آنچه آوردی سَرَم کردم تحمّل روزگار
شکوه هادارم زدستت روز محشر بی شمار
بس که آذردی مرا هر روز هر شب عاقبت
رویِ جورت کرده ای مارا به هر دردی دچار
بس جفاها کرده ای بر من تو ای نامهربان
از توان انداختی ما را نمودی بی قرار
از عذابت هیچ گاهی من نبودم در، امان
عمرِ شیرین را تو بنمودی برایم زهر مار
سخت کردی زندگانی را تو بهرم بی وفا
از جفایت بوده ام من روز شب هادرفشار
تا به کی باید بنالم من ز دستت روز شب
اشک ها از دیده می ریزم همی بی،اختیار
منکه نَسپُردم به عمرم برتوآسان این دلم
با هزاران حیله هایی کرده ای ما را شکار
تاکه فهمیدی(خزان)راکرده ای دامت،اسیر
ظلم ها کردی به ما اندر نهان تا آشکار
علی اصغر تقی پور تمیجانی
تو را دوست دارم
و زمزمهی بارانهای ریز رشت را
تو را دوست دارم
و نوشیدن قهوه راس ساعت هفت را
تو را دوست دارم
و سرخی چشم این من مست را
تو را دوست دارم
و رد انگشتانت لابلای موهایی که کنارت سفید گشت را!
تو را آنگونه دوست دارم
که خواب آرام بعد از یک عاشقانهی از سر گذشت را
که دوستت دارمهای پر آواز وقت و بیوقت را
تو را دوست دارم
و جآنم را که به جآنت وصل هست را
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
تو را و این شعر را که پر شد از ''دوستت دارمهای'' شیرینبخت را
سیده زهرا موسوی محمدی پرستو م
قافیه تا قافیه صد ها حکایت میکند
یک خطی از روزگارم صد شکایت میکند
با غزل درد فراق تو نمی آید پدید
یک قصیده این دل پر خون اجابت میکند
شاعری که هرگز از ظلمت نمی گوید خطی
عشق است دیگر برای او رعایت میکند
عمری از فکر خیالت روز شب بر من تباه
قصه لیلی و مجنون را قرابت میکند
ای دریغ از این چنین زخمی که بر جانمزدی
این چنین زخمی وجودم را شماتت میکند
تیری از دشمن رسید که او تو را آواره کرد
تیر ها هم بعد از این بر من اصابت میکند
بین من و عقل و دل هر روز جنگی تازه هست
عقل میگوید تمام و دل سماجت میکند
محمدعرفان پارسانسب
هر بار
به آینه نگاه میکنم
یک خاطره
کمتر مرا میشناسد
مثل قلبم که
دیگر نمیداند
چرا باید بزند
دکتر سید هادی محمدی
وقتی دلتنگم
قلبم به شوق دیدار تو
در سینه بند نمی شود...
نیلوفر_ثانی