باشد که بر وصلش رسم بادا که چنین بادا
دستی به زلفینش کشم بادا که چنین بادا
مویش گره ای بزنم در پشت گوشش تا کشم
بوسی به لعلش تا زنم بادا که چنین بادا
دانم که یادم میکند گاهی ز یادم می کند
دل گفتمش زو میبرم بادا که چنین بادا
گفتست که خوش خویی ست با دلشده دلجویی ست
باشد که چنین باشد بادا که چنین بادا
در چشم نشین بادا مصون ز شر و کین بادا
با جان قرین بادا بادا که چنین بادا
گویند که عشاقش سربار نمیخواهد؛
آن یار کمین خواهد بادا که چنین بادا
ترسم که بدزدندش زین زیور و پیرایه
در خانه کنم بندش بادا که چنین بادا
دل شرحه چنین کردم تا پرده نشین باشد
دلبر دل و دین بادا بادا که چنین بادا
از بنده چه می پوید بیهوده چه می جوید
بیمار که خود گوید بادا که چنین بادا
بردیا حق بین
بیا برقصیم،
میان شبهای بیقرار،
جایی که ستارهها
قصههای نور را میبافند
و پایکوبی واژهها
سکوت ویرانهها را میشکند،
چون نسیمی که خاکسترِ خاموش را برمیانگیزد.
بیا بخندیم،
حتی اگر باران درد ببارد
و قطرههای آهنین
بر شانههایمان فرو ریزد،
چون ترانهای که زمین را میلرزاند.
بگذار
پیلههای رنج
در خاک سیاه،
به پروانههای آتشین بدل شوند
و پروازشان، افق را شکافته، فردا را روشن کند.
دیوانگی،
چون عطری از کوههای آزادی،
در اکسیر جهان جاری شود،
و دلها، بیواهمه،
با آتش امید گره بخورند.
از خاکستر سوختگیها
ریشههای نور
در شعلههای آرام فردا جان بگیرد،
و برگها، چون پرچمهایی از صلح،
در بادهای جاودانگی بایستند.
پرچم روشن فردا
بر دوش کبوتران میرقصد،
در هوایی که آبیِ آسمان
پرواز را میبلعد،
و قلب زمین، در هر تپش،
آواز آزادی میسراید.
بیا برقصیم،
که هر گام ما
نه تنها یاد وطن است،
بلکه یاد جهان،
جهانی که دلهایش
با هم
یک زبان میخوانند:
زبان امید،
زبان آزادی،
زبان انسان،
زبانی که هر ستاره،
هر موج،
هر نفس زمین
به آن گوش فرا میدهد.
تورج آریا
آنقدر عاشقت بود که در تاریکی نورت کور بودم
خورشید بودی و من چشم بسته ،در آفتابت سوختم
هر زخم تو به جان خریدم،به نام «بازی عشق»
هر خارت را به دل نشاندم،نوازشی از بهر«نوازش»
در آیینه ات ،تصویر خود را میپرستیدم
چنان در بند نقابت بودم که رخسارت ندیدم
ابرهای تیره ات را «غم» نام نهادم
باران سردت را«رحمت »خواندم
حتی آنگاه که خنجر بی صبری بر دلم نشنادی
دست های خونین خویش پنهان کردم....تا عذابت نباشد
اما امروز...
در سکوت روشن تنهایی
چشمانم را شسته باران آگاهی
و اکنون میبینم...
همه ی آنچه را که به نام عشق نخواستم ببینم:
سنگینی حقیقتی که بر دیده هایم می نشنید
روژین محمدزاده
سالهاست که آتشت را
به سینه ی تشنه فرو میکشم.
به شوق و شور و تمنا
نفسم داغت و
جانم داغت .و
دلم داغت.
جگرم افروخته، و
قلبم افروخته و
لبم افروخته.
سالهاست که آتشت را
به گلوی خشکیدهام ، فرو میکشم..
به شوق و شور و تمنا
وجودت، گرمی و
نگاهت گرمی و
خاطره ات گرمی،
آمدی به ناز و
رفتی به ناز و
فراموش کردی به ناز،
سالهاست که
سوخته ام در گذر تقدیر نگاره ای تلختر از هلاهل،
زهری تر از شوکران و
خواستنی تر از جان..
سوختنم را
ناچار تمنایت نشستم به تماشا و
ذره ذره، هرچه لحظه که بودم و جا ماندم،
بر شعله نهادم به روشن ماندن این آتشکده ی مقدس
و نشستم به ستایشت .
گفتند هر شعله را چاره ایست، که سرد و خاموش کنی،
که حتی نمرودستان هیمه سوزان نیز گلستان تواند شد ، به اعجاز ،
گفتم چه باید کنم .
گفتند توحیدش بگو تا معجزه ات آید،
گفتم توحیدتر از حضرتش در مذهب پرستش، ندارم و
یگانه تر از عظمتش، به دوست داشتن،و عشق، نشناسم.
امامهیب این شعله را
که خودِ عزیزش افروخته،
بیادگار از عبورش،
به جان و به شوق و به وجود ،
زنده و داغ بدارم .
ماندم به صبر و قرار و
کوشیدم به شعله مهار،
گفتند ؛ هر آتش ،هرچه مهیب ،
به سه باید، الزامست،
یکی گرمی و دگر هوای نفس و نیز وجودی سوختنی
که شعله زنده بدارد،
هریک که ، باز گیری
سرد و خاموش شود، به ناچار
سالهاست که مینگرم کدامیک
از این سه را از این شعله بازتوانم داشت
گرمیِ تمنای وجود تو را
هوای عشق آن نگاه بهارانه را
یا جان سوختنی در آرزویت را،
چون هیچکدام را
،دل بر سوختن نهاده ام و
تا به انتهای هرچه تقدیرم، ایستادم
یا به خاکستر باقی خود، نشینم
یا به اعجاز یکتا پرستیت،
گلستان عطر و بوی وحی حضرتت را بنوشم
که هردو را به سر و جان ،مشتاقم .
ای ارزوی همیشه دور
عبداله خدابنده
من را تنها گذاشتن روزهای سبز
آسمانم ابری، زمینم سرد
بازگشت محال و رفتن سخت تر
تقدیر باورش سخت بود
و من نیز بیشتر
خاک شد آرزوهایم و من دل تنگ تر
هوا کم و کابوس ها پُر رنگ تر
در سینه می جوشد درد و غم دوریت
شب ها بیدار و روزها نیز هوشیار تر
سراب شد تمام جاده ها انتظارِ این شهر
اسیر تنهایی دل بی قرار و آشفته من
خراب عشق، میکده و میخانه من
فانوس وصال تو خاموش و دنیا نیز خاموش تر
عابد عارفی