کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

بی زمان ترین بغل

بی زمان ترین بغل
هنوز این جا تاب می خورد

درست وقتی
که شعری
ناگهان از ذهنم می گذرد

از زمان
ثانیه هایش را کِش می رود
از مکان
پله‌هایش را می‌سوزاند،

و من در سقوط خود
تنها به آغوشی فکر می‌کنم
که فراتر از مرگ
هنوز تکیه‌گاهم است

و در عمق تاریکی،
صدایی آرام مرا صدا می‌زند،
چونان نسیمی که
میان خاکسترها
هنوز بوی زندگی دارد

من به آن صدا تکیه می‌کنم،
به آن امیدِ نامرئی،
که اگرچه مرگ
دیوارها را فرو می‌ریزد،
اما هنوز
پنجره‌ای به سوی تو
باز است.

نازنین رجبی

جام محنت ، تن ذلت ، غم یار

جام محنت ، تن ذلت ، غم یار
گل خاری ، گل خاری ، گل خار

لب تشنه، تن زخمی، تار و تیره، چون سراب
چوب داری ، چوب داری ، چوب دار

خانه ی ویرانه از رنجیم ، چون فریاد زار
خون زامهران و دردیم، لیک چون چشمان سار

مهر بی منت ، ضمیر ماه من بودم ولی
یار من رفت در پی سنگین دل و خونین سما

گشته ایم دل تنگ ، اما هیچ چشمی از جفا
ما نداریم از برت ، ای بی وفا ، ای بی وفا

حسین زراعت پیشه

یک شب با تخته های خواب

یک شب

با تخته های خواب

قایقی ساختم

دل به دریای خیال زدم

گوشهای احساسم

از میان غرش امواج

جیغِ نحیفش را شنید ،

از گوشه ی قایقم

طناب مروت را برداشتم

و بی درنگ او را به بالا کشیدم .

او با صدایی شبیه به لرزش برگها

در زمهریرِ باد

به من گفت

_ آدمها ،

مرا به انزوا پرتاب کرده بودند !

من از دریایِ ترس

راز بزرگی را صید کرده ام ...

زیستن در ساحلِ نیرنگ ها

وحشتناکتر از

غرق شدن در انزواست .

این را که گفت

چشمهایش را مانند بالهایش بست ...

بیدار که شدم

سرگذشت او را

با ناخنِ فهم

بر قایقِ دفترم

خراشیدم .


سحرفهامی

فرود آر دستی بر ریشه ام،

فرود آر دستی بر ریشه ام،
بزن هرچه غم و اندوه را،
کابوس های شبانه ام،
بختک های بیوه ام را،
فرود بیاور تیشه بر خاکم
هوایم را عوض کن،
گلدان خواسته های تازه را بر تنم کن؛
دوباره مرا زنده کن
با لیوانی از خاطرات تازه؛
عطر گُلِ آرزو هایم را نفس بکش،
مرا دیگر از خود،
دستانت،
و از چشمانت دور نکن؛
مرا همینجا پیدا کن...



علیرضا پورکریمی

دلی دادم آن شب، نگاهی شکست

دلی دادم آن شب، نگاهی شکست
به دریا شد و اشک، بر رخ نشست
برفتم به کوی خیال قدیم
که دل، بستگی یافت با آن نسیم

که یادش چو بویی، به جان می وزید
نسیمی ز سوز نهان می رسید
اگر سوخت دل را شرار نفس
رسد نور رستن، از آن مهر و بس


اگر چه که عشقش نباشد ثمر
نگیرم دگر دل، از آن رهگذر
که با اشک، شستم شب بی کسی
کنون رو نهم سوی صبحی بسی

که زین پس نه شور و نه فریاد ما
که تنها دلی پاک در یاد ما
هر آنکس که از غم گذر کرد راست
نگیرد دگر غم، ز دستش چو خواست

مصطفی نجفی راد