ماه درون نگاهم حلقه زده
رخ زیبای تو
همچون درخشش ماه گون
در نگاهم طلوع کرد
گل رز سپید در دستانت
مرا تا فراسوی ذهنم
به پرواز در آورد
چه خاطرات دلنشین
در زیر درخت اقاقیا داشتیم
طلوع ماه در چشمانت
همچون پروانه ای ، به دور شمع
می چرخد و لبخند می زند
آه چقدر دلربا شدی دلبر نازم
نازک ابرو
کمند گیس
سیاه چشم
بنازم نقاش را
چه کرده در روی بوم مخلوق
پنجه در پنجه
رخ در ر
خواهم رقصید
در برابر نیاز درونم
طلوع ماه در چشمانت
مرا مستانه تا کنارت نشاند
خندیدیم ، گفتم که بخوابیم
شاید این رویا باشد و خیالی درنگ
مرا بیدار نکنید
حتماً افسانه ای بیش نیست
منو دلبر؟
یار در خانه و من مدهوش
نه ، نه
صدایم نکنید
بگذارید با او لختی بیاسایم
خستگی این تنهایی در عزلت
برایم معنا و درکی سخت
به ارمغان آورده
شب مهتابی من
با طلوع ماه در چشمانت
درخشش دارد
حسین رسومی
من
از بغضِ
یک منظره
در عمقِ نگاهت
زاده شدم
تو
آغازِ من و
پایانِ جهانی!
ناهید ساداتی
محال است حیوانی انسان شود
فلان فهرمان یا که بهمان شود
ولی ممکن است آدم این بهترین
فرو ریزدآنی و حیوان شود
مرامی به جز خورد و گشت و گذار
نداند و با گاوی یکسان شود
خدا را نفهمد ولی با دروغ
خداوند در دین و عرفان شود
به ظاهر بر وروی و چشمی قشنگ
و بی چشم و رو مثل شیطان شود
فریبنده ای هیز و ظاهر فریب
ولی یوسف مصری اعلان شود
به هر جا که دزدیده چیزی از آن
شبی نقشه چیده که مهمان شود
بهشت و جهنم به پیشش یکی است
بهشتی شده تا که غلمان شود
مجتبی شفیعی
از چشمِ تو افتادم و آشفته شد افکار
پایانِ خوشی هیچ نیامد به تو انگار
یک عمر به پایت منِ دیوانه نشستم
حاصل چه شدش؟! عشقِ من انکار
ز آن شب که تو رفتی زِ برم خواب ندارم
محروم زِ بوسیدن و دیدار، به اجبار
در هر قدمی که از دلِ تنگم به تو نزدیک
گشتم تو رَوی ده قدم آن ورتر و تکرار
روزی برسد این نفس از پای بیافتد
مرگش به تو شیرین شود انگار زِ دیدار
از کِی تو مرا یاد نکردی و فراموش
با غم شده هم خانه و هم سفره به اصرار
دیوارِ غمت حاصلِ یک عمر هوس بود
مشغولِ تن و ظاهر و بس باطنِ بیکار
من عاشق و دیوانه و مفلوکِ تو بودم
تو منکرِ این عشق و زِ من مِهر طلبکار
افسوس که افتادم و از چشمِ تو دورم
من یوسفِ کنعانم و در چاه گرفتار
نفس خوجه
شبی به گاه غنودن دلم بهانه گرفت
پرید چشم ز خواب و طاق خانه گرفت
سری زدم به حیاتم شناسه اش وا شد
بهانه شد آن عکس و دل ، نشانه گرفت
ورق زدم همه را چه گفتگویی شد!!
نمایه ی آن قاب ها مرا میانه گرفت
چنان نمود با من خزانه ی عکس اش
که دل رهید کنجی هوای شانه گرفت
حیات من آن دم چه باز دمی می خورد
قسم به آن دمی که عاشقانه گرفت
چنان گذشت که نفهمیدم و صبح شد
اذان شد و از خاطرم بهانه گرفت
مسعود خادمی