در نگاهت آتشیست ..
که مرا تا مرز رسوایی میکشاند
و بر لبانت بوسه ای ..
که مرا تا مرز رهایی می رویاند
پیروز پورهادی
رویای غرق شدهام...
دیگر عصایی برای بیداری ندارد
تهی ست...
تهی از دستانِ پنداری که...
بیاویزد مرا هر بار...
از این میخهایی که هنوز...
لنگر انداختهاند...
بر دیوارِ پیرِ روحم
روی پیشانیام اما...
لوای عزا افراشتهاند
هستیام را...
بورانی از خاک پاشیدهاند
آراستهاند...
مرا به هزاران خار و خس
چه میدانید؟
گیسوان این بیدِ خمیده را...
چگونه یک شبه...
سپیدی به تن زدهاند
افکنده اند...
آری...
مرا به قلابِ مرگ افکنده اند
از دریا...
بدین گونه مرا پس زدهاند
تماشاگرانم...
دیگر از من نمیشنوند...
آوازِ چکههای درد را
حتی نمیبینند...
هاله ی پوچِ رنج را
بنگرید...
این مجروحِ کوره راه هیچ را
بنگرید...
طلوعِ نورافکنهای سرد را
ای حیرت زدگان
شما را به خدا...
با اشکهاتان سیراب کنید...
دیدگانِ تشنه ام را
بگذارید من هم گریه کنم
بگذارید این قلبِ بیخرد را
خود به سزایِ عاشقی...
پژمرده کنم
برایش توبه ها سر دهم
اصلاً...
بایستی این بی خدا را...
شرحه شرحه کنم
شیرین هوشنگی
میرقصم،
چون نسیمی که رازهای مولانا را
در سکوتِ شبانه میپراکند.
میلغزم،
در تاریکیِ چشمها،
بینام، بینقاب،
چون نَفَسی از ژرفای سکوت.
در آینه،
چهرهای میجوشد
زادهی رؤیای تو.
نامت میدرخشد،
چون نَفَسِ حافظ
بر پیالهی خلوت،
که شراب دلتنگیاش هنوز
گرم و غمگین است.
میان شورِ بیقرار،
نسیمی از گلستان میگذرد،
زمزمه میکند:
«عشق، بیمهر، خاریست در پیراهن دل.»
من،
خارِ دل را میچینم،
تا لبخندت،
شکوفهای شود
در باغِ خستهی سینهام.
شمس میشوم
تا تو، ای شهرزادِ بیمرز،
افسانهام را
از خاکسترِ سکوت
بر آتش رؤیا بدمی.
چراغ،
با لبخندت شعله میکشد،
و سایهها
در وزنِ نگاهت
رقصان میچرخند.
واژههایم،
قطرهقطره،
در شبهای بیخوابت
حل میشوند،
تا تو را بنویسند.
خیام در جانم برمیخیزد،
«لحظه را بنوش،
که هیچ پیالهای
دو بار نمیجوشد.»
باد،
از سمتِ نامِ تو میوزد،
و جهانِ ترکخورده،
چون پیالهای که درد را نوشیده،
از نو،
میدرخشد.
تورج آریا
به رویِ شانهام افتاد شب، چون بالِ بارانی
تو رفتی و دلم خالی شد از رؤیای پنهانی
به نامت شعر میگفتم، نفسهایم غزل میشد
ولی امروز خاموشم، اسیرِ دردِ طولانی
تو بودی آفتابِ خستگیهای شبِ تارم
و بیتو خسته شد خورشید از این دلهای ویرانی
به یادِ عطرِ موهایت، شب از باران معطر شد
ولی من بیتو پوسیدم، شبی در خاکِ حیرانی
اگر برگردی ای جانم، به جان هم باز میخندم
وگرنه مرگ را باید پذیرفتن به آسانی
هوای بودنت در سینهی من شعلهور مانده
ولی بیتو فقط خاکستر است و آه پنهانی
دلم دریایی از طوفان، ولی بیناخدا گم شد
که موجش میکشد هر شب به عمقِ دردِ طوفانی
مگر خونِ غزلهایم به دامانت نمیریزد؟
چرا پس بیخبر رفتی؟ چرا بر قلب ویرانی؟
شکست آینهی رویا به سنگِ سردِ بیرحمی
نشستم خیره بر تصویرِ یک دنیای زندانی
کنون نامت به لب دارم، ولی در خاک میبارد
صدای دلگشا، خاموش در شبهای بارانی
علی حکمت اندیش
دل تنگیات را بگذار
روی میز کلمات،
من از دور، با آهِ گرمم
دست میکشم
روی غبارش...
محمد ترکمان