکوب
دوباره ها را می شکند
خط بطلانی تند و تیز میکشد
بر همه افق ها و طلیعه های نور
آه ای چکاوک گندم زار
که نفس ساقه های نارس را
به وزن بی رنگ صحرا می بخشی
اندکی هجرت کن و ایثار
به دیدنم آی
که من در این خبث تنگ زمان
به پالودگی عدم محتاجم
من به وحشت پرواز تا میانه ی ابرها
که چون آبشار از سینه ی کوهها
به دشت بی رمق گرمازده
سرازیر میشود
محتاجم
مرا به ملامت دیرینه ها دچارم مکن
که من ذات استیصالم
که من از من گریزانم
و در آسمانهای بی مرز ناتمام
گم و گیج و حیرانم
تو ای چکاوک گندم زار
به دیدنم آی
که اینک لحظه ی انهدام وجودم نزدیک است
پرواز راد
ماه تیر و ماه آتش، دیدنیست
آسمان مابین ابر و روشنیست
در میان اشک و باران سرور
بود آن جایی که در تردید، نور
بین عشق و نفرت، انسان زاده شد
بین آب و آتش، او دلداده شد
تیر سوزان، تیر گرم از آفتاب
تیر چون آتشفشان التهاب
گرچه میخواهد ببخشد بر جهان
چون سخاوت پیشگان، بخشندگان
هست گرچه در جهان نیکونهاد
درد را اما نبرده او ز یاد
تیشتر میجنگد از غم در دلم
با اپوشی تا کند حل مشکلم
یک سوی دل، عشق بخشنده شده
سوی دیگر، نفرت آکنده شده
نفرتی که زاده ی زخم است و درد
نفرتی با مهربانی در نبرد
تیر یعنی نفرتت بر آب ده
بر دلت حال و هوای ناب ده
آرزوهای سپرده دست آب
بی که باشی چشم بر راه جواب
عشق آن آب است که جاری شده
مثل رویا سهم بیداری شده
نفرتت چون صخره ای سد کرده راه
هست انسان رود بین این دو، آه...
پس تو هم جاری شو و بر من ببخش
ای که معشوقی، دلت بر زن ببخش
بر زنی که قرنها دنبال توست
خواب و بیداری پریشان حال توست
پریناز رحیمی
تشنه دیدارت من را
آواره کوی بی کسان کرد
عطش دیداری
که هرگز نرسید
در جوانی پیرم کرد
صدایت ، ترانه عاشقی
را در جانم زنده کرد
افسون شقایق عاشق
گل رز چشمانم
را پژمرده کرد
عطش دیداری که هرگز نرسید
مانند آنچه در پاییز
بر درختان لخت میکند
تمام لحظات زندگی
مرا برگ ریزان کرد
خاطرات نداشته با تو
مثل خش خش
برگهای زرد خزان
آواز رهایی از زندان
وجودم را پایمال کرد
حسرت دیدارت
شعله های سرکش
خواستنم را تا حد
جنون بالا برد
زبانه کشیدن خواهش دلم
دشت نیازم را
سوازنید
ای گذر عمر
دستم را بگیر
تا با تو آهسته قدم بردارم
انگار آخرین غنچه گل نسترن
هنوز باز نشده
مهلتی بده
شاید تا پایان عمر غنچه
منم به وصل او برسم
صدایش در گوشم
می پیچد و مهر فراوان
نثار دلتنگی من میکند
افسوس که واقعیت
دوری من از اوست
هرچند که طنین
قدمهایش را حس میکنم
ولی نه او به من نخواهد رسید
عطش دیدارش
باید در کام من بماند
تا بدانم تا آخرین لحظه بیداری
بیادش شمع روشن کردم
تا سوختن و خاموش شدن او
به انتظار نشستم
عطش دیداری که هرگز نرسید
تجربه تلخ من و ما و دیگران است
تصور وصال در ذهن عاشق
مانند تشنگی حضور دلدار
در بر دوست
خیالی بیش نیست
من رفتم
تو هم برو
اصلا ما برویم
این شهر دیداری در
نهان خویش ندارد
بهارم دچار خزان زودهنگام شده
خوابم می آید
اگر او آمد
صدایم نکنید
حسرت خواب دیدن او
باز بر دلم خواهد ماند
حسین رسومی