کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

موهایت را می بافم

موهایت را می بافم
و
شعری بلند
در نگاه های بی وقت
به آن می بندم
آنگاه
دلم می رود آنجا که نباید
رابطه ای  شکل می گیرد
از رد دستانم
در پیچ موهایت

تکلیفم
با چشمانت روشن است
تمام دوست داشتن هایم را
در زمینه ی خاکستری
پلک هایت
نقش می زنم
و حرف به حرف
به آخر رسیدنم را
در موج چشمانت فریاد می زنم

دستانت
مثل همیشه
آغوشی‌ست
برای جا گذاشتن دلتنگی هایم
آنگاه
که در التیام لمس کردن
قول زندگی را
از آن می گیرم

شعر هایم را می بندم
به موهایت
به چشمانت
به دستانت
به نفس هایت ...

می بندم به تو
که قراری
برای تمام  شعرهایم ...

فرشاد صیدی کنگرشاهی

در قامت دلها، قدمی استوار کن

در قامت دلها، قدمی استوار کن
عشقم بیا و عالم هستی قرار کن

جامه مپوش، تا که درخشان ببینمت
افسانهٰ حجاب، ز قلبم فرار کن

سنگی بزن، به هرچه پرستیم غیر تو
شیطان را بگو، برو و انتحار کن

دیگر مرا نه تاب دورنگی است، در جهان
بیرنگ آ، به شَطِ دل من گذار کن

با من سرود عشق، به هستی بکن بلند
دلها، فدای توست بیا، اختیار کن

قلبم نگین توست، بتابان نور خود
از من، نگاه خود به جهان اعتبار کن

در من تراست، معبدی جاوید بی مثال
عالم بیا، به آتش عشقت شرار کن

زیباست با تو، عالم بیجان هستیم
خندان بیا، دلم ز دو عالم شکار کن

قلبم ربوده ای، به بهشت شگون خوش
دنیای زان، به گردش هستی مدار کن

در من، دعای عالم عشقی نشسته ای
زیبا بیا! اجابت صِدقت نگار کن

مصلوب عاشقانه به میلاد خیر عشق
برجه زخویش و ترک همه انتظارکن

فاضل نصرت

من قطاری را می بینم

من
قطاری را می بینم
که نفس‌های فولادینش
در گلوگاه تونل‌ها
خاموش شده است.

هر واگن
گورستانی است در حرکت
پر از آدم‌هایی
که نقشه‌های کوچک مقصد
در جیب‌های کهنه‌شان
به خاک تبدیل شده است.

آنان
چنان در مدار خویش
دور زده‌اند
که صورت‌هایشان
حلقه‌ای از فراموشی شده است.
پیرتر از آن
که به یاد آورند
کدام ایستگاهِ معصوم
زیر بارانِ عبورِ آنها
به خاک نشست.

و من
در ایستگاهی تنها
آن‌سوی پنجره‌ای مه‌گرفته
ریل‌هایی را می‌بینم
که تا لبِ پرتگاهی خمیده
در برفِ سکوها

گم می‌شوند.

مریم نقی پور خانه سر

اینقدر توو هوای تو نفس کشیدم

اینقدر توو هوای تو نفس کشیدم
ریه های من پر شده از عطر تو
هر وقت که از آسمون بارون میباره
سایه بونی ندارم به جز چتر تو


آرمین محمدی

مجنونِ لیلی‌ام و در خاکِ یزد افتاده‌ام،

مجنونِ لیلی‌ام و در خاکِ یزد افتاده‌ام،
سوخته از عشقِ او، در کویر افتاده‌ام.

شب رسد و خلوتِ من پر زِ خیالِ او شود،
با غمِ چشمِ سیه‌اش در اسیر افتاده‌ام.

ابرویِ او قوسِ قضا، صورتش آیینه‌ی ماه،
در کمینِ مویِ او، چون به تیر افتاده‌ام.


ای الهه‌ی مهر، مدارا کن و یک دم بنگر،
کز جفای روزگار و مکافات زار شدم.

آهوی چشمانِ تو، جانم ببُرد از نظر،
من که در این دشت، دنبالِ گمشده‌ام شدم.

ای صنم، ای شاهدِ بی‌مثل، به فریادم رس،
کز غمِ تو خسته و بی‌اختیار افتاده‌ام.

محمد قاسمی