کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

نرده‌های آبی یاد تو را

نرده‌های آبی یاد تو را
می‌کشم بر سردر شهر خیال و آرزو
می نشینم روی سکوی
یکی از خاطرات خوب تو
تا که باشد با توام
بار دیگر گفتگو
پیچک آن لحظه‌های
تلخ و شیرین سفر
رفته تا قاب بلند پنجره
من به ژرفای سکوتی بی‌دلیل
همنوا خواهم شدن با یک صدای زنجره
چشم خود را بسته‌ام
اما، به پرواز پر پروانه‌ها
چشم خود را می‌گشایم
تا ببینم هاله روی تو را
گرچه می‌دانم
به رگبرگ گل هستی توانم دیدنت
باز می‌پرسم من از هر قاصدک
می‌توان با ذهن آشفته ز باغی چینمت؟


فروغ قاسمی

قهوه ام را، تنها می نوشم

قهوه ام را، تنها می نوشم
کوله‌یِ خیالم را بر می دارم
و دل،
به دل جاده می دهم
اینبار دست تنها
تنهایی؛
کوچه ها را متر می کنم
صدای قمری ها
و شکستن نفس هایشان
سرآغازِ پائیز را
در گوشم زمزمه می کند ...
می دانم؛
این فصل باز
بازی در خواهد آورد
برایِ
قلبِ
شکسته‌یِ
زیر آوار مانده ام ...
اما چاره چیست ؟!!
شکایت به هیچ کجا
هیچ کس
هیچ نِشست
و هیچ پارلمانی
نمی‌توان بُرد
باید تنهایی را
تنها تنها نفس کشید
شاید
همدمِ، بویِ باران خورده‌یِ
خ
ا
ک
شدم...


مریم کرمی

رودهای موازی تنها

رودهای موازی تنها
جاری و پر هیاهو و خسته.
چنین شتابان به کدامین مقصد تهی
زمین را می شویید؟
نیست
نیست
بایستید
بایستید و برکه شوید.
برکه برکه
دریاچه و دریا.
یکی شوید و بگذارید
یکی شود دل های ملتهب از پرسشتان.
به دنبال پاسخید؟
نیست
نیست
بشکنید این حباب های رنگین تو خالی "من" را
پشت این حصار شیشه ای نازک
جز غم پنهانی
نیست
نیست
تبسم زیبای با هم بودن
نه بر لب نه بر گوشه ی چشم جاری است
نسیم خنک حقیقی خنده
جز در مردمک چشمان ما جاری
نیست
نیست
بگیر دستم را
دستت را می گیرم
فراموش کنیم این همه
پرسش و دغدغه و غم را.
تیمارگر غم های من و
غمگسار غصه هایت
جز معنی زیبای کلام "ما"
نیست
نیست.


سحر غفوریان

در حوالی غروب

در حوالی غروب
پیش از آن که ماه از پشت ابرهای تقدیر سر برآورد
چشمانت را می‌جویم
در هر پنجره‌ای که رو به ابدیت گشوده می‌شود.
تو را صدا می‌زنم
"دوستت دارم"
گویی این واژه ریشه در خاکستری زمان دارد
و هر بار بر زبانم جاری می‌شود
جهانی از شهد و شهود می‌آفریند.
میدانی؟
تنهای ما
چون خطوطی از یک شعر ناتمام
در صفحه ی سپید تاریکی نقش بسته‌اند.
تو با منی
در هجوم سکوت
در زمزمه ی شراب
در مستی که از جامِ مهتاب سرریز می‌شود.
و من در این شب بی‌کران
تنها به انحنای لبخندت پناه می‌برم.
آرام‌جان.......
دست هایت را بر کوهپایه‌های وجودم بگستران
تا نبض تپنده ی ستارگان را حس کنم.
بوسه‌ات را بر قنوتِ بادها گذار
تا رازهای پنهان شبنم را فریاد زنم.
تو کلیسای خاطره‌های مقدس نیستی
بلکه معبدی از گرمای خاکی‌ام.
میدانی؟
در این سفر بی‌پایان
هر "اکنون" دری به سوی "ابدیت" است.
تو آیینه‌ای که گذشته و حال را در هم می‌تنی
و آینده را بر ساحل چشمانت نقش می‌زنی.
چه جسورانه است این عشق
که از پشت پرده‌های ممنوعه سرکشی می‌کند
و در هر نجوا
جهانی را الهام می‌بخشد.
آرام‌جان.......
ما چون خوشه‌های انگور در تاکستان شب
زیر دندانِ زمان فشرده می‌شویم
تا شرابِ شوق از ما جاری گردد.
تو مهتابی که در جامِ من طلوع می‌کنی
و من پیاله‌ای که بی‌تو تهی می‌ماند.
میدانی؟
در این رؤیای همیشگی
صدایت عطری است که بر بالِ باد سفر می‌کند
و به گوشِ دل می‌رسد
حتی اگر هزاران سال نوری فاصله باشیم.
بیا تا در این شبِ بی‌کران
رقصی از نور و ظلمت برپا کنیم
و تقدیر را به تماشای عشقی بنشانیم
که از حصارِ روزگار گریخته است.
آرام‌جان....
تو گلِ وجودی
که در باغِ جهان شکفته است
و من شبنمِ شوقی
که بر گلبرگ‌هایت می‌لغزد
تا رازِ حیات را در نگاهی بیاموزم.
"دوستت دارم"
واژه‌ای نیست که در قفسه ی زمان بگنجد
بلکه آوازی است که ازلی یت را در سینه دارد.
آرام جان......
و اینک
در آستانۀ سپیده
ماه از پشت ابر هاوبیرون‌می آید
و قرقی از تاریکی می‌شکند
من با تو در هم می‌آمیزم
تا شعری بیافرینم
که از عشق بگوید
و در همه ی زبان‌های جهان طنین انداز شود.


حسین گودرزی

با نگاهت

با نگاهت
افتادم
نه در چاه،
در چالِ خنده‌ات.


سیدحسن نبی پور