کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در بزم عشق چو پروانه نیامد

در بزم عشق چو پروانه نیامد
شمع آب شد و عاشق دیوانه نیامد

نسرین و گلِ مریم و سوسن همه هستند
من دل نگرانم که چرا لاله نیامد !!!

امشب چه شبی شد به خیالم که وفا هست
او نیز به مهمانی این خانه نیامد ...

لیلا که محل بر دل مجنون نگذارد
این‌ بار قسم خورده و مردانه نیامد

لیلا دل ما را شکند نیست ملالی
افسوس که در بزم من افسانه نیامد !!!

من در طلب فرشته بودم ...
غافل شدم انگار که فرزانه نیامد ...

ما در پی سرگرمی دنیا چه نشستیم
آن یار سفر کردهٔ دُر دانه نیامد ...

بلبل ب تمنای وصال که نشستی ؟!!
چون صاحب و باغبانِ گلخانه نیامد

رقاصی گل هم نشود بهر تو درمان
چون شاخه گلِ نرگسِ مستانه نیامد

تب کرده ام از عشق نیامد رطب جان
درمان و دوای وصلِ جانانه نیامد ...

الهم بارک لمولانا صاحب الزمان

سید محسن نصرالهی

تو آمیزه ی ابر و پونه ای

تو آمیزه ی ابر و پونه ای
مروارید و عسل!
و هزار نُت ننوشته بر سرانگشت کولیان.
و طعم گس دهان زندگی را
نام تو شیرین کرده است.

بهار پیراهن یشم تو را می پوشد
تا باورش کنند!

کبوتر نوحی تو
که سرانجام
با برگ زیتونی به منقار
باز می گردی.

و دستانت
چشمه ای نور است
که ماه ِ کدر
در آن تن می شوید.

و تا بستان تفتیده
دهان در آب های چشم تو فرو می برد
تا تشنگی اش را تسکین ببخشد.

تو آمیزه ی شادی و دلتنگی منی!
آفتاب زمستانی
که می تابی و نمی تابی.


علی احسانی زاده

نفس، چون سربی گداخته

نفس، چون سربی گداخته

بر سینه سنگینی می‌کند.

این سکوت،

نقطه‌ی پایان فریادهای خسته است؛

جایی که کلمات،

از طنین خود می‌هراسند.

تنهایی،

همان تکه‌ی خالی از تخت است که همیشه سرد می‌ماند.

و من،

تنها بازمانده‌ی این شبم؛

بی‌صدا،

در حال خاکستر شدن،

بدون آنکه شعله‌ای دیده باشم.


ارزو حیدری

چه نخل با شکوهی دارد آن گیسوی خرمایی

چه نخل با شکوهی دارد آن گیسوی خرمایی
بهشتم می برد آن قامت ناز و فریبایی

که با تو زنده ام جانا ، بیا احساس نابم باش
ز کویت می طراوت هر زمان از عِطر رویایی

نگاهم کن که چشمانت ، چراغی بر شبم باشد
بگیرم از فروغ دیده ی تو حس شیدایی

تو سرو اندام و زیبا رو ، منم مشتاق دیدارت
کجایی تا بگردم گِرد آن قامت ، که رعنایی

خیالم هرشب از دیدار چشمان تو می آید
نمی دارم به غیر تو امیدی ، یا که فردایی

به یغما می برد هوش از سرم ، گویی سزاوارم
چو ایوبِ زمانم کرده این ، صبر و شکیبایی

چرا ابراز هم دردی زمن داری تو ای دنیا
نگفتی با خودت گاهی ، امان از درد تنهایی؟

بهاری کن هوایم را ، پر از شوق بهارانم
فقط با من بمان جانم ، فقط بامن که دنیایی


فریبا دلال

هر ناز نگاه تو خریدن دارد

هر ناز نگاه تو خریدن دارد
در کوی تو دل ،شوق پریدن دارد
هست از آن قند لبت، شهرت شیراز
کن ناز ، که ناز تو ،کشیدن دارد
وه که هنگام نظر بازی عشق
چشمان بلورین تو دیدن دارد
به در کوی نگار از سر شوق
مجنون ، ز پی یار ، دویدن دارد
وا کن دهن خویش و شکر ریزی کن
الفاظ قشنگ تو شنیدن دارد
زنبور عسل خورد ، از آن شهد لبانت
یک بوسه ز لبهای تو چیدن دارد
قد سر وم ، به برت ، یار عزیز
با شوق نماز تو ، خمید ن دارد
هر دست هو سنا ک ، که بود از پی تو
از شوق نگاه تو بریدن دارد
بر دشت دل ، از گل خبری نیست
بر چهره ی تو لاله ، دمیدن دارد
بس که شیرین و شکر زاست، لبانت
بی شک که ، رطب وار چشیدن دارد
رفتی از پیش من و خاطره گشتی
هجران توام جامه دریدن دارد
سببی ساز ، به صحرای نگاهت
آهوی دلم ، شوق رمیدن دارد


نادر خدابنده لویی