کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

نگوییدم که از دل بر کنم یار

نگوییدم که از دل بر کنم یار
که جانم گشته با یادش دچار است

نه در دل مانده‌ ام، نه در بر خویش
که او در سینه‌ ام چون لاله‌ زار است

ز شوقش شعله‌ ور شد جان تنها
که آتش در دل شب بی غبار است

اگر گویند: دل را باز گردان
کجا دل؟ چون به او در اختیار است

به هر سو بنگرم، نقشِ رخ اوست
جهان آینه و او اعتبار است

نفس بی نام او بی‌ جان و بی‌ رنگ
که نامش روح و جان روزگار است

دل از یادش نمیگیرد کناری
که مهرش در دل شب پایدار است

نهان بنشسته در هر پرده از جان
چو نغمه در دل چنگ و سه‌ تار است

به هر آهی که از جانم برآید
صدای نام او در روزگار است

ز چشمم خواب من رخت سفر بست
که یادش در دل شب بیقرار است

نهان گشته‌ ست در هر ذره از من
که جانم با غم او هم‌ مدار است

به هر سو میروم، او پیش من هست
که عشقش در دل من پایدار است

اگر جان را به دریا افکنم من
همان موجش به جانم یادگار است

اگر جان رفت، با یادش رود نیز
که این پایان من با افتخار است


مصطفی نجفی راد

وای گر نیایی و این من ناکام بمیرم

وای گر نیایی و این من ناکام بمیرم
در حسرت آغوش تو هرگز آرام نگیرم

وای گر نیایی و من خو بگیرم به قفس
چه کنم گر وا نکنی قفل زده را به زنجیرم

وای گر نیایی ومن مدفون شوم باعشق
شوم آن عاشقی که در این خاک اسیرم

وای گر نیایی ومن خانه ی نو برگزینم
خاک شود بسترم و سنگ شود به زیرم

وای گر نیایی واین دل در سینه بسوزد
بهر خاموشی دل مجنون وار پی لیلی بگیرم

وای گر نیایی و شوق برود زین دلم
آنگاه منه خسته زعشق را هیچ نکند سیرم

وای گر نیایی و خار شوم دربین خلائق
وبدان تویی که درجوار عشق کرده حقیرم


داودچراغعلی

ترانه‌هایم را

ترانه‌هایم را
در رود آرام چشمانت می‌شویم
و واژه‌هایی خیس از عطر نگاهت
بر تار نازک ابریشم گیسوانت می‌آویزم

تا مبادا
باد حسود
که از چمنزار طلایی گیسوانت می‌گذرد
جامه‌ی نازک شعرم را بدرد...

نگذار
نسیم شوخ چشم بازیگوش
شبنم لبخندم را
از واژه‌ها برباید
بگذار
شعرهایم
بر دوش امواج نقره ای
در رودخانه ی مواج موهایت
تا افق بی‌پایان رؤیاها
سفر کنند
بی‌پروا و عاشق...

زهراامیریان

کاش می دانستی هر لحظه بی تو

کاش می دانستی هر لحظه بی تو
هزار روز می گذرد...
و من از نسیم تکرار
نفسهایت را خواهم تا
از دور دست ترین نقطه ناکجا
چونان قاصدکی موج سوار
بر دلم روانه سازد...
نمی دانم اینک در اندیشه ی
کدامین خاطره لبخند تلخی

بر کام شیرین فرو نشانده ای...

و من آهنگ انتطار را خوب می دانم..
چرا که قلبم مملو از فراقیست
که سرنوشت با قلم نگارین خود
بر لوح زرین جانم نگاشته...

ای بی بدیل در رویاهای شبانه ام
شبگرد خوابهای نادیده ام باش
شاید....
اندکی تسکین یابد
بی قراری های گاه و بیگاهم....
انگار هزاران سال می گذرد
از یک لحظه نبودنت....

افروز ابراهیمی افرا

گر بخواهی حال خوش بینی دمی از روزگار

زندگی ها بر فنا شد هیچ کس چیزی نگفت
روز ها چون شام ها شد هیچ کس چیزی نگفت

دل خوشیهامان به حرف این و آن پیوسته شد
در غم نان جمله جان ها بی بها شد هیچ کس چیزی نگفت

جملگی در فکر مال و مکنت این روزگار
آشیان مهربانی در عزا شد هیچ کس چیزی نگفت

آنکه رسم زندگی آموخت در خود دفن کرد
حرف او باد هوا شد هیچ کس چیزی نگفت

لحظه های عمر با من های بسیاری گذشت
تو شدن در چَه رها شد هیچ کس چیزی نگفت

مهر تاریک و محبت بی فروغ و کور سو
دوستی و عشق ها جمله جفا شد هیچ کس چیزی نگفت

کس نگفت و هیچ کس نشنید ، سعدی را سخن
دور شادی و صفا شد هیچ کس چیزی نگفت

خواب و خور شد قبله و معبود بهر آدمی
در غم نان جمله جان ها بی بها شد هیچ چیزی نگفت

کس ندانست و نفهمید این جهان خرم از اوست
پیرها با او جوان شد هیچ کسی چیزی نگفت

گر بخواهی حال خوش بینی دمی از روزگار
هیچ کس چیزی نگفت و هیچ کس چیزی نگفت


على اسلامى مذهب