بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی
به یک نگاه اسیر و مطیع و رام شدی
همین که در بغلت قصد عاشقی کردم
عوض شدی و شبی کوه انتقام شدی
تو محرمانهترین اتفاق من بودی
ولی سوژهی دلخواه خاص و عام شدی
دلم عجیب گرفته شبیه ابر بهار
بگو حلال قشنگم چرا حرام شدی؟
شهناز کندی
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی
این دلم با تو وُ امّا تو چرا با دگرانی
منکه رسوایِ توهستم به جهان ای مه تابان
می کنم جان به فدایت تومرا قدر ندانی
یک نظردرهمه عمرت سَرِلطفت تو به ما کن
ای سیه چشم دلا را تو که زیبایِ جهانی
چون غزالی تو گریزی ز بَرَم سویِ بیابان
می کشانی پَیِ خود بین تو مرانیست توانی
گشته ام خسته من ازجورجفایت همه عمرم
گر محبّت بنمایی چه رسد بر تو زیانی
گفته ای صبر کنم بهر وصالت مَنِ عاشق
تا به کی صبر نمایم به مرادم بَرَسانی
دل سپردی به رقیبان ز جفا در همه عمرت
حسرتاچون که به پایت به هدر رفته جوانی
کی مدارا بنمودی به (خزان) در همه عمرت
ترسم آندم تو بیایی که ز من نیست نشانی
علی اصغر تقی پور تمیجانی
آدم،
از خاک رویید،
بیهیچ پرسشی،
چون دانهای در گِل.
اما انسان،
از شعلهی روزگار برخاست،
با سؤالی در جان،
و چراغی از آگاهی در دست.
آدم بودن آسان است؛
نفس کشیدن، خوردن، مردن.
اما انسان شدن دشوار است؛
باید بسازی،
باید بسوزی،
و دوباره برخیزی.
آدمیت را به ما بخشیدند
بیآنکه بخواهیم.
اما انسانیت را
باید از سنگفرش روزگار بیرون کشید،
از پیالهی رنج نوشید،
و در روشنای راه زیست.
چرا که آدم خاک است و آغاز،
انسان روحی اگاهست و راهی روشن.
و چه بسیار آدمها،
که هرگز
انسان نمیشوند.
دکتر پرنیا رضی پور
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو
حض وافر میبرم از چهره زیبای تو
از برای دیدنم می بایدم در انتظار
می نشینم منتظر مجنونم وشیدای تو
هر شبم در انتظار بودنت شد صبح وبعد
می کشم بر دفترم خوش نقشی از سیمای تو
بر لب لعلت دلم دارد هوس اب حیات
می زنم یک بوسه بر لب ها ورویای تو
دین ودنیایم تو باشی من به عشقت زنده ام
هر رکوع وسجده ام بر قامت رعنای تو
بر دونخ موی سپیدم شرم جایز نیست
چون پیرم وبا هر نفس میشوم جویای تو
دود اگر از کنده خیزد بر جهان آتش زند
می کشم رنگی به مویم تا شوم همپای تو
محمد ناصری
میگویند:
هر آنکه از دیده برفت،
از دل هم میرود...
اما تو ـ
چگونه بگویم؟
دیدهام پر از توست،
دل من خانهی توست،
و هر نفس که میکشم
نام تو را در خویش میخوانم.
گفتند:
فراموشی آسان است...
نه!
فراموشی رودخانهایست
که سنگها را میساید،
اما نمیتواند
انعکاس ماه را از آب بگیرد.
تو رفتهای،
اما هنوز
صدای تو در سکوت من جاریست،
دستهای تو در دستهای خالی من پیداست،
و بوی نفسهایت
بر شانههای باد مانده است.
نه...
از دل نرفتی!
تو ماندی،
همچون شوقِ نخستین نگاه،
همچون عطری که سالها
در جان گل باقیست،
همچون خاطرهای
که هیچ مرگی
از یاد نمیبرد...
امین افواجی