سؤال
همچون درختی ست
که نمیداند چرا سبز...
ریشههایش
اما
در خواب
فلسفه زمین میخواند
باران
روی ابر
علامتِ سؤال پهن می کند
باد
اما
پاک میکند
پاسخ را
می پرسم
از خودم
آینهها هم خواب میبینند
ما را
آیا
دیوار
اما
پاسخ
با دهانِ ترکخوردهاش:
فقط وقتی نگاه نمیکنی
سؤالِ خوب
پُل نمیسازد
دریا را قانع نمیکند آرام بماند
اما موج را
وا می دارد به پسرفت
و من
در میانِ همین نه / دانستن ها
قد میکشم
همچون درختی
که هر بار
بهانهای تازه برای سایهاش (...)
الا شریفیان
بوسه
کوچک است
اما
روی لب
بهاندازهی یک فصلِ کامل
رویا میروید.
سیدحسن نبی پور
بیداری
عطر زمینی ست،
که شب را
صبح می کند
در ازدحام ساعت هایی
که پشت عقربه هاست
هوا
تکرار معجزه ایست،
در قلمرو یادها
تا شعروار بتپد
انگشت حسرت،
از میان غبار
ماه را بیدار می کند
تا شب چراغ برکه های خواب باشد
در بی واژگی آسمان،
که ترانه اش را
دریغ می کند
زهرا یوسفی
به راهت منتظر مانده دو چشم مات و حیرانم
دروغی بایدم گفتن به مروارید چشمانم
به جمع بیدلان رفتم، به گوش مرشدان گفتم
ز بی تو بودن و ماندن خدا داند گریزانم
چوکاکُلهای ذرّت زیرِ برگِ سبزِ تنهایی
نشستم تا تو باز آیی ببینی که پریشانم
منم آن ماهی رنگی درون شیشهٔ یادت
چو پروانه به پرواز سحر، خندان و شادانم
اگر باران آتش ریزدم بر سر ز عشق تو
وفادارم به تو ای گل به عهد و هم به پیمانم
رها گشتم به دریای خیال خام شیرینم
چه آید بر سرم ای گل؟ نمیدانم، نمیدانم
فروغ قاسمی
مردم همهچیز دارند و با این حال مینالند
در اوج خوشدلی، بیدرد، بیاشکال مینالند
چنان در نعمت و نازند، اما باز مینالند
ز نان گرم تا آوازند، اما باز مینالند
لبی خندان، دلی سالم، سر شب خوابِ آرامی
به بخت خویش هم رازند، اما باز مینالند
چراغ خانه روشن، سقف محکم، بستر از مخمل
درون سایهاند و نازند، اما باز مینالند
به دوششان نه رنجی هست، نه زخمی، نه تبعیدی
سبکبالاند، بیبارند، اما باز مینالند
زمین در چرخش لطف است، روزی در رکوع مهر
بهشت اینجاست، در کارند، اما باز مینالند
شکر را کم کردهاند و شِکوه را بسیار افزودند
زِ لطفش بیخبر وارند، اما باز مینالند
بدن سالم، دل گرم و هوایی نرم و پرنور است
به عین نعمت گرفتارند، اما باز مینالند
اگر در کار و کوششاند، ز رنج کار مینالند
اگر در خانه آسوده، زِ بیکاری مینالند
اگر رزقشان فراوان شد، دل از سیری نمیگیرد
طلای دنیا اگر دارند، پی دینار مینالند
نه در شادی قرار آید، نه در اندوه آرامند
به هر حالی که هستند، باز در تکرار مینالند
کسی از دست چوبی که ندارد گریه میریزد
ولی این قوم در کاخند، از دیوار مینالند
یکی چشمش به چشمان خودش نعمت نمیبیند
در آیینه بهشتش هست، اما تار مینالند
به جای شکرِ نعمت، جمله نفرین در زبان دارند
فراغ از فضل پروردند، اما باز مینالند
نسیمی خُرم از یزدان اگر بر جانشان افتد
به جای شکرِ آن احسان، ز گرد و باد مینالند
خدا روزی رسان بوده، ولی چشمشان به مال دیگری
همهچیزش فراهم شد، ولی بسیار مینالند
نه قدر آب میدانند، نه گرم آفتاب لطف
زِ باد سردِ بیمِهری، درون خار مینالند
کسی بیسقف و بینان است و شبها اشک میریزد
که اینها با رواق نور و تخت یار مینالند
خدا اینهمه نعمت ریخت، جاری مثل بارانها
ولی در سقف انگارند، از این انبار مینالند
ابوفاضل اکبری