کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بی حضورت

بی حضورت
خاطراتت را نمی خواهم
مُرورِ شعرهایَت را نمی خواهم
حضورِ بی حضورت را نمی خواهم
گرامی باد یادت را نمی خواهم
تورا آنگونه می خواهم که قبل از رفتنت بودی

مهین بزرگپور سوادجانی

پرسیدند :

پرسیدند :

اگر صدایش کنم
و نگوید «جانم»،
چه باک؟
گفتم:
همین که
صدایم را شنید
و لب‌هایش
به یک «بله»
گره خورد،
تمام جهان
در سینه‌ام شکوفه می‌زند.

چه فرقی‌ست
میان «جان» و «بله»؟
هر دو
سه حرف‌اند،
اما «جان»
از محبت می‌آید،
و «بله»
گاهی از لج‌بازی.

مگر نگفتم
من عاشقِ لج‌بازی‌هایش هم هستم؟
حتی سکوت‌هایش را
دوست دارم،
حتی اخم‌هایش را،
حتی آن لحظه‌ای را
که صدایم را می‌شنود
و نمی‌گوید «جانم»...
اما باز هم جوابم را می‌دهد.

عشق
گاهی
نه در ناز است
نه در قهر،
که در همین
بودن‌های بی‌ادعاست،
در صدای کوتاهی
که می‌گوید:
«بله...»

و من
به اندازه‌ی تمام «جانم»های نگفته،
دوستش دارم.

مازیار ارجمند

شده ... چشمان تو در سالن اننتظار

شده ...
چشمان تو در سالن انتظار
روی صوررتت آب بریزد
جای دیدن یار
بشنوی
صدایی شبیه تبری که می شکند
ز ته و بن ریشه درخت؟
آه
درکتابم چه بنویسم
شعر خواندم تک برگ سبز
فردین آمد و
باعشق مرداد به خانه ی
مرداد بامیل با درد نرفت

منوچهر فتیان پور

کاش نخوانی قصه کتابم را

کاش نخوانی
قصه کتابم را

چون
بغضش پر غصه باشد
و
آلوده به نغمه ها


نگویم
هیچ کدامشان را

چون ندارم
و ندیدم آشنا


همه در ابتدا
بودند بهترین ها

و
در انتها
شدند نا رفیق ها


پوران گشولی

صنمی به حالِ زارم ز رَهِ وفا نظر کرد

صنمی به حالِ زارم ز رَهِ وفا نظر کرد
دلِ عاشقم ربودو ز دیارِ ما سفر کرد.

به کرشمه وبه نازی،بگرفت مرا به بازی
تو بگو به من خدایا که چگونه این خطر کرد.

به دو تیغِ ابروانش،به دو چشمِ خون فشانش
تو ندانی ام دریغا که چه خونی بر جگر کرد.


به حریمِ خلوتِ دل،چو به عشوه کرد منزل
همه عمرِنازنینم ز جفای خود هدر کرد.

به فریبِ وعده‌ هایش،به فسون خنده هایش
دلِ سر به راهِ من را ز رَهِ وفا به در کرد.

چو نسیمِ صبحگاهی،که گذر کند ز راهی
به بهانه های واهی،ز سرایِ من گذر کرد.

چو برفت نازنینم،بربود عقل و دینم
زپی اش دلِ حزینم بِنِگر چه دربدر کرد.

دلِ غافلم به سویش،به امیدِ گفتگویش
به هوای وصلِ رویش،همه‌ جهدِ بی ثمر کرد.

منِ دلشده روانم،ز پی اش چرا، ندانم
که مرا بدید اما ز نگاهِ من حذر کرد.

بنَما رُخت به"پرویز"،تو ای بُتِ دل انگیز
که دگر ز جورِ عشقت همه ی جهان خبر کرد.

پرویز مهرابی