کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

نه انسان تنها نیست

نه
دریا
هر چه سمت ساحل
موج برداشت
ساحل
دریا نشد.

نه
ابر نمی‌گرید که
ستاره است
تنها
تنها تنها
گریه‌شان را پشت ابر پنهان می‌کنند.

نه
    ماه
گوشه چشمی دارد بر زمین
ماه
نور را از نگاه عاشقان می‌گیرد.

نه
انسان تنها نیست
تنها انسان است
که غرق جمع و در جمع‌ها تهی‌ست
تنهایی با "او" غیرممکن است.


نه
این‌ها خیال نیست
         اشک‌های زیرِ سقفِ باران
گواهی می‌دهد.

نه
مرگ دائم دنبال تو نیست...
زندگی‌ست
که در پایان،
عصاعصازنان در پی تو می‌آید...
مرگ سرِ راه ایستاده است...
مرگ سر به راه ایستاده است
که در آغاز،
زندگی می‌تازد.

نه
سخن با مرگ‌پایان نیست...
مرگ
      آغازِ آغازِ بی‌پایانِ دیگر است
مرگ
      آری آغازِ حیاتی دیگر است

ابوالفضل محمودی

بین خودمان باشد

بین خودمان باشد
فقط در گوش تو زمزمه می کنم.
چون دیده ام که در نهان
با پروانه ها درددل می کنی.
شنیده ام از آبی چشمانت
دو رود جاریست
که انتهایش
به پای دو درخت سرو قدیم می رسد.
می دانم که باد سال هاست خبری از تو نمی برد.
مبادا حسودکان بددل خفته در راه

حرفی بسازند.
زمزمه ی شومی بکنند.
نه.
چشم بد دورت باد.
بین خودمان باشد.
تنها میان خودمان:
امروز لابه لای هیاهوی روز
میان ندای رزق و خستگی خورشید
صدایش را شنیدم
زیباترین صدای جهان
که مرا به سوی تو می خواند.
نمی دانم چه می گفت.
هر چه می گفت
به آن پچ پچ لطیف معصومانه قسم
به آن نوازش زنانه و جسارت مردانه
می دانم
می دانم
عطر صوتش
مثل الماس
مثل راز
باید بین خودمان باشد.
آری او
مرا به سوی تو می خواند.

سحر غفوریان

زن، پیانوست

زن، پیانوست
و مردِ عاشق
اگر نت نداند
از سکوتش هم
چیزی نمی‌شنود.


سیدحسن نبی پور

بیزارم از خود بی‌تو چون بسیار، زُل می‌زنم ناچار بر دیوار

بیزارم از خود بی‌تو چون بسیار، زُل می‌زنم ناچار بر دیوار
زُل می‌زنم ناچار بر دیوار، بیزارم از خود بی‌تو چون بسیار

کم چشم شوخت را نشد بیمار، دل تا فروغت آفتابی شد
دل تا فروغت آفتابی شد، کم چشم شوخت را نشد بیمار

دل را درون سینه بوتیمار، کرده‌ست اندوهی که من دارم
کرده‌ست اندوهی که من دارم، دل را درون سینه بوتیمار


اینقدرها از خود کند بیزار، باور نمی‌کردم مرا دوریت
باور نمی‌کردم مرا دوریت، این قدرها از خود کند بیزار

تاوانِ دل بستن به تو دشوار، هرگز نبردم بو چنین باشد
هرگز نبردم بو چنین باشد، تاوان دل بستن به تو دشوار

اندوه در دل می‌کنم پروار، تا تو نباشی کار من این است
تا تو نباشی کار من این است، اندوه در دل می‌کنم پروار

زندانی‌ام کرده‌ست بوتیفار یوسف مگر بودم خداوندا؟
یوسف مگر بودم خداوندا؟ زندانی‌ام کرده‌ست بوتیفار

راهی که باید بسپرم هموار، بی آن که همراهم تو باشی نیست
بی آن‌که همراهم تو باشی نیست، راهی که باید بسپرم هموار

آیینه‌ی دل بسته چون زنگار، من کور مادرزادی‌ام بی‌تو
من کور مادرزادی ام بی‌تو، آیینه‌ی دل بسته چون زنگار

تا چون قمر دل گرددم بیدار، بر من بتاب ای آن که خورشیدی
بر من بتاب ای آن که خورشیدی، تا چون قمر دل گرددم بیدار


ابراهیم حاج محمدی

دیگر شعری،غزلی، سطری،

دیگر
شعری،غزلی، سطری،
دیوانی، حرفی، دفتری، واژه‌ای،
تسکینم نمی‌کند
تا به کجای هیچ رسیده‌ام!؟

نترس
واژه‌ی مرگ را
به جوهر حقیقت بنویس
روزمرگی
شب و روزی نیست‌
تکرار زندگی‌ام نباشد

سیاه مشق مرگ
پایان من است
پایان تمام واژه‌هایی که
دلت را به دست نیاورد

خسته‌ام‌
خسته از خستگی‌های بی‌پایان
خسته از انتظار پوچ

دیگر
چشمی
در آرامش بیکران کهکشان
غرق نمی‌شود
من از مرگ نه
از سرگردانی‌ی واژه‌ها
از این که دیگر
"عشق"؛ "عشق" نباشد
از این که دیگر
"عشق "؛ "عشق" نماند
از این که دیگر
"عشق"؛ "عشق" نیست
می‌ترسم!‌

کاش!
آدمی می‌دانست
دل در هیچ نباید می‌بست
دیگر هیچ چیز "هیچ" نمی‌شود
می‌میرم
پیش از آن‌که دیر شود می‌میرم!

ضیغم نیکجو وکیل آباد