کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

چشم تو روشن‌ترین آیینه‌ی رؤیای من

چشم تو روشن‌ترین آیینه‌ی رؤیای من
با نگاهت شب چراغی هست در مأوای من

بی‌تو این دنیا غمی در سایه‌ی تکرارها
با تو اما گل شکوفا می‌شود در پای من

باد سرگردان، ز زلفت قصه‌ها آورده است
تا غمت را وابگوید با نوا و نای من

عقل می‌گوید که باید دل ز عشقش برکند
دل ولی افتاده در کوی تو،ای شیوای من

هر کسی قبله‌گزین باشد به سویی در جهان
قبله‌ی قلبم رخ آن یار مه سیمای من

در دل شب‌های تیره، نور تو جاری شده
چون سحر در چشم تو پیداست ای زیبای من

هرچه دارم، هرچه هستم، از نگاهت سر گرفت
تو شدی آغاز و انجام دلِ بینای من

محمدرضا گلی احمدگورابی

حمد و ستایش

حمد و ستایش
پروردگاری که از خاک خشک و گل بد بو انسان را آفریده
گناه بنده اش را دیده
کفرش را شنیده
اما نه رنجیده، نه نالیده
او را بخشیده
چون بنده دیگری همچون سپیده
آن دخترک کمر خمیده
سال ها رنج کشیده
با گیس های ژولیده و گوریده

جامه پوسیده پوشیده
در خیابان ها خوابیده
از سوز زمستان نالیده
دست هایش پلاسیده
گیس هایش گوریده
استخوان هایش ترکیده
اما با این حال خندیده
خداوند را پرستیده
و از هیچ آفریده ای نهراسیده

علی حکمت اندیش

دل به زلفت دادم و در بند تقدیرم هنوز

دل به زلفت دادم و در بند تقدیرم هنوز
چون غباری در مسیر باد تدبیرم هنوز

با نگاهت آشنا گشتم، ولی بی‌گفت‌و‌گو
در سکوت چشم‌هایت، محو تکثیرم هنوز

هر شبی از تو شود روشن چراغی در دلم
لیک در نخچیرگاه عشق، من شیرم هنوز

بوسه ات شوری به دل افکنده ای زیبا نگار
در میان زلف تو من پاک تسخیرم هنوز

در هوای کوی تو، بی‌بال و پر، پر می‌ زنم
با خیال پرکشیدن، در زمین‌ گیرم هنوز

عشق را با تو نوشتم، بی‌امان و بی‌صدا
در کتاب عشق تو، جاناچه درگیرم هنوز

گرچه عمرم رفته و دیر آمدی در کوی ما
در دل آوردگاه عشق، شمشیرم هنوز

محمدرضا گلی احمدگورابی

شاعران با واژه ای غم را مکّدر می کنند

شاعران با واژه ای غم را مکّدر می کنند
ظلمت شب های ویران را منوّر می کنند

سر به بالین غزل ها می گذارند و چنین
حسرت بی شانگی را محو و پرپر می کنند

از گلستان خیال و نغمه های شاعری
شعر می چینند و دنیا را معطّر می کنند

با امیدی روشن از لبخندهای بی دریغ
چاره ای بر چهره ی غم های مضطر می کنند

شعر می بافند و با تار دل خاموش خود
نقش مهر و عشق را همراه و یاور می کنند

روزگار پر هیاهو خسته از نامردمی است
خنده ای بر سوز و غم های مکرّر می‌کنند

با کلامی دلنشین و طبع آرام و لطیف
واژه را با شوق بی حدی توانگر می کنند

با غبار خاطرات و اشک‌های بی‌خبر
خاطرات خسته را روشن چو اختر می‌کنند

تلخی ایام را با مهرشان شیرین کنند
شاعران دنیای ما را خوب و بهتر می کنند

سمیه مهرجوئی

خواهم، که تو را فرخ و دل شاد ببینم

خواهم، که تو را فرخ و دل شاد ببینم
این سرو سهی توس و سپیدار ببینم

خواهم که در آن جامه پر مهر و ترنم
بی دغدغه ، سرمست تو را شاد ببینم

خواهم که تو را هم ره معشوق
هم شانه و همبسته دلدار ببینم


خواهم که لبت غرق تبسم
هم نغمه وهم صحبت همیار ببینم

خواهم که تو را شاد و سرافراز
راضی و توانمند و فرحناز ببینم

آنشب شب شور است و شب نوش وترنم
گر دخترکم شاد و فرحناک ببینم

هر شب شب شور است و شب شعر و ترنم
گر بخت تو را نیک و فلک پاک ببینم

سید امیر حسین افضل