کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

اگر بهـار ِ واژه هـای من

اگر بهـار ِ واژه هـای من
لحنی به شرشر آواز ِرودخانه ات نمی دهـد

و زمزمه ی هـر گذر ِشاهـوار ِتو
از کوچه هـای شهـر
بی نیاز باشد از ترنم آواز ِ چلچلـه
در شعرهـای من


اگر که سنگفرش ِ قلب تو
راهـی به رویش شکوفه هـای دکلمه هـایم نمیدهـد
و بهـار
تمام قدرتش
بالندگی ِغنچه هـای عشق باشد وُ
ارمغان ِتازه ای
به کولاب هـای سرد فاصله
در بَر ات


چه باک!؟
اگر که گرمی ِ بهـار در دلم
تندآب هـایی باشد از فراز ِ کوه بر تن ات؛
جایی که در ضمیر یاد ِ تو
دیگر بهـانه ای بر درنگ ِ دل نبود...

جایی که روانی ِ حیات رودخانه هـا
در بزنگه غریب ِ فصل سرد می فسُرد
و رغبت ِ بهـار را دلت
لابلای خواب هـای خویش می‌فشرد

چه باک؟!
وقتی بهـار
سردترین لحظه هـای برفی تو را
در بر گرفته است
و غلغله ی جویبارهـای کوه
فریاد می زنند
که رود
سنگ دل نبود...


شکیبا سروری

از "هیچ"

از "هیچ"
پرسیدم :
توچیستی؟
دلیل بودنت چیست؟
و " هیچ" فقط گفت:
" هیچ"

اما در همین " هیچ"
جهان روشن شد،
پر شد از همه آنچه گفته نشد
از همه آنچه ممکن بود

"هیچ" نه آغاز است، نه پایان،
دری ست
که به دو سوی
بودن
و نبودن
باز می شود،
رودی ست
که به همه دریاها می ریزد
اما خودش تهی از آب است.

من ایستاده بودم
تماشا گر تهی
و فهمیدم که وجود
تنها وقتی معنا می یابد
که "هیچ" باشد،
و "هیچ" تنها زمانی زنده است
که من به آن نگاه می کنم.

" هیچ" گفت:
"من دلیل خودم هستم
و تو در پرسیدن من
خودت را می یابی" .

و من در همان سکوت
آموختم که پرسش از "هیچ"
خود آغاز شناخت است،
و پاسخش
مرز همه چیز.


دکتر محمد گروکان

گفتم چه علاجم است گفتا که وصال

گفتم چه علاجم است گفتا که وصال
گفتم بتو می رسم دمی گفت خیال

گفتم به ره عشق ناز بنیاد مکن
نوباوه تازی بتی و سیبت کال

گفتا که درون شو که بساط جگر خوریت
وسیع ست و خان عیش و نوش مالامال

گفتم دریاب کز ملال دوری
روزی چو مهم گشته و ماهی چون سال

گفت حرمت عشق نفس را مستولی ست
بر رخش سخن گذار از آداب دوال

گفتم چه بود شعار در مذهب تو
گفت اینکه مباحست می و خونت حلال

بیمار دائما طمع دیدار مدار که وصل
فکریست سخت سست و ممکنیست محال


راه عشق تاریک و پر چاله و ما تار بصر
خاک پاک شحنه نجف کحال

بردیا حق بین

با خنده های دلکشت دنیا چه زیبا می کنی

با خنده های دلکشت دنیا چه زیبا می کنی
درهای شادی مرا با خنده ات وا می کنی
با یک نگاه دلربا خود را به دل جا می کنی
این قلب عاشقِ مرا جانا تو شیدا می کنی
در بین عاشقان مرا روزی تو رسوا می کنی
مجنونْ منِ بیچاره را ، خود را چو لیلا می کنی
این قلب خشک و تشنه را با عشق دریا می کنی
وان عاشق گمگشته را آخر تو پیدا می کنی


اسحق رضایی

بگو ای خوب سابق جان،

بگو ای خوب سابق جان،که حالت هم چنان خوب است؟
در این دنیا بگو  ای خود،به من احوال ، مطلوب است؟

هنوزم  در پس طعنه به بد گویی تو میخندی؟
هنوزم بر جبین زندگیت صبر ایوب است؟

تو را در زندگی آرامشی چون کودکی باشد؟
و یا با کودتای غم به‌مُلک دل بد آشوب است؟

شبی دیدم یکی گربه که بودش با دمش دشمن
بدان احوال من جانا،به خط پس بس  اسلوب است

در این دریای اشکت ساحلش شن های پلکت شد
الهی در غروب مردمک قلبت چه مغلوب است

به افراد اعتمادت را به ارزانی تو میدادی
ولی آخر خودت دیدی ز آنها دل چه مضروب است

به خیلی های دیگر تو دمام عشق ورزیدی
ولی بر قلب خود دیدی که جای پای محبوب است

دگر مردم ز اخلاقت  بسی سوء عمل کردند
زمانی را که فهمیدند بر بخشش چو منسوب است

در آخر التجا این حرف من آویزه ی گوشت
که ناشکری اگر کردی بدان عقل تو معیوب اس
ت

پارسا پهلوان زاده رحیمی