ای که سرخی لبت، طعنه به آتش زده است
نقش رخسار قشنگ، به وعدهگاه آمده است
تو روشنی به چشم کور و زندگی به مرده ها
که معجزات یوسف و عیسی این میکده است
گرچه طراوتت شده، به تنگ چشمی، عاملی
پریچۀ و پریرخ را به رشک این شعبده است
هزار اسب وحشی است، نجابت نگاه تو
به ناز خود به پای من، طناب سکان، زده است
سید امیرعباس مهدیان پور
باز امشب غزلی ناب سرودم بی تو
بیت اول..... بیت دوم
همه پر شد از تو!
بیخیال غزل و شعر شدم
یاد دوران جوانی
رفته رفته پر پرواز گشودم بخیال
[چند خط کج و راست
چندتا منحنیِ تو در تو ]
ناگهان... انگاری
موج اشکال سرازیر شدند
هر کدام از یک سو
هرکدامش معنی
باد بود و ورق کاهی من
نرم و آهسته وزید
و خطوطش در باد
مثل امواج پریشان...
که به هر سوی که افکارم رفت
با خودش برد مرا
در خودم غوطه ورم
در خیالات خودم گم شدهام
هرچه میخواستم از دنیا بود
باد
ابر و باران
عطر نمناک زمین
کوچه ای ،فرش شده از ،
برگ پاییزی و،
دست دلبر،
چشم در چشمُ،
دو یار!
و غروبی زیبا
آسمان زیبا بود.....
شهرمان زیبا تر
سَرِ هر کوچه ی شهر
دکّه ای بود
که گل داشت و ارزان میداد..
دست هر رهگذری
هرکدامش یک رنگ
و چه زیبا شهری
همه جا صلح و صفا
صحبت از زندگی و شادی بود
چهره ی کودک هر خانه پر از نور امید
و چراغانی بود ، هرکجا آدم بود
همه جا جشن
همگی مست ز دلدادهی خویش
همگی خوش،
یا که اندک یا بیش،
همه خوشحال ، از این بودن خود
ارزش آدمیان مال نبود،
هر که دل داشت پر از ثروتِ عشق
هر که بی یار.. فقیر!
در خیالات خودم غرق،
که باد ..
ناگهان پنجره را محکم بست.
تا پریدم از جا ....!!!!
دفتر از خطخطیم پر شده بود
حیف شد از آن همه ذوق
چندتا خط سیاه
مانده از ما برجا
محمد علی معصوم زاده
بُرقِع بر چشم مزن چشم تو دریای خیال
دشتِ گیسویِ تو آماجِ بهار است ونهال
حجمی از عاشقی در سیرت آن ماه تمام
که به زنجیر کِشَد بُرقِع ی تو گونه وخال
همچو گلبرگی که با عشوه خریدارِ قرار
عاشقان مست زِ رُخسارِ تو با پیکِ حلال
مهِ تابانی وُ هر جا که روان شد تب تو
به دو مُژگان بِکُشَد آن خَمِ ابرو شده دال
لعبت از چشمِ تو کوهسار کِشَد آهوان
تابِ مشکینِ تو بر دام کِشَد عشقِ محال
عِطرِ وصلِ تو کند پیچکِ جان آشفته
مُژده یِ وصلِ تو آذر بِکشَد در شبِ فال
در پسِ بُرقِع نشاندی همه آن ماه و جبین
حُکم کُن تا که ببندم همه را از پَر و بال
گر سرآید شبِ هجران به تمنایِ وصال
زخم چشمی بِکِشَم هر نگهی تیره و زال
عباس سهامی بوشهری
گاه گاهی که دلم می گیرد..
میکشد مرغ دلم تا به هوایش پر و بال!
می دمد خون به رگ و جان من و دفتر شعر!
هر غزل مست می و ساغر و آغوشِ وصال!
خیره بر بستر بیتابی خویش..
در هیاهوی پریشانی و آواز خزان..
چه غریبانه دلم..
با خیالش همه شب پرسه زند ناله کنان..
همچو موجی خاموش می گریزم از خویش
می خروشم به حصار قفس فاصله ها!
می تند در تن مهتاب دلم ناگه شعر..
پیله ای از غم و دلتنگی این ثانیه ها!
مهتاب میر
از دلم رفتی، دلم تنها شدی
روزگارم، بیتو بیمعنا شدی
رفتی و پژمرد گل، بیجان شدی
شعله بودم، خسته از گرما شدی
باورم بینام تو، زندان شدی
بودم آن امید، اما نه شدی
در سکوت شب، فقط یادم شدی
رفتی و کابوس شبهایم شدی
با تو بودم، لحظه نابم شدی
بی تو اما، غرق در غمها شدی
تو کنون دیگر، همان روزم شدی
نیستی، یک حس پابرجا شدی
ماندهام تنها، تویی رویا شدی
من شکستم، تا تو در معنا شدی
رفتی و در خاطرم، دریا شدی
آن خروش بی امان در من شدی
هر چه گفتم، بر زبان، نجوا شدی
در دل شب، ناله فردا شدی
ماندهام با سایهات، بیهمنفس
در عبور لحظه ها، تنها شدی
آخر این قصه، که بی تأویل شد
رفتی و معنای هر اما شدی
مصطفی نجفی راد