کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

آن شبِ آغاز، پایان هر واژه‌ای بود

آن شبِ آغاز،
پایان هر واژه‌ای بود
دگر هجای هیچ نامی
"نازی"
"ماه من"
"شاهکار خدا"
"پروانه"
"گل ارکیده"
از کامی جز کام تو
برایم شنیدنی نبود
*
تو، روشنایی بودی
در تهیگاه این جانِ ناپایدار
*
ما شگرف عاشق شدیم،
و شگرف‌تر
در مهر و رهاییِ محض،
ناباورانه تمام گشتیم
*
آرزوی بوسیدنِ دستانت،
ما را به آن کوچه‌بند کشاند؛
جایی که دربِ سپیدِ سوت و کور
شاهدِ شکست ما بود
*
درختِ سرفروبرده،
پیش از ما سر خم کرد
ما نجات‌بخش این مهر نبودیم،
خود، جلاد شدیم
اشک‌ها
نه غلتیدند،
که بر زمین باریدند
*
و ما چه بی‌گناه
تا پایانِ گیتی
بی‌مهر و تنها،
در جنونِ آن روشنایی، ماندیم


نازی شمس الواعظین

به شانه های گردت

به شانه های گردت
که پرتوی محوی روی آن
پهن کرده بودی مشکوک بودم
و به آن گل زردی که
از معرکه دور مانده بود هم
پس باید
بالای جسد آفتاب می رسیدم
و روشنایی را
از میان آنها بیرون می کشیدم
شاید آنها کلاه سایه را نشانم می دادند
اما باز هم دیر رسیدم
و دیدم که مهاجران گم شده
آفتاب را
سر می کشیدند
پس زبان نور را
برای کارهای پاره وقت
استخدام کردم
این بار انگشت طلوع دست به کار شده بود
و کمر روشنایی را ماساژ می داد
من اما/ هنوز هم
به سایه ها مشکوک بودم
باید تا بالاتنه خاک خم نشده
شعاع خواب را
به ساقه ی راست خورشید
تبعید می کردم
شاید چاله ی روشنایی
خودش را تسلیم زمین می کرد


فروغ گودرزی

ابوالحسن فراهانی می گوید :

ابوالحسن فراهانی می گوید :

ز ضعف تن مژه‌ام را به هم رسیدن نیست
نبستن مژه از مرده بهر دیدن نیست

پاسخ :

مرا دگر دور از او طاقت زیدن نیست
محروم در گور هم اندر آرمیدن نیست

جگر دریدی و چشم خونین کردی میل
نخجیر بسمل شده را ز کس رمیدن نیست

تو را ندیدم و دیدم که خویش در چشمت
چنان حقیر کردم که کاه چون من نیست

چگونه بنگرمش؟ بس که کرده ام گریان
برفت سوی دو چشم و توان دیدن نیست

به باتلاق خوی و گریه در گل یم قهر
ز بس دویدیم پی ات جان دویدن نیست

چگونه فارغ باشد به بارگاه وصال
ز قهرآتش مهرت کسی که ایمن نیست؟

این جوابی بیمار بر آنکه فراهانی گفت
ز ضعف تن مژه ام را به هم رسیدن نیست

بردیا حق بین

من رسیدم به حس دیدن تو

من رسیدم به حس دیدن تو
من از اول شروع شدم با تو
تو به چشمات عادتم دادی
به تو برگشتم از خودم باتو
و شروع دوباره ی من شد
خط به خط .خط چشم باریکت
رو به خط افق کشیده شده
رنگ سرخ قشنگ ماتیکت

باز با دست باد رقصیدن
لخت موهات موج دریا شد
مثل قایق شناورن انگار
تا طلوع دوباره پیدا شد
با نسیمی که میوزه از غرب
شرقی داغ تب خنک میشه
پیله های مچاله وا میشن
پیله آغازه شاپرک میشه

علیرضا رهنما

چه سرزمین تلخی ست...

چه سرزمین تلخی ست...
مردمان اینجا
وقتی گم میشوی ؛
دنبالت نمی گردند....
فراموشت میکنند!!!


مصطفی ولیعبدی