برگم، به هنگام نفس های اَخیرم
در ناکُجا آباد می اُفتد مسیرم
درسایه سارِ این دلِ پاییزیِ من
با برگبرگِ سرنوشتم ناگزیرم
از اِلتهابِ بی تو بودن هایِ هر روز
در مختصاتِ این تنِ عینِ کویرم
از اوجِ رنجِ ناخوشایندِ وجودم
درمعرضِ طغیانِ اَبری چشمگیرم
کم میکنم یک ذره ازتنهایی ام را
با هرسفر درخاطراتِ بی نظیرم
دوری ولی ازمن به من نزدیکتر تو..
ای آرزویِ دور و اِمکان نا پذیرم!
قصه بکند
آرزوی دیدنت هم شرح آن افسانه گشت
رنگوبوی گل ندیدی عاشقش پروانه گشت
من دراین باغ خزانم یاد یارانش خوشست
خنده های عاشقانه قسمتش بیگانه گشت
درغمت من آسمان را دروجودم کاشته ام
چشم پروینرابدیدم عاشقش دیوانه گشت
بازکردم تا بخوانی آنچه را در شهر عشق
در کتاب خاطراتم باز خوانش شانه گشت
شوق دیدارت مرا هم کربلایی کرده است
سیر افلاکت نمایم عارفش بی خانه گشت
مونست من هستم و با روح تو آویزشیست
جسم خودراترک کن تاعارفش پیمانه گشت
جعفری بایادکویت خود ستایی کرده است
جان فدایت میکند تا طالعش یکدانه گشت
علی جعفری
شب شد آخر ،کلامی ننوشتم،
غزل و شعرِ سپیدی ننوشتم،
دلخوش از،بودن یک خاطره حتی
به امید دیدنِ
روی و رُخِ ماه تو حتی،
تا به اثبات یقین عشق خود
چه بلا ها که ندیدم،
دم صبح و سحر و نسیم اگر آید و بودم
سوی کوی تو شتابان
سر آن کوچه نشینم
هر چه دارم بِسُرایم
بر سر راه نشینم،
دف و تنبور و می و مطرب و عاشق
همه را گِرد هم آرم
بر زمین و در و دیوار بکوبم
تا صدای هله و هروله ها را ،
رقص مستانه ی من را
آن سماء دل دیوانه ی من را
همه آنجا بشنوند،
یا که ببینند،
دلم از دست زمان گرفته اما
تا جواب بله از تو
تا شب آنجا مثل شمعی بسوزم ،
آن چه میخواهم از تو بِسِتانم،
دست آن ،
دلبر رنجیده از خاطر خود را که گرفتم
در میان همه ارام بنشینم
چشم در چشم شوم
تا نشان از لب معشوق
بر این گونه ی لرزان ننشیند
هیچ ارام نگیرم
محمد علی معصوم زاده
دیدی ؟
چنان شد که در لوح ازل نگاشته بودند
چنان شد که سهم تو از تقدیر ،،رقم خورد بود
شنیدی؟
در مدار جهان،
در غوغای رنج و جنبش مردمان،
نغمه ی ذوق تو در هوا پیچید،
و طرح لبخندت
بر طره ی سپید روزگار نگاشته شد
بنگر _
رقص قلم کردگار را
که موزون و پر خط
بر سطر هستی می لغزد،
چون رازی نهان در دل افلاک
و آنگاه
در حریر نگاهت،
سرنوشت واژه ای تازه یافت
نه قلم دانست،
نه زمان،
که این همه زیبایی،
چگونه در تو خلاصه شد.
باد،
نامت را در سطر افلاک نوشت،
و عشق_
چون نوری ازلی_
در مدار جانت طواف کرد..
سحر کرمی
گفتی که در عشق تو دگر میل کسی نیست،
جز ذرهای از تو، سخن با دگری نیست.
باشد تا ابد عطف دلت بر این دل زارم،
در طالع من سودای تو جای بشری نیست.
دریغا که این گفتار، سراسر وعده پوچ بود،
رفتی و در این شهر ز تو هیچ اثری نیست
کنون من ماندهام و در خاطرات جان
آلبومی در بزم دلم از تو هیچ خبری نیست
ابوالحسن دلاور