کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

مست کرده هوایم را

مست کرده هوایم را
هوای دلکش‌ِ
عطر مریم و سوسن
ونسیم سوسوی
یآس و نسترن

و شراره افکنده
آبشار موج مهربانیِ
غنچه های شقایق،
بر ساحل قلبم

وقتی
گونه های سرخ خورشید
لبخندی گرم مهمان
لب هایم می‌کند
آبشار گونه
با  صدای شرشری‌دلنواز

کجاست اینجا؟
بهشت آرزوها!
یا...

ودیگر بار
همسو می‌شوند
با رقص دستانم
پروانه های سبز و آبی
پرستوهای سیاه و سفید
تن پوش خیالم را
بالهایی چون
طاووس میدهند

حالا دیگر
زمان آزادی
رسیده

پر می زنم
پر می زنم و رد می‌شوم
از آبشار طلایی
به سوی ابدیتی همیشگی
به سوی بهشت آرزو ها


صبا حاجی بابایی

شکفته ..

شکفته ...
ماهِ شکفته
ماهِ محشر 1
سنگ وُ ستاره / سینه یِ دریده یِ نور
ساده تراز آب
( تنهاییِ این آسمان مارا از یاد نمی برد )

جادّه ...
افسانه یِ جادّه / جادو
جادّه هایِ هراس
گیسو شَبق / پریشان / پریشان تر
باد / نه
هنگامه می وزد ، آسمان طولانی ست
وَ / شبحی تازیانه می چرخاند

شکفته ...
گُل آتش / گلِ اندوه
خاکسترِ پروانه ای / خسته
خسته تر از / یَشمِ سوده به سالیان
درانتظارِ باد ...
( چه حیرتی ست / که
از حافظه یِ عشق / افتاده ایم ... )

فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

هر دم ندایی خواندم !

هر دم ندایی خواندم !
گویی به خود می راندم !
گرد خودم پیچاندم !
عاشق منم ، معشوق من

دستم اگر یاری کند
پایم که همراهی کند
قلبم که دلداری کند
عاشق منم ، معشوق من

آن یار ناپیدای من
گنجینه ی یکتای من
من چون ز او ، او هم ز من !
عاشق منم ، معشوق من

گر نور خود باور کنم
سجاده را ساغر کنم!
این قصه را آخر کنم
عاشق منم ، معشوق من !

گویی که من چرخیده ام
تا به فلک رقصیده ام
پیدا و پنهان دیده ام
عاشق منم ، معشوق من

این شور بی تمثیل چیست ؟
گر عشق نیست ، گو پس ز چیست ؟!
فارغ ز هر چه هست و نیست
عاشق منم ، معشوق من

بیدل منم! شیدا تویی!
مجنون منم ! لیلا تویی !
زیبا منم اما تویی !
عاشق منم ، معشوق من !!!!


زیبا کشاورز

مرا می کشت عطر خوشبوی تو

مرا می کشت عطر خوشبوی تو
پریشانی زلف و گیسوی تو
به هر جا روم باز آیم سوی تو
که بینم رخ ماه روی تو

به هر سو روانم
بده یک نشانم
که این دوری تو
گرفت تاب و توانم
به لب رسیده جانم
سرآمد زمانم
که من بی تو دیگر
چرا زنده مانم؟!
بیا تا جوانم
به روز و شبانم
ز جان حس کنم من
لبت بر لبانم

مرا می کشت عشق چون جادوی تو
چو مجنون شوم آواره در کوی تو
فدای لب و آن دو ابروی تو
دو چشم غزل وار و آهوی تو


اسحق رضایی

بی خبر بود و خیالش به دلم سر می زد

بی خبر بود و خیالش به دلم سر می زد
توی چشمان فروخفته ی من پر می زد

وقتی از عرض خیابان به ادا رد می شد
طعنه بر قامت زیبای صنوبر می زد

مثل یک حادثه سرزده از خلوت شهر
می رسید و وسط خاطره ها در می زد

بی وفا بوده ولی وسوسه خط لبش
تا لب پنجره و آینه معبر می زد

پشت هر گونه چال و سپه مژگانش
جای صد لشگر انبوه که سنگر می زد

نغمه و لحن خوش آوایی کفرآمیزش
شعله در خشک و تر خرمن باور می زد

من سوال از غم اما و اگر می کردم
او دم از فلسفه ی صورت دلبر می زد

علی معصومی