کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

درختان،

درختان،

نه سایه‌اند،

نه روشنایی

آن‌ها زبانِ پنهانِ خاک‌اند،

که هر بار با باد،

واژه‌ای تازه می‌سازند.

باران،

گاهی اشکِ زمین است،

گاهی خنده‌ی آسمان،

گاهی هیچ‌کدام

فقط صدایی که در گوشِ ما

به هزار معنا می‌لغزد.

من،

ایستاده میانِ رود،

که خودش نمی‌داند

آیا به دریا می‌رود،

یا به درونِ خویش بازمی‌گردد.

طبیعت،

کتابی است بی‌پایان،

که هر صفحه‌اش

با نگاهِ ما دوباره نوشته می‌شود.

و احساس،

نه در قلب،

نه در ذهن،

بلکه در فاصله‌ی لغزانِ میانِ آن‌هاست

جایی که معنا

چون پرنده‌ای بی‌قرار

بر شاخه‌ای ناپایدار می‌نشیند

و دوباره پرواز می‌کند.

محمدرضا گلی احمدگورابی

غنچه ای باز شد از گل که شتابان آمد

غنچه ای باز شد از گل که شتابان آمد
سوسن وسنبل ازاین خانه فراوان آمد

من که از یاد بنفشه به صد اقبال زدم
نرگس از خواب بهارش به خاقان آمد

منتظر بودم از آن حادثه عشق به دل
کودک خسته عشق سوی به آبان آمد


عاشقی کردم و با خواب بهارش گویا
فصل پاییز قشنگ است که باران آمد

شدتولد به دو عالم که نویدش دادیم
بیست و شش روز به آبان شتابان آمد

خودسری با سخنش زهره عشقم را برد
در پسا پرده نگون گشتم و طوفان آمد

این همه شعر وغزل راکه بر او می‌سازم
جعفری ملت عشق است که باران آمد


علی جعفری

برگهای پاییز را

برگهای پاییز را
لا به لای دفتر خاطراتم
گذاشتم
تا همیشه
فرصت شاعر بودنم
باقی بماند

میدیا جادری

گرنباشی به نگاهم، به دلم سرشاری

گرنباشی به نگاهم، به دلم سرشاری
گرچه رفتی زِ برم،در دلِ من دلداری

هر کجا رنگ شب افتاد و چو مهتاب دمید
زنده شد خاطره‌ی همرهی و بیداری


با منی گرچه که دوری، توبسانِ رویا
می‌وزد عطرِ خوشت در دل و جسمم جاری

من به دستانِ تو محتاج، چو ماهی در آب
بی‌تو سرگشته و حیرانم و در بیماری

سایه‌ات نقش به دیوار، ببینم شب و روز
چشم من مانده بر این در، به امید یاری

همچنان چشم براهِ قدمِ آن یارم
تاکه بینم دلِ او باز بگوید، آری


محمود به آیین