مرا دیر خواهی بیابی، که اینجا
همه غرق مَنّ و هوای دگر بود،
نه از آن زمان که نباشم به خاطر،
که چشم دگر را به غربت نظر بود،
بگفتم: گذر کن، که این دل نباشد،
که هر رهگذر را، مسیری دگر بود،
کنون مانده ام در غبار تردد،
که هر سایه با خویش، فکری دگر بود،
نه آوای یاری، نه دست رهایی،
که هر نغمه در پرده، زخمی دگر بود،
در این بیکران سکوت و جدایی،
هر اندیشه با خویش، دردی دگر بود،
به هر سو نظر کردم، همان را بدیدم،
که هر دیده در، امیدی دگر بود،
به امید دیدار، جان میسپارم،
که هر لحظه در سینه، شوقی دگر بود،
اگر روزی آیی به یاد دل من،
بدان، در دل من نوایی دگر بود.
مصطفی نجفی راد
تو درجان و تودر دل می نشینی مثل لبخند
تو زیبا یی تو خوبی بهترینی مثل لبخند
تو درناز نگاهت نازنینم خوب پیداست
برای بردن دل در کمینی مثل لبخند
تودر اعماق جان من به آرامی نشستی
هوایی خوب تازه دلنشینی مثل لبخند
غم دل را برم ازیاد پیشت آنچنانی
که شادی بخش جان ودل چنینی مثل لبخند
نیازی نیست در وصفت سخن مبهم بگویم
نه شیرینی نه لیلایی همینی مثل لبخند
سخن مبهم بیان قاصر زبان گفتگو گنگ
کلام واضحی هرگز نبینی مثل لبخند
میان باغ دنیا چند روزی پرسه خواهی زد
خوشا از میوه ی شادی بچینی مثل لبخند
یحیی رشیدی
لبخندت،
پنهانترین تبعیدگاه من است؛
هر بار به یادش میافتم
زبانم شعله میکشد.
چشمانت را
به من قرض بده،
میخواهم در آنها بمیرم
و دوباره زاده شوم.
صبا یوسفی صدر
ای گران سایه به سَر کم نشوی کهنه رفیق
دم درمانده دمادم نشوی کهنه رفیق
...
قَسَمَ ات می دهم از سیب حوا حظ بردی
به غلط محرم آدم نشوی کهنه رفیق
...
بحقیقت که در این برهه ژن خوب تویی
به کرم جام به هر جم نشوی کهنه رفیق
...
به سراغ از دل پژمرده طراوت هستی
گل بی بهره به شبنم نشوی کهنه رفیق
...
به دوا پس زده با یاد تو درمان گردد
سایه ساری تو اگر هم نشوی کهنه رفیق
عادل پورنادعلی
مه، میانِ موجِ شب، چون دیدهای افسونشده
در سکوتِ قرنها، بیصوتِ و واژه خونشده
باد، موی گندمی را شانه میزد نرمنرم
بر تنِ رودی که چون آیینهای وارونشده
کو کسی تا شرحِ زلفت را بخوانَد در غزل
یا که باشد ماه را، از بیکسی، دلخونشده؟
ما در این شبها شبیه سایههایی بیصدا
راه میرفتیم همچون عاشقی مجنون شده
ای مهِ تنهای شب! آیا تو هم چون ما شدی؟
بازتاب چشمهایی خسته و درخون شده
محمدرضا گلی احمدگورابی