کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

با تو عاشقی را فرا گرفتم

با تو عاشقی را فرا گرفتم

هنوز با یاد تو نفس می کشم باور کن

می مانم تا تو  دوباره  بیدارم کنی

آری سخت است بی تو نفس کشیدن

منوچهر فتیان پور

تو با احوالپرسی ات چه ساده

تو با احوالپرسی ات چه ساده
مرا عاشق نمودی بی اراده

چه کردی با دلم تا بی بهانه
مرا رسوا خودش را تاب داده

شبی از کوچه ی ما رد شدی و
گمانم عطرت اینجا ایستاده

که بوی کاهگل ها هم عجیب است
سرت کی سر به دیوارم نهاده !

تو رفتی و از آن نوری که مانده
نماند ذره ای بی استفاده

و این یعنی که ای همسایه جانم
بیا مهتابی ام کن ماهزاده

توئی روشنگر صحن و سرایم
شمایی آفتاب خانواده

کنارت چای داغ و قهوه ی تلخ
مرا سر خوش نماید مثل باده

دوباره خنده های بچگی ام
به چشمآبی ی تو صورت گشاده

ولی اینبار لحنم عاشقانه است
شبیه شعر، لحنی بی افاده

مسیرِ عشقم از کوچه شروع شد
کماکان عاشقت هست این پیاده



میثم علی یزدی

سیلِ اشکم را ندیدی وقتِ رفتن دلبَرَم

سیلِ اشکم را ندیدی وقتِ رفتن دلبَرَم
بی خبر هستی ز هجرانت چه آید بر سَرَم

چشم بستی تا نبینی مهربانیهایِ من
رفتی آخر بی وفا آتش زدی بر پیکرم

بی تو با دل قصّه ها دارم به شبها تا سحر
اشک ریزان می سرایم من غزل در دفترم

گفته بودی تا ابد هستی کنارم روز شب
بی وفا دیدی نماندی تا قیامت در بَرَم

ماهِ من بودی ولی هرگز نتابیدی به من
از جفا در عمرِ خود کی بودی آخر یاوَرَم

ابرِ باران زا ز رحمت کی تو باریدی سَرَم
چون گلی بودم به دستانت نمودی پَرپَرَم

منکه بودم روزشب فرمانبرت در عمرِخویش
با تو ای دلبر چه بد کردم نمودی کیفرم

بر (خزان) کی کرده ای یکدم محبّت جز جفا
این جفایت نازنین هرگز نگردد باوَرَم


علی اصغر تقی پور تمیجانی

لبت بهانه ی شادی و خنده ات قند است

لبت بهانه ی شادی و خنده ات قند است
بگو که قیمت گلخنده های تو چند است؟

غزال دشتِ غزل هایِ من شدی هر بار
قلم به خاطرِ وصفت همیشه خرسند است

منم که ارگِ بمم بی حصارِ آغوشت
تو تکیه گاه منی شانه ات دماوند است

نشاط زندگی ام شد همیشه لبخندت
جهان به گردشِ چشمت اسیر و در بند است

تو دشتِ سبزی و پاکی پر از هوای لطیف
دلم سیاه و پر از بغضِ شهرِ شازند است

اگر چه دوری و قلبم به قلب تو نرسید
نوشتن از توو چشمت بسی خوشایند است


نصیب من شده غم ، حسرت و پریشانی
دل از فراق تو لرزان، به تارِمو بند است

نوشتن از تو شده مرهمی به جان و دلم
دلم بدون تو آتش ؛ به روی اسپند است ...

سمیه مهرجوئی

به چشم خوشتن دیدم

به چشم خوشتن دیدم
که خون مردمان ریزد
دو چشم چون غزال تو
ندیدم در جهان خونریزتر از چشم ناز تو

سکندرها به غربستان و
چنگیزان به شرقستان
چنان چشم تو خون ریزی نکردندی به ترکستان

چنان با هر نظر زخمی زنی بر جان انسانها
نگویی بیگناهان را چه تقصیری است در میدان
تو این سان با لباس سرخ رزم و تیر زهر آلود چشمانت
به میدان می روی، هل من مبارز می کنی، واگو
که را تاب است جان بردن، ز تیغ تیز آن ابرو

ز دستت خون چکد گویی
که بردی چنگ و قلب مردمان از سینه شان کندی
چنان زهاک، مغز و قلب ها بردی
چنان خونریز و خون خواری
که از دندان نیشت خون چکد آری

همین بس نیست؟ کافی نیست؟
چرا دیگر حریفان را به زندان اسارت می کشی دیگر
چرا دیگر به زندان ابد محکوم می سازی
به بند عشق بسپاری و بی سامان رها سازی

پر از دلداده گشته سر به سر زندان عشق تو
پر از کشته است میدان از بلای تیغ چشم تو
چه سر ها داده ای برباد؟
چه میزان قلب بر کندی؟
تو که حاکم شدی بر شهر عشاقان
چرا با خون می کنی بر شهر سلطانی؟

اگر چه دیده ام خون ریزی ات را باز می خواهم
حریف بازی ات باشم
به خلوت گاه دلداری که خون عاشقان نوشی
شراب مستی ات باشم
تو آنی کز برات جان و دل باید
بپایت سر بباید داد و
خون در زیر پاهایت
تو آنی که بهای دیدن تو خون عاشق هاست
بهای بوسه ات، یک سر
بهای یک بغل جان است

ولی با این همه، من باز
می خواهم تو را ای دوست
می خواهم تو را ای جان

می خواهم تو را ای عشق

حسین غیبی