کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در نظر و منظرم نیست کسی جای تو

در نظر و منظرم نیست کسی جای تو
نیست کسی را نظر سوی بلندای تو

می نشوم خسته هیچ، از طلب و خواستن
تا برسد قاصدی همچو مسیحای تو

می نشوم ناامید، از درِ درگاه تو
کاش که صیدم کند، پنجه ی عنقای تو

کاش که کوته شود، عمر به روز و شبی
روز به کنج غمت، چون شب یلدای تو

گر به حسابم رسند، روز قیام و حساب
نیست حساب دلم، جز به تقاضای تو

نیست بلنداختری در همه اهل زمین
تا که بر آید فراز تا بر اعلای تو

کاش رسد مرکبی، چون پر جِبریل پاک
تا که رساند مرا، تا در مأوای تو

باز خطا گفته شد، نیست مَلَک را توان
پَر همه سوزان شود، گر کند انشای تو

دست دعا شد فراز، سفره ی دل جانماز
خیز و برآور نیاز، از بدِ رسوای تو

نوش مرا آب خضر، تیز و شبابم نما
شهد و شکر خوردم، از صورت حلوای تو

رقص درخت و گل، از باد و هوای تو شد
دست فشانی کنم، با هِی و هِیهایِ تو

مرغ پریشان دل، گشت فراز و فرود
یافت نشد بهر او، همچو و همتای تو

دست برانداز و این، کشته ی خود را بگیر
غرقه همی گشته ام، در شط و دریای تو

نیست دگر طاقتم، حاجت تقریر نیست
برده دل و دین من، قامت رعنای تو

هیج کس اینجا نشد طالب رویت چو من
وای که کشته مرا، امشب و فردای تو

پس مده رنجم دگر، من که نه عشقم نگر
یوسف عاقل نه که، عشق زلیخای تو

عشق زلیخائیم، برده ز من آبرو
هیچ کس اما ندید، زخم جگرسای تو


دعوی عشق ات مرا از دو جهان خوش تر است
«هیچ کس» این جا نشد، عاشق دعوای تو

مرتضی عربلو

پرسیدم عاشقی!!!! ارام، نگاهی کرد،،

پرسیدم
عاشقی!!!!
ارام، نگاهی کرد،،

دستش را گرفتم
به صورتش خیره شدم
هنوز رد اشک بر گونه های او
خیس بود
خِیره ،به چشمش زل زدم ،
چند ثانیه ای گذشت

دستش که هنوز،
بوی گل سر، دلدارش را میداد فشردم

گفتم ،،،پس .....؟؟؟
حرفم را قط کرد
دستش را کشید
گونه هایش را با همان دستان بو دار
خشک کرد،

کمی عقب تر از من ایستاد
نگاهش را دزدید
با تمام وجود
گریه اش را کنترل کرد
دستی به موهای پریشانش کشید
تا کمی از این اشتفگی رها شود

من
هنوز
منتظر جواب او ،،،
می خواست چیزی بگوید ....!!!!!
حرفش را کمی مز مزه کرد
می خواست بگوید
سرش را پایین انداخت....
و من
دیگر
هیچ حرفی
برای گفتن
نداشتم....


محمد علی معصوم زاده

و من ساکت نشسته ام و

و من ساکت نشسته ام و
به تمام زبان های دنیا می رقصم.
تو نگاه می بینی
تو جسم
تو سکون.
هوایی نیست و
پرنده
میان آسمان
در نیمه راه پرواز
مرده.
نه
درون من آتشی است
سوزان تر از خورشید
که من به دور آن کولی وار می رقصم.
آسان نیست
نه آسان نیست.
بیفتی و نیفتی
بگریی و نگریی.
بمیری و نمیری.
نه
من آن پیرمرد رنجورم
که به موقع جوان می شوم و
مثل مرغ عشق
هزار هزار بار دور یار می رقصم.
سکوتم از غرورم نیست
من آن کودک شادمان خردم
که چه خواهی چه نخواهی
میان صلح و جنگ و طغیان
هزار بار و هزار بار می رقصم.
تو برایم داستان کهنه بگو.
باشد.
باز هم من گریه می کنم و
عزادار و ققنوس وار
در میان ویرانه ی دیار می رقصم.


سحر غفوریان

ای ماهِ من، از آن شبِ تابان گذشته‌ای

ای ماهِ من، از آن شبِ تابان گذشته‌ای
با یادِ من، ز کوچه‌ی باران گذشته‌ای

در من هنوز عطرِ نفس‌هایِ باور است
از کویِ عشق، خسته و نالان گذشته‌ای

ای سروِ راست قامتِ رویای خاطرم
با آهِ عاشقانِ فراوان گذشته‌ای

هر شب به نامِ تو غزلی تازه گویمت
لیک از سرود و شور غزل‌خوان گذشته‌ای

از دستِ من چه مانده که باز آیدت به یاد
وقتی ز هرچه بود، پشیمان گذشته‌ای

چون ماه در خسوف در آیینه مانده‌ام
ای روشنایِ صبح، ز چشمان گذشته‌ای

بر شاخه‌ها هنوز نسیمِ تو می‌وزد
ای نغمه‌ی بنفشه، ز گلدان گذشته‌ای

چون رودکی به بویِ گل و جامِ باده‌ات
از مرزِ روزگارِ غم‌افشان گذشته‌ای


آرش شدی و تیرِ دلت تا افق پرید
از مرزِ جانِ عاشقِ ایران گذشته‌ای

مهرداد خردمند

چنان خو گرفته ام به لبخندت

چنان خو گرفته ام به لبخندت
که در هر غروب بی تو
محو می شوم
در خودش‌


سیدحسن نبی پور