ترس مکن از شب تنهای خویش
نور بجـــو در دل سودای خویش
هر که ز دنیـــا بشــود بـــینشان
یابد از آن خلوت فردای خویش
خلوتت آینهی جان می شود
یافت کنی صورت فردای خویش
هر که رهی یافت ز غوغای جمع
دید حقیقت به تماشای خویش
سایهی هر غم چو بیفتد به تو
صبح برآید ز شکیبای خویش
گم مشو ای دل، که در این بیکسان
میشنوی نغمهی مولای خویش
بشنو از این سوز که در سینهات
میدمد آهنگ شکیبای خویش
هر که ز یاد بشر آزاد شد
میرسد او تا به تمنّای خویش
راه بزن در دل ظلمت به شب
چون قمر از روزنهی رای خویش
گرچه جهان بسته درت کرده است
باز کن این قفل به معنای خویش
درد مگو جز به درون جان خود
یافت شود مرهم از این جای خویش
هر که شد آگاه ز اسرار دل
دید خدا را به تماشای خویش
هر نفسی روشنی تازهای است
نور بگیر از دم شیدای خویش
خلوت شب، مدرسهی عاشقیست
درس بگیر از غم و پروای خویش
گم مشو از رنج، که این رنجها
راه گشاید به تماشای خویش
آتش دل، شعلهی ایمان توست
گرم بماند زِ نفسهای خویش
علی حکمت اندیش
هرچه بود از فصلِ سبزم، رنگِ بارانم شکست
خوابِ شیرینِ دلم در موجِ طوفانم شکست
خواستم با عشق، دنیا را به رؤیایی کشم
دستِ سردِ روزگار آمد که ایمانم شکست
باغ خندید و مرا خاموشتر از خواب کرد
در هجومِ بیکسی، رنگِ پریشانم شکست
با غریبی خو گرفتم، خویش را گم کردهام
بادِ تنهایی وزید و نامِ انسانم شکست
در مسیرِ رفتنِ من هیچ فانوسی نماند
ماه هم از خستگی در پشتِ چشمانم شکست
در دلم آواز بود و شعلهای از آرزو
لیک آن آتش ز تردیدِ زمستانم شکست
خاکِ من بویِ نفسهای بهاران میدهد
لیک این بیدادِ شب، برگِ ریحانم شکست
چون غزالی در بیابانِ عطش بیپا شدم
صبرِ دیرینِ دلم در قلبِ سوزانم شکست
خانهام در خویش لرزید از صدایِ خویشتن
این صدا چون باد در دیوانِ ویرانم شکست
خواب دیدم آسمانی بودم و روحم پرید
پَر زدم تا بیکران، امّا پَرِ جانم شکست
مهرداد خردمند
معجزه ، هست
گوش های تو رو به سپهر
انتظار ماند
بیش ازین صادق باش
ایمان را به طرف خود به کشان
دستت را به سجاده عشق بند کند
کار کردن باساعت مچی
ارجت را در رفک بالا
به خاک سیاه ننشاند
منوچهر فتیان پور
گفته ام بماه و برخیز و بیا نگارم بده
آنجا که توکاملی عکس رخ بهارم بده
من خواسته بودم فدایش شوم اینجا
ای ماه تو باز هم بیا و او را کنارم بده
آهی را که چندان گذشت وسالهابرفت
پیمانه ای راتهی کردم وبیا فشارم بده
منزل بفردا شد و بااو هم میروم سفر
با اشک های گریان هم بیا مزارم بده
اول بخاک جسم خود قسم میخورم
با خاک جسم او آمیخته قرارم بده
لیلی برفت ومجنون هم پیش اوست
این عشق را خدایا بیا تو فکارم بده
باجعفری هم بهاری وتازه کرده ام دلی
خورشید را ربوده ام بیا تو فرارم بده
علی جعفری
بهار در حال رفتن است
سر می تکاندم
برگها از درخت پیاده می شوند
و به پای بهار می افتند
صدای پای خزان می آید
صدای پای آمدنش را
از لابلای خش خش برگ درختان
می توان شنید
خزان بر کوچه باغهای آرزو رنگ می پاشد
درختان لخت باغ به نقاش پاییز
خیره خیره می نگرند
و آلبومهای نقاشی اش را
از نظرها می گذرانند
پرندگان در باد پائیزی رها می شوند
و خار و خاشاک در باد به رقص در می آیند
و به این سو و آن سو می روند
قاصدکها را می توان دید
که در کوچه باغها
پرسه زنان می چرخند
ابری تیره در آسمان نمایان است
و نوید بارش گهر های زیبای باران را دارد
باد بر پشته های کاه به جا مانده از چینش
گندم ها
می پیچد و گرد بادی وحشی
بر فضای صحرا نمایان می شود
غروب میشود و آفتاب از بالای قله ها
به پایین می افتد
و ماه در آسمان نمایان می شود
کشاورزان به خانه بر می گردند
خسته از یک روز کاری سخت
اما لبریز از شوق خزان
ا ینک لقمه ای نان و پنیر
یک فنجان چای داغ
همان کاری، را می کند که
وزش نسیم با برگ درختان
چشمان خود را می بندم
و راهی، خواب می شوم
و در خواب بهار را به انتظار می نشینم
نادر خدابنده لویی