بعد من خاک مرا آب دهید
یک پیاله زمی ناب دهید
جامه تیره بیارید برون
ریشه کینه در آرید زخون
بعد من خنده بسیار کنید
یک دلی را ز عزا شاد کنید
خوب دانید که خوشحالم من
ز همه بند غم آزادم من
شادی من همه شادی شماست
سردی من همه سردی شماست
بهتر آنست که اندوه گزارید کنار
تا توانید خبر؛ آرید ز یار
حمد و اخلاص بخوانید مرا
فاتحه با سبد یاس بیارید مرا
دوستان دیر فنا رفتنی است
خوبی و خیر و وفا ماندنی است
چهره ها زشت چه زیبا برود
چهره آرای جهان زنده بود
خور و خواب و غم و شادی برود
خاطراتش همه از دل نرود
بهتر آنست که عفو م بکنید
کار امروز به فردا نکنید
حتما ای دوست مرا یاد کنید
گر توانید دلی شاد کنید
چون شوید شاد دلم شاد شود
همه عالم ز غم آزاد شود
این بهشتی که رنگین شده است
بهر فرهاد چه شیرین شده است
تا توانید خورید نان حلال
چون نباشد بهتر از آن احوال
تا توانید بَرید از ایتام
غم و ناراحتی و درد تمام
روز پنج شنبه مرا یاد کنید
دانه خرما خیر اموات کنید
تا توانید دلی دست آرید
نکند عمد دلی رنج آرید
دل شکستن هنر بی هنران می باشد
شادبودن هنر و سیره مردان باشد
بهر من اشک نریزید که غمها خفته
مشکی از آب بریزید که گل بشکفته
نام من بر سر هر محفل و مجلس ببرد
تا ثوابی بر من زان همه مجلس برسد
حسنعلی فرهادی فرد
از همان روزی که اولین واژه بر تختهی دل کودکی نقش بست،
بذرِ توسعه در خاکِ آینده کاشته شد.
آنجا که معلم، با گچِ سپید، تاریکیِ جهل را روشن کرد،
و دانشآموز، با لبخندِ امید، به فردا سلام گفت.
توسعه، نه از برجهای بلند آغاز میشود،
نه از کارخانهها و جادهها...
بلکه از کلاس کوچکی،
که در آن، اندیشه پر میگیرد و رؤیا جان میگیرد.
هر کتابی که گشوده میشود،
چراغیست در مسیرِ پیشرفتِ یک ملت.
و هر کودکی که میآموزد،
فردایی روشنتر را برای همه مینویسد.
بله...
توسعه، از آموزش و پرورش آغاز میشود؛
از دستانِ مهربانِ معلمان،
از چشمانِ درخشانِ دانشآموزان،
و از ایمانِ ما به قدرتِ دانستن.
بیایید
درختِ توسعه را با آبِ دانش سیراب کنیم،
که ملتی که بیاموزد،
هرگز از پای نخواهد نشست..
وحید نورافکن
در جستوجویِ خوشبختی،
راهی جز تسلیم نیست.
گاهی فقط باید دید،
سکوت کرد،
و خندید.
گذرها را عبور از ترس،
و غمها را چشید...
این زندگی،
چیزی جز تمدید نیست؛
تمدیدِ باورها و بودنها،
و گاه، نبودنِ فرداها.
گاهی، سوار بر موجِ دریایی،
طلوعِ صبحِ فردایی...
گهی، بارانِ بیمنّت،
بر سقفِ آبادی،
چنان آزاد و شیدایی
جهان را در خودت داری.
گاهی چنان از ترس میلرزی،
انگار به زیرِ آواری،
چونان یک زندانی...
اما اینجا دیگر
جایی برای تقدیر نیست،
تردید نیست...
خوشبختی،
چیزی جز تسلیم نیست.
نشان از هرچه که داری
تو خود، پیدا و پنهانی،
تو خود، آغازگرِ راهی...
به سویِ آبادی...
سهیلا محمد مرادی
مرا در خود رها کردی، منم سرگشته در باور
نه راهی مانده در شبها، نه نوری مانده در منظر
دل من در غمت لرزید، جهانم شد پر از آذر
تو رفتی بیصدا، اما صدایت مانده در دفتر
دلم را برده ای با خود، شده ام بی تو خاک تر
نفس در سینه ام گم شد، در این تکرار بی محضر
نشد آرام جانم را فریب لحظه ای دیگر
به هر سو چشم من حیران، نه دیداری، نه یک یاور
به یاد تو دلم لرزید، در این شب های بی محور
تو را خواندم در آیینه، ندیدی اشک را از بر
تو را جستم در این غربت، شدم بی خانه، بی محضر
به هر سو رفتم و دیدم، فقط تکرار بی پیکر
جهانم بی تو خاموش است، نه شوری مانده در ساغر
نمانده هیچ جز حسرت، در این آیینه ی مضطر
به پایان آمدم بی تو، نه آغازم، نه چشم اندر
اگر روزی مرا یابی، نخواهم بود جز باور
در این خاموشی مطلق، فقط پژواک یک محشر
بیا، ای سایه ی رفته، که جانم سوخت بی اخگر
مصطفی نجفی راد