کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

صدایش به گوشم رسید وقتی درخت

صدایش به گوشم رسید وقتی درخت
تنش را تبر قطع کرد و به زمین خورد...
بله فهمیدم چقدر دردش بلند بود...
ندیدید زمین لرزید؟
درخت زیر تیغ خورشید بود...
شده شبی صدای زلزله
آن هم از افتادن یک درخت
وقتی که زیر نور ماه
دارد شطرنج بازی میکند
به گوشت برسد؟
نه! ماه با ستاره هایش مهربان تر است...
ولی برای عاشق ها، این صدق نمی‌کند!
عاشق می‌میرد زیر نور ماه
وقتی مرور می‌کند که عشق
تُ‌رنجش بود...
یعنی تو رنج میکشیدی و او
به بی‌خیالی ابر، از بالای
درخت تُ‌رَنج می‌گذشت...
صداها می‌سوزاند وقتی می‌دانی
گوش هایت دارند اشتباه میشنوند!
مرهم؟
صدای ماه برای درخت!
نوازشی سوزناک که دلش می‌سوخت!
درخت خوابش نمی‌برد؛
نشسته و دارد با خودش قمار میکند
که آیا می‌رسد ابر؟
تا چند قدمی به پای درخت ببارد؟
و بگذارد نمیرد زیر نور ماه؟
جوابش چقدر پیچیده شده!
ماه میترسد درخت را
دلداری بدهد که صبر کند
و بسازد با سوزش خورشید؛
تا روزی ابر برسد که ببارد...
ابر دلش برای تُ‌رنج تنگ شده
ولی عادت دارد بخندد و بگوید
تُ‌رنج؟
چنین چیزی را نمی‌شناسم!
آخرش بنشیند کنار دریاچه
و زل بزند به آینه دریا؛
و زلف را در باد، هوا بدهد...
دل تُ‌رنج برایش قش می‌رود
ولی چه کند که درخت
پایش به زمین گیر شده...
ابر رسید به تُ‌رنج
ولی دیر بود!
تُ‌رنج از درد عشق،
صحنه نقاشی بازی عاشقانه شده بود...

احسان حاجی علی اکبری

خواهم شبی از غصه ی آن یار بگریم

خواهم شبی از غصه ی آن یار بگریم
بگذار دل غمزده، بگذار بگریم

رفته ست سفر مهوش شهلا و قشنگم
خواهم که از اندوه و غمش زار بگریم

دلتنگم و دورم ز نگاه مه تابان
باید که از این دوری بسیار بگریم


روزم همه شب گشت از اندوه خیالش
خواهم که چنان شمع شب تار بگریم

من رانده ز درگاه توام ای گل زیبا
باید که چو باران به چمنزار بگریم

خار غم و درد تو فرو در دل ما شد
باید که ز دوری گلت خار بگریم

سوی من دلداده نگاهی ننمودی
بنما نظری تا چو هوادار بگریم

یادی بنما از دل "نوری" غزلخوان
باید که به هر واژه‌ ی تبدار بگریم

آرمین نوری

مهر کن بر ذهنم آنچه که میدانی را

مهر کن بر ذهنم آنچه که میدانی را
تا بریزم بر لب این جامِ پریشانی را

عطر گیسوی تو را می وزد این باد هنوز
بوی نارنج لبِ یک زن بدخشانی را

قوچ در قصه منم، شک نکن ای ابراهیم
بی محابا بِبُر این گردن قربانی را


می توانی تو غزل باشی و بر دامن خویش
بکشانی قلمِ حافظ و خاقانی را

روزها می گذرد بی تو و من می گردم
لای اوراق بهم ریخته ی مانی را

و تو عمری به دنبال خود داشته ای
راز اسطوره ای لشکر ساسانی را

هفته ها می شود آری؛ غزل ساخته ام
«تو از آبادی و من قصه ی ویرانی را»

ارشاد احمد تاج پور

خیال تنها جای امنی ست

خیال تنها جای امنی ست
برای دیدار تو
لمس بودنت
مرور خاطراتت
را آزادانه به تصویر
می کشد
بدون ترس از دیده شدن
بی آنکه محدود شده باشد
این است خاصیت
خیال وصل تو

سمیرااسدی زاده

بسم بازگشتِ بی‌صدا،

بسم بازگشتِ بی‌صدا،
و نوری که از خاکستر برمی‌خیزد،

نه آسمان بی انتها،
نه مردم پر ادعا،
نه حتی خودم،
باور نداشتم که بهار شود.

اما شکاف‌های تنم، نه قبر بودند و نه پایان؛
فقط پنجره‌هایی شدند
به درونی که خدا دوباره رویاند.

در سکوتِ پس از شکستن،
چیزی در من جوانه زد
نه با هیاهو، نه با فریاد،
که با نفس‌های آرام و گرم خاکستر.

صدایی نرم از ژرفای فروریخته‌ام برخاست:
«تو هنوز اینجایی...
تو هنوز می‌تپی...»

دست کشیدم بر ریشه‌های خشک،
و گرمایی نرم حس کردم؛
شعله‌ای بود که نمی‌سوزاند،
اما می‌رقصید، می‌فهمید، مرا دوباره زنده کرد.

آنجا بود که دانستم
جوانه‌ی درونم دوباره بال گرفته،
وجودم دوباره نفس کشیده،
روحم دوباره جوان شده،
جریان امید در رگ‌هایم مثل رودخانه‌ای تازه به راه افتاد،
نور در شاخه‌هایم نشست،
و من، در همان جایی که پایان می‌پنداشتم،
آغاز شدم.

اکنون، از عمق ترک‌هایم
نوری بالا می‌خزد،
مثل بارانی آرام،
بی‌نام، بی‌ادعا،
اما پرتوان،
اما واقعی...

چون ریشه‌ای که در دلِ آتش
تصمیم می‌گیرد دوباره درخت شود،
منم.

الهه سعادت