نشده تنگ دلت، تا که بفهمی غم چیست
طرحِ لبخند کشیدن به لبِ ماتم چیست
مغزِ پُرحرف و دلِ ساکتِ من، در جنگاند
نتوان گفت که این وضعیتِ مبهم چیست
همه کس قدرِ حضورِ تو ندانند چو من
زخم، وقتی که نباشد، اثرِ مرهم چیست؟!
آنکه شد غرق، میانِ هوس و شهوتِ خود
کِی بفهمد که عیارِ صنم و همدم چیست!
سیبِ ممنوعه که آدم ز درختی برچید
بازگردد به گذشته، نظرِ آدم چیست؟!
"خاکِ باران زده و ابر و نمِ پاییزی"
متوجه شدهام "دوریِ تو" کمکم، چیست
تشنهی چشمهی جوشانِ دو چشمت هستم
پیشِ چشمانِ سیه، معجزهی زمزم چیست؟!
قَسَمَت میدهم اینبار بیایی زودی
و بگویی به گُلِ خشکِ دلم، شبنم چیست
بگذریم از غزل و قافیه و شعر و ردیف
به گمانم تو ندانی به دلت محرم [کیست]..!
روح الله سنجرانی
از گوشه ی سجاده ات داری هوایم را
با اینکه بالا برده ام گاهی صدایم را
من کور و کافر بودم و بی اعتقاد اما
در چادر گل دار تو دیدم خدایم را
شرمنده ام مادر هنوز آنقدر مغرورم
که پیش مردم خوب می دانم خطایم را
حالا من اینجا گوشه ی زندان و دور از تو
می چینم از چشمان خود گلبرگ هایم را
ای کاش روزی این وطن آزاد می شد
ای کاش ایزد می شنید امشب دعایم را
محمد امین ناجی
عاشقان را خُرده ای نیست گر بازگو کنند
شعر نامداران در وصف یاران
لیک، این جوشش مهر درون
باطل نماید آن طوطی واران :
ای تمام وجودم شوق دیدار تو
این جان ندارد قراری، تا نرسد قرار ِ تو
گذر ایام، در انتظار تو معنا می یابد ُ
آنچنان مدهوش دیدار دوبارهی تو ام که
اکنونها از آنِ من نیستند
تو آنی که آنم ز آنِ توست
بیا آنقدر برای هم شعر بخوانیم
تا پرندگان دلهامان چهچهزنان به پرواز در آیند،
برگ های باغ به رقص باد در آیند،
و من،
در گوشت زمزمه کنم :
با تو، فارغ از این جهانم.
وحید حسینی
نشسته ام به انتظار
در سراب آرزو
در آینه ی بیهودگی و هیچ
کسی نیست برای سلام
کسی نیست برای فریاد
کسی نیست برای عبور
صدایی نمی آید
کسی پیدا نیست از دور
پشت خاطره هایم پر است از دروغ و درد
پر است از فریب و ریا
خواب هایم مرور آشفتگی اند و تنهایی
خواب هایم تصویر همهمه اند و مه
در خواب هایم خسته ام
در خواب هایم مرده ام
گاه به شکلی میان وهم و خیال
نفس هایم را شماره می کنم
مرگ آرزویی بعید نیست
در هجوم شبح و شب..
علی ناصری
مطمئن بودم که یک روزی پشیمان میشوی
من نمیخواهم ولی آخر تو ویران میشوی
خنده هایم را ز لب هایم تو دزدیدی ولی
بی گناهی کشته ای، با خاک یکسان میشوی
قلب پاکم را به دستت دادم و آلوده شد
آه من میگیرد و فردا پریشان میشوی
این جهان خود دار خواهد بست روزی بر سرت
کرده ای ویران مرا یک روز بی جان میشوی
یاسمین نصیری